سفارش تبلیغ
صبا
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :19
بازدید دیروز :38
کل بازدید :175151
تعداد کل یاداشت ها : 171
97/2/6
9:18 ع
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[244]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

سخت است پیدا کردن دوستی که با روحت سازگار باشد. البته خودم به شخصه خیلی زود با اطرافیانم دوست می شوم و می توانیم راحت با هم حرف بزنیم. به دوستی های جنس مخالف فعلا کاری ندارم. بحثی کاملا جداست. ولی دوستانی که در مدرسه یا دانشگاه داشتیم چقدر می توانستند در سرنوشتمان موثر باشند. خودم...بیشتر وقتی را که خدا به من داده در مدرسه و دانشگاه و جلسه و خیابان و بازار و...این جور جاها گذشته. خیلی کم در خانه بوده ام. و بیشتر اوقاتم را هم با دوستانم بودم. وقتی به گذشته ام نگاه می کنم باید دو رکعت نماز شکر بخوانم که در انتخاب دوست موفق بوده ام. ولی... ولی...

برای چند ماه از زندگیم چقدر پشیمانم. از محیطی به محیطی دیگر وارد شدم. جایی که اغلب برای مادر بزرگها و پدر بزرگها اسمش...است. و دانشگاه را برای دختر و پسر نمی پسندند. نمی گویم دوست بدی داشتم ولی سخت است با کسی بودن که فقط از خانه و اتفاقات آن برایت تعریف کند. فقط فلان کار و فلان خریدش را به رخت بکشد. فلان دوستی و رابطه اش را با فلان پسر تعریف کند. از طرفی هم وقتی حرفی از معنویات بزنی با تو همراه شود. شخصیت طرف را ندانی چگونه است. محافظه کار باشد. حسادت داشته باشد. دروغ را هم مثل آب خوردن سر بکشد. از گفتن حقایق سر باز بزند. نمی دانم من چطور چند ماه با چنین کسی روزم را شب می کردم. شاید کسی پیدا شود که با چنین اخلاقی سازگار باشد ولی واقعا برایم سخت بود. از همان اول می دانستم که نباید ادامه دهم. ولی نمیشد. مگر می شد امروز که رفتی محل نگذاری و تمامش کنی؟ کمتر می کردم رابطه را ولی با سماجت او پررنگ تر از قبل می شد.

از خدا کمک خواستم. طوری که نه او و نه من در عذاب دوری هم باشیم. خودش کمکم کرد و حالا از جهمنی که داخلش می سوختم و آزارم می داد بیرون آمده ام. برای بعضی ها باید گفت: «دوری و دوستی. سلامی و خداحافظ. همین!». از بعضی درسها و کارهایم عقب مانده ام و حالا شب و روز برای جبرانش تلاش می کنم. می دانم دیر نیست و اتفاق خاصی خدا رو شکر نیفتاده؛ ولی خوب تجربه ای بود. این که بدانم دختری نیستم که بتوانم کارهای دیگر را به درس و کارم ترجیح دهم. تعادل داشتن را سرلوحه قرار داده ام.


  

عاشقی را گفتند:« تو مگر دیوانه ای که این جسم نحیف را در راه عشق بی وفا، نثار می کنی؟» آهی کشید و گفت:« از مجنون پرسیدند چرا نامت را مجنون گذاشته و به بیابان پناه برده ای؟»

پاسخ داد:« هر آنچه جسمم در بیابان سوزان بسوزد، گرمی آن به حرارت عشق لیلی نمی رسد. هر چه شعله های کشنده ی آفتاب بر مغزم بتابد و کارم را به جنون کشاند هرگز به مرحله ای که لیلی به خاطر عشق پا بدان گذاشت نخواهد رسید».
لیلی از درد عشق چندان گریست که در آغوش مادر جان داد. مجنون آنقدر گور سرد معشوقه را در بغل فشرد که از ذکر مصبیت روحش به او پیوست.
آنانیکه برای یک بوسه ی معشوقه ی وفادار جان می دهند کسانی هستند که درخشندگی نور زندگانی جاودان را در لبان سرخ فام زیبارویان جهان احساس می کنند.

دیگر در قلب من، نه عشق، نه احساس   دیگر در جان من، نه شور، نه فریاد
دشتم، اما در او نه ناله ی مجنون!          کوهم، اما در او نه تیشه ی فرهاد!


  

خدایا! وقتی دل گرفته و غم دارم، وقتی دوستان دشمنند، وقتی حس ها بی احساس شدند، وقتی دل ها سنگ شدند...
وقتی سوختن تنها علاجش ساختن است، وقتی دوست داشتن تنها علاجش از یاد بردن است، وقتی عاشق شدن تنها علاجش جداییست...
وقتی در همه ی راهها چاهی نهفته است، وقتی آسمان بالای سرم ابرهای سیاه فراگرفته، وقتی در انتهای هر جاده به دیوار می رسم...

وقتی دایره ی تقدیر، زمینی شدن فرشته ها و شیطان را به گردش در می آورد، وقتی الهه ی وجودم تنها و دل شکسته الهه ی ناز را می خواند و می گرید.... به چه می توان دل خوش کرد؟ ناامیدانه چشم به تو دوخته ام تا بار دیگر از این ظلمت رهاییم دهی!

نمی دانم چه می خواهم بگویم، غمی در استخوانم می گذارد.
خیال ناشناسی آشنا رنگ، گهی می سوزدم گه می نوازد.
درون سینه ام دردی است خونبار که همچون گریه می گیرد گلویم.
غمی آشفته، دردی گریه آلود، نمی دانم چه می خواهم بگویم.


  

دلم برایت تنگ شده است. دوست دارم در وبلاگم فریاد بزنم.
در این دنیای شلوغ کمی سکوت می خواهم.
برای پخش و نقد فیلم «فتنه» از 4 ساعت کلاسم گذشتم.
از تروجان های روی سیستمم هیچ هراسی ندارم.
دوست دارم آنقدر پراکنده بنویسم که فقط خودم بدانم چه می نویسم.
«سنتوری» را دیدم. آن هم مثل فیلمهای هندی به خوبی و خوشی تمام شد. حرفها و نقدهایمان را با دوستانم بیشتر دوست داشتم.
کاش می توانستم برای مدتی همه را ترک کنم، همه چیز را کنار بگذارم.
کاش جایی بود که فقط خودم بودم و یک درخت و نهری آب. آرامش از این بالاتر؟
فقط دل آدم را آشوب می کنند. «خون بازی» هم از این دنیای بی رحم گفت.
شهرمان به شهر شلوغ پلوغ تبدیل شده. راهها دور و اعصاب راننده هاحسابی خرد.
از آدم های بد قول رنجور می شوم ولی کینه به دل نخواهم گرفت.
کاش مشیری بود. در کنارش می نشستم و شعرهای جدیدش را به دل می خریدم.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...


  

صورتش را پورد زد و به آرامی رژه لب به لبهایش مالید. شال روی سر انداخت و چند شاخه از موهایش را آبشار روی پیشانی اش ساخت. چشمانش هنوز سرخ بود؛ گریه پشت مردمک هایش گودالی درست کرده بود و آب شور از آن می جوشید.
عینک دودی به دست گرفت و کیف قرمزش را روی شانه انداخت. حتا به خود مهلت نداد مثل هر روز گونه ی مادر را ببوسد و بعد برود.
در را محکم بست. پایش را روی سپر ماشین مادر گذاشت و بند کفش هایش را محکم کرد. قدم ها را تندتر کرد. موبایل را از کیفش در آورد. اس ام اس ها را از دیشب تا حالا چندین بار خوانده بود. «خیابان گاندی، کافی شاپ همیشگی. ساعت دو.  فراموش نکنی خانومی! دوستت دارم».
با خواندن آن برق به چشمانش می افتاد ولی این بار امواج برق از بدنش می گذشت و دوست داشت همانجا جانش را بدهد.
مثل همیشه او زودتر آمده بود. روی صندلی مقابل پسر نشست.
قبل از آمدن می خواست حلقه را از دستش در بیاورد ولی بهترین کار این بود همان اول ماجرای دیشب را برایش تعریف کند.
نگاهشان به هم گره خورد و دستهایشان با یکدیگر جفت شد... .
آب یخ روی بدن پسر ریخته شد. دستانش را از بین دستان دختر بیرون کشید. سیگارش را از روی میز برداشت. عینک دودی اش را به چشم زد و چشمها را پشت آن مخفی ساخت. بدون هیچ کلامی از دختر دور شد. قلب خسته اش را باز هم در کوله بار تنهاییش گذاشت و خیابان گاندی را برای همیشه مقبره ی معشوقه و نامزدش کرد.

دختر لاک ناخن هایش را می خورد و زیر لب تکرار می کرد:« لعنت بر آن کسی که عقد پسر عمو و دختر عمو را به زور در آسمانها برای هم بست».


  
   1   2      >