گرگي که به من شير دهد ميش من است
                                                                 بيگانه اگر وفا کند خويش من است!
هميشه وقتي نگاهم به خاور يا اسکانيا يا خلاصه ماشين بزرگا مي افته سريع حواسم به قسمت داخل يا پشتش جلب ميشه. مخصوصا شعرهاش رو خيلي دوست دارم.


در حال دست و پنجه نرم کردن با امتحانهاي نرم و ولرم(!) هستم. گاهي حرف براي گفتن زياد دارم ولي وقت کم است و تمرکز براي نوشتن در حوالي مدار صفر درجه.
حسني به مکتب نمي رفت وقتي مي رفت جمعه مي رفت...حافظا...حافظا! در تمام عمرم اين مَثل را زياد شنيده بودم ولي عملا نديده بودم. و هميشه مي گفتم عجب جناب حسني خر تشريف دارد که عقلش براي ايام هفته قد نمي دهد. ولي خب الان نواده هاي حسني را هم ديدم که ....تشريف دارد.
تا جايي که يادم مي آيد هميشه از شنبه تا پنج شنبه مدرسه مي رفتيم و جمعه ها را به عنوان فيتيله و تعطيله و اين چيزا مي شناختم. ولي خب ديگه بايد اين قانون نقض بشه. امروز جمعه 17 خرداد ماه اولين امتحانم را دادم.


هميشه از تقلب کردن بدم مي يومد و هيچ وقت هم خدا رو شکر احتياج به اين کار نداشتم و نخواهم داشت. امروز يک اتفاق جالب برام افتاد که نمي دونستم بخندم يا عصباني باشم.
صندلي کناري من دختر خانمي نشسته بود که تو دانشگاه زياد ديده بودمش ولي باهاش دوست نيستم. کلا از پايه صورتش استرس بارونه. زمان امتحان براي سوال هاي تستي تموم شد و از آنجا که مثلا قانون را زياد رعايت مي کنند از آنهايي که هنوز تموم نکردند برگه را به زور نمي گيرند. اين خانم محترم کنار من، از دادن برگه اش خودداري کرد و هنوز وقت خواست. حالا من موندم و خانم استرس و دوتا آقاي مراقب و يک کلاس دانشجو دختر و پسر. داشتم سوال هاي تشريحي رو حل مي کردم که خانمِ ترس و لرزش، همش برگه اش رو نشونم مي داد و مي گفت سوال 18...20...1...24...30... من تمرکز کرده بودم روي سوالهاي سخت درس ساختمان، و اين خانم جفت پا مي زد روي حواسم. دوتا سوال رو بهش گفتم ولي ديدم خيلي داره خوش به حالش ميشه و من از بقيه ي سوالهام عقب مي مونم.(اون دوتا رو هم واسه اين بهش رسوندنم که گفتم آدميزاده ديگه. پس فردا چشمم مي افته توي چشمش و يه وقت هوس مي کنه بياد تو بغلم و زخم زبون و کتک و اينا و اونا...) که خب البته از طرفي هم به دليل حواس جمعي مراقب ها و قوانين و ضوابط و مامانم اينا... اصلا هيچ نمي فهميدند و هيچ نگفتند و هيچ نشنيدند و ماسيدند و...
ديدم دارم قات مي زنم و تمرکز براي حل سوالها ندارم. آقاي مراقب رو صدا کردم و گفتم:«ببخشيد ميشه جاي من رو عوض کنيد!». بيچاره داشت شاخ در مي آورد. آخه ديده بوديم وقتي کسي تقلبي مي کنه جاش رو عوض مي کنند و مي برنش مثلا کنار يک آقا پسر مي شونن! ولي اين مدل را نديده بوديم که کسي خودش را به خاطر تقلب و اين چيزا جايش را عوض کند. توي کل کلاس يک صندلي خالي بود و اون هم جاي آقا پسري بود که احتمالا زياد خونده بود و سه سوته جوابها رو طي بيست دقيقه حل کردند و تشريف بردند.(البته ايشون ماجراها زياد دارد و دليل زود بلند شدنشان هم واضح...که در اين مقال نمي گنجد).
رفتم اونجا نشستم و يک نگاهي به استرس خانم انداختم. با يه نگاه خشمگونانه اي بدرقم کرد. سرم رو انداختم پايين و سکوت...


پ.ن: انشالله همه ي دانشجوها اين مراحل رو به درستي بگذرونيم و از خدا مي خوام روز به روز عقلمون رو بيشتر کنه و يه عقل درست و حسابي بده به بعضي ها تا ديگه کسي جمعه به مکتب و دانشگاه نره.



نویسنده » فرشته » ساعت 6:24 عصر روز جمعه 17 خرداد 1387



دوستان پارسی بلاگی
سيمرغ
پري براي پريدن
کلک بهار
صور اسرافيل
کوچولو و دل نوشته هاش!
مکتب وحي
آفتاب شب
سوتک
شيعه مذهب برتر
آرمان شهر
گل دختر
حرفاي خودموني من
شيلو عج
شهيد سيد محمد شريفي
آسمان سرخ
پياده تا عرش
وبلاگ گروهي موج
زن بودن ممنوع
خط بارون
دست خط ...
زير آسمان خدا
نوشته هاي يک ناظم
رند
دم مسيحائي
سلام آقا
دالان بهشت
مادرانه
طعم شيرين دو دقيقه
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست
بيا با هم تا به دريا برسيم
نگاه منتظر
سلام شهدا
آغازراه
عاشقانه
تهاني
در هواي دوست
لعل سلسبيل
سراي انديشه
با سيد علي تا فتح قدس و مکه
دل گويه هاي يک مجاهد
بانو بلاگ
نقد مَلَس
ضحي
نافذ
دسته کليد



دیگر دوستان



آرشیو تاریخی
خرداد 87 [2]
اديبهشت87 [10]
فروردين87 [10]
اسفند 86 [7]
بهمن86 [10]
دی86 [11]
آذر86 [13]
آبان86 [9]
مهر86 [4]
شهریور86 [7]


آرشیو موضوعی
داستان[7]
روزانه ها[5]
احساساتم[2]
مناسبت ها[2]
خاطره[1]


لوگوی وبلاگ
جاي تعجب هم داشت! - آغاز راه



خرده‌ریزها
Add to GReader

Gmail

yahoo IM