سفارش تبلیغ
صبا
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :30
بازدید دیروز :16
کل بازدید :177131
تعداد کل یاداشت ها : 171
97/4/28
9:23 ع
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[244]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

داداشم از کامپیوتر فقط بازی، آهنگ، فیلم و عکس رو می شناسه! برای من ناراحت کننده بود که اینجوریه ولی خب متوجه شدم علاقه نداره دیگه، چه میشه کرد؟
دوستش گفته بود بیست تا فیلم دارم و کلی آهنگ. اگه میخوای هارد به هارد کنیم و این چیزا.

دیروز قرار شد بیاد. داداشم به من گفت:« تو هم بیا نگاه کن که چجوری کابل ها رو وصل می کنه.» خودش که کلا این چیزا تعطیل!
جناب تشریف آوردند با کلی ادعا از دانستن کامپیوتر و مخلفاتش.

کیس خودش رو هم آورده بود. وقتی داداشم گفت رمت چیه؟ جواب داد که DDR2 هست. یه نگاه به رمش کردم دیدم انگار می خواد پیاز داغش رو زیاد کنه.

رم خودم رو در آوردم و گذاشتم کنار رمش و فرقش رو گفتم. بیچاره خودش رو جمع و جور کرد و فهمید رمش DDR1 هست. دیگه سعی کرد بیخودی کلاس نزاره.
فکر می کرد که حالا داداشم هیچی در این زمینه نمی دونه من شاید از اون بدتر باشم!!
داداشم اینقدر از توضیحات من خوشش اومد، یواشکی چشمکی به من می زد و کیف می کرد از داشتن چنین خواهری!

هاردها رو وصل کرد. ولی هر کار می کرد با ویندوز خودش که بالا نیومد. روی کیس ما هم نصب کرد و با ویندوز دوباره بالا نیومد.
گفتم خودم باید دست به کار بشم. سیستم رو با اوبونتو بالا آوردم. کلی بعد از تعریف کردن از ویژگی های بسی نیک و دوست داشتنیه اوبونتو، دل جناب رو بُردم. سی دی اوبونتو و توضیحات نصبش رو بهشون دادم و قرار شد نصبش کنه.

پ.ن: دیشب با خیالی آرام و خشنود به بالین رختخواب رفتم. از این که یک نفر دیگر را هم اوبونتویی کردم خردسند بودم.

پ.ن: امروز تو مسجد به این فکر فرو رفتم: من که اینقدر راحت با هدایت کردن یک نفر به سیستم آزاد و ناحرام! احساس رضایت می کنم، چقدر می تونه شیرین باشه وقتی کسی رو به دین می خونیم و اونو از هفت روز دنیا و آخرت مَثَل یوسف بیدار می سازیم.
از خدا خواستم آنقدر توان و علم بهم بده تا از این امر کوتاهی نکنم و خدا رو شکر کردم که تاکنون دریغ نکردم.


  
وقتی می بینم Linus Benedict Torvalds یک فنلاندی 21 ساله و دانشجوی سال دوم علوم کامپیوتر دانشگاه هلسینکی، اینچنین تحولی رو در دنیای لینوکس و منبع باز ایجاد کرد، از خودم که الان همسن او و البته بزرگتر! هستم بدم میاد.

پروژه GNU در اوایل دهه 1980 توسط ریچارد استالمن شروع شد و توسعه نرم افزارهای بازمتن را رهبری نمود.
پروفسور اندرو تاننباوم و سیستم عامل او MINIX  مطالعه سیستم عامل ها را از حالت تئوری به عملی تبدیل نمود.
«ولی در نهایت همت و تلاش توروالدز منجر به تولد لینوکس شد.»

توروالدز، یک انسان ساده است. بر خلاف بیل گیتر او یک میلیاردر نیست. یک هکر خود آموخته بود. عاشق وصله پینه کردن محدودیت هایی بود که سیستم را تحت فشار قرار می دادند و...

استارت کار با لینوکس برای من از تابستون و با همت والای javad33 خورده شد. توروالدز رو از نزدیک ندیدم ولی با دیدن ایشون یاد توروالدز خلاق با همتی فوق العاده می افتم.

چند ماهی هست که با اوبونتو کار می کنم.
کار کردن با ویندوز این رو در ذهن هر روشنفکری مرور می کنه که من الان دارم با نرم افزارایی دزدی! کار می کنم. مگه این که پول واقعی رو برای خرید اونها پرداخته باشیم که محال می دونم دست کم تو کشور ما کپی پیست از ذهن ها دور بشه.

ولی حالا مثل یک خانم! از مخازن موجود در اوبونتو استفاده می کنم و لذت می برم. اگر هم چیزی کم بود با کمی سرچ کردن نرم افزار رایگانش رو می تونیم پیدا کنیم.

روزای اول واقعا کار کردن با سیستم عاملی به جز ویندوز سخت و خسته کننده س.
مخصوصا با اطرافیانی که ماشاالله آنقدر کنجکاو و حس پیشرفت دارن! که وقتی من حرف از لینوکس براشون می زدم می گفتن: «برو بابا حوصله داری».
با چنین اوضاعی تنها امید من برای پیشرفت در این زمینه این جوان بیست ساله بودند و هستند. حتا باعث شدند دیگه بین منابع فارسی دنبال سوال هام نباشم و در سایت های اصلی پیشرفت خودم رو رقم بزنم. دلم راضی نمی شود تنها با یک تشکر از همه ی زحماتشون قدردانی کنم.

پ.ن: آرزو می کنم خیلی زود مثل ایشون بشم و در آینده ای نه چندان دور مثل توروالدز.

  
شب اول محرم افتتاح شد. مسجدی که جلوی خونه ی ما ساخته شد، امسال برای همه ی اونایی که چندین سال هست که از مسجد دور هستند، آماده شد.

این چند شب بابام و داداشم مرتب به مسجد میرن و کارها رو با بقیه انجام میدن. روزای اول اینقدر توش سرد بود که وقتی بیرون می اومدیم توی این هوای سرد، تازه گرممون میشد. دیشب بابام با همسایمون رفتن و یک بخاری تهیه کردند.

میگن ماشاالله هیچی کم نداره. از تهران و از جاهای دیگه هم حتا کمک کردند.
الان همه ی اعضای خونواده رفتن مسجد، من چرا اینجا نشستم؟

پ.ن: خدایا! دوران کودکی ام را فراموش نمی کنم. عزاداری های بااخلاص را نصیبم کن. همتم را والا کن و شیطان را دور گردان. می خواهم طوری دیگر به سویت بیایم.

پ.ن: فردا برای اولین سال! میخوام با دوستم بریم حرم و دسته ببینیم. هر سال با داداشم می رفتم.

  
تا حالا چندین نفر این حرف رو بهم زدند، ولی خب اصلا توجهی نکردم و با خنده و این جور چیزا جوابشون رو دادم.
ولی این بار وقتی دوباره با مشابه این سوال روبرو شدم واقعا در شگفت موندم.

«چرا آرایش نمی کنی؟! خیلی جالبه با این که چند سالی هم از دانشگاه می گذره ولی جو زده نشدی و آرایش نمی کنی! مخصوصا این که تو با این همه پسر هم در ارتباط هستی».(حالا خوبه با چشماشون می بینن که این "در ارتباط بودن" در چه زمینه ای هست، از این به بعد هم که شدم رییس انجمن و...)

وقتی این حرف ها رو می شنوم اولش تو دلم به این طرز فکرها می خندم و بعد شرمگین میشم از چنین تفکراتی، آخر هم تاسف می خورم به حال خودم که با چنین تفکرات اطرافیانی باید به زندگی ادامه بدم.

حالا ما گناه کار شدیم یکی دوبار با ضدآفتاب و رژه لب به صورت، جلوی دوستان ظاهر شدیم، دیگه ول کن نیستن.

دیروز یکی از دوستام گفت: «یعنی هیچ وقت نمی خوای آرایش کنی؟ خیلی قشنگ میشی ها! یک بار که رژ زده بودی خیلی بهت می یومد. حتا بعد از ازدواج هم نمی خوای آرایش کنی؟» گفتم: «اون که رو شاخشه:دی! ولی به جا و مکان خودش».
در آخر هم فقط یک کلام گفتم:« آدم خوبه جنبه داشته باشه. باطن باید جذاب باشه نه صورتت».

پ.ن: البته از حق هم نگذریم، اونقدرها هم که فکر می کنند من مثبت نیستم! آرایش کردن رو دوست دارم ولی همیشه از خدا خواستم راه گناه رو برام ببنده. که خدا رو شکر نتیجه اش رو هم دارم می بینم و باعث تعجب اذهان دوستام شدم.

  
ارمیا جوانی پاک و هدفمند چند روزی است در ذهنم یاد آور می شود.
صحنه های زیبایی که نویسنده با خلاقیت خودش ساخته و این گونه این جوان را به تصویر کشیده جای احسنت دارد.

نمی دونم چرا اینقدر خواندن کتاب ارمیا برام لذت بخش بود. حتا الان که حدوده یک سال از خوندش می گذره، با دیدن مردم غزه دوباره برام یاد آوری میشه!

وقتی کتاب ارمیا را می خواندم، در صحنه صحنه اش این جوان را در ذهنم می دیدم. شخصی که شاید با پاکی و آرمان گراییش این گونه در ذهن من نقش بسته. خیلی ندیده بودمش! شاید یک بار و با نگاهی گذرا. ولی فکر می کنم نیروی ایمان و پاکی است که این طور می تواند در شخصی تاثیر گذار باشد. از خدا آرزوی خوشبخت شدن برایشان دارم.

زندگی ارمیا در کوهستان، نماز خواندنش در میان جاده، غذا خوردن هایش، هم صحبت شدنش با مردمی ساده، و.... همه و همه را دوست دارم. وقتی می خواندمش آرزو می کردم که ای کاش جای او بودم.

پ.ن: دیدن مظلومیت مردم غزه و دل شکستن هایم برای این عزیران دلیل نوشتن این پست بود. (گاهی فقط خود نویسنده، نوشته ی دلش را درک می کند!)


  
   1   2      >