رسيدم به يک ميدون بزرگ در شهرمون. ترجيح ميدم از وسط اين ميدون بگذرم تا اين که دور ميدون رو طي کنم و ماشين ها بوق بوق کنند. مطابق معمول سرم پايين بود ولي خب! باز هم مطابق معمول کمي چشم و گوشم مي جنبيد:دي! که يوهو نگاهم افتاد به يک نيکمت و صحنه هاي جذاب و فيلم خارجي و اونم از نوع سانسور نشده و اينا!


بچه اي شايد يک ساله خوابونده شده بود روي نيمکت. خانمي هم نشسته بود پايين نيکمت، دکمه هاي مانتو اش را باز کرده بود و خيلي ريلکس و با حالتي حرفه اي لباس و به دنبال آن بقيه ي مخلفات رو بالا داده بود. سينه ي مبارکشان را بيرون آورده بودند. با کمي سعي و تلاش خيلي خوب و مستقيم سينه روي نيمکت و از اون ور هم خيلي زيبا و مادرانه! دهان بچه به شير مادر مبارک شد و صــــــــــــــــــــلوات.


آقايون و پسرها هم فراوون در حال رفت و آمد و ديد و بازديد از اين فيلم مجاني بودند.
از کنارش رد شدم. خواستم بگم:« عزيزم اگه اين پستونک!!!( اين ک از نوع تصغير نه؛ چيزي فراتر از بزرگ) رو بزاري يه جا ديگه بهش بدي يا مثلا از زير چادر، شير دهي کني! ثواب مادر بودن و اين زحمت ها رو بيشتر مي بري و باعث هوس راني چند نفر هم نميشي».


يه حالتي نگاهمان با هم تلاقي شد که از خشم مي خواست منو بخوره. ديدم کاملا يس به گوش خر خوندن هست اگه بايستم و وقت بزارم باهاش حرف بزنم. از طرفي هم نمي خواستم اون وسط کماندو بازي در بيارم( چون خودم خيلي به طرز زشت و وحشتناکي مورد امر و نهي بعضي ها قرار گرفتم کلا نمي دونم چرا از اين دوتا فروع دين وحشت دارم). هوا هم داشت تاريک مي شد بايد زود مي رفتم. البته اينا همش بهانه س...بهانه هاي عاشقانه س، اما تو کوه درد باش، طاقت بيار و مرد باش...اه، علي ول کن نيست.


تا برسم اون طرف ميدون فکرم پيشش بود. ناراحت بودم که چرا مثلا نهي از منکر نکردم. از طرفي با خودم مي گفتم همون لحظه با دوتا لبخند و اينا ميگه چشم و کمي لباسش رو ميده پايين تر. وقتي دوباره دور شدم سانسور بي سانسور.
پ.ن: معلوم بود مسافر بود. از اين چيزا توي شهرهاي بزرگ زياد ديده مي شود. البته اينجا هم هست، شايد ما به ضوح نمي بينيم!


* غم ها و ناراحتي هايم را پشت ديوار کاهگلي و لرزانِ خنده هاي زيبايم پنهان مي کنم.
* گفتم تنهايم بگذاريد و مرا فراموش کنيد، ولي من چگونه فراموششان کنم؟! بعضي از دوستان واقعا شايسته پرستش مي شوند. مثل هر روز با لبخند نزديکم شد و دستانم را گرفت. گفت: «چرا پکري؟» فقط در آغوشش گريه کردم و ديگر هيچ نگفت.



نویسنده » فرشته » ساعت 4:40 عصر روز چهارشنبه 26 تير 1387



دوستان پارسی بلاگی
سيمرغ
پري براي پريدن
کلک بهار
صور اسرافيل
کوچولو و دل نوشته هاش!
مکتب وحي
آفتاب شب
سوتک
شيعه مذهب برتر
آرمان شهر
گل دختر
حرفاي خودموني من
شيلو عج
شهيد سيد محمد شريفي
آسمان سرخ
پياده تا عرش
وبلاگ گروهي موج
زن بودن ممنوع
خط بارون
دست خط ...
زير آسمان خدا
نوشته هاي يک ناظم
رند
دم مسيحائي
سلام آقا
دالان بهشت
مادرانه
طعم شيرين دو دقيقه
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست
بيا با هم تا به دريا برسيم
نگاه منتظر
سلام شهدا
آغازراه
عاشقانه
تهاني
در هواي دوست
لعل سلسبيل
سراي انديشه
با سيد علي تا فتح قدس و مکه
دل گويه هاي يک مجاهد
بانو بلاگ
نقد مَلَس
ضحي
نافذ
دسته کليد



دیگر دوستان



آرشیو تاریخی
خرداد 87 [2]
اديبهشت87 [10]
فروردين87 [10]
اسفند 86 [7]
بهمن86 [10]
دی86 [11]
آذر86 [13]
آبان86 [9]
مهر86 [4]
شهریور86 [7]


آرشیو موضوعی
داستان[7]
روزانه ها[5]
احساساتم[2]
مناسبت ها[2]
خاطره[1]


لوگوی وبلاگ
امر و نهي - آغاز راه



خرده‌ریزها
Add to GReader

Gmail

yahoo IM