سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :47
بازدید دیروز :53
کل بازدید :232591
تعداد کل یاداشت ها : 171
100/3/22
4:10 ع
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[244]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

وقتی تولد دوستام میشد، از شب قبلش یک پلاستیک شکلات! می گذاشتم تو کیفم و فرداش با غافلگیری، تبریک بازی و اینا خلاصه می گذشت!

قبل ترها که هم وقتم بیشتر بود و هم پولم:دی! کادویی هم چاشنی تولدهامون می کردم!

امروز صبح تازه از خواب بیدار شده بودم که دوستم تولدم رو تبریک گفت. واقعا هم هنوز باورم نمیشه لیاقت این رو پیدا کردم که چنین دوست باارزشی داشته باشم.

ولی دوستام، اینجا، تو شهر خودم، که بیشتر وقت از روز رو با هم هستیم، امروز حتا یادشون نبود که...هیچی بگذریم. اینا اصلا مهم نیست. بهشون حق میدم؛ اینقدر سرشون شلوغه و مشغله دارن که...
ولی شیرینیه ی دوستی های باارزش به همینه که در هیاهوی زندگی جایی برای عشق به عزیزان داشته باشیم.

پ.ن: زمستون رو دوست دارم چون ماه تولدمه. روز هفت دی هم برای خودش تاریخی شده!
  
خدایا! تو بیش از حد کمکم می کنی یا اشتباه فکر می کنم؟
خدایا! تلاشم در حد این همه لطفی که به من داری هست یا نه؟
....
خدایا! وبلاگم رو می خونی؟ کاش لینک مستقیم به خودت رو پیدا می کردم.
نمی دونم شاید هم پیداش کردم ولی هنوز اددت نکردم.

نمی دونم شاید ادد شدی و هنوز share ات نکردم. چرا share ات هم کردم و دوستام خبر دارن.
این که کدوم قسمت قلب ریدرم save ات کردم، برات مهمه؟
این که چجور می خونم و هیچ کدومش رو mark all as read نمی کنم، رو هم می دونی؟

این که هیچ هاستی نداشته باشه، قانون و ضابطه ای، وب خونی، لوگویی، هیج توجهی به تعداد بازدید کننده یی که داره، هیچ فونت و امضایی آخرش...این که اینا رو نداشته باشه، اشکال داره؟

میشه باهات راحت حرف زنم وقتی اینقدر راحت باهام حرف می زنی، در حالی که من هدفون تو گوشم هست و آروم صدات رو با صفر و یک ها قاتی کردم؟ می دونم قطعا مثل بنده هات نیستی.

وقتی با قرآن کنارت  نشستم و تسبیح رو با خوشبویی حس کردم، جواب همه ی سوالهام رو گرفتم؟ درسته؟
الان هم حتما خوب می دونی که با این حال خسته، چرا نوشتنم میاد؟

  
امروز عجب روزی بود!
همایشی داشتیم که طی اون دبیر انجمن قبلی از کارهایی که در طول مدیریتشون داشتند، توضیحاتی دادند. بعد از اون هم نوبت دبیر انجمن های جدید بود تا از اهداف کلیشون در این یک سال صحبتی داشته باشند.
دوستان زیادی اومده بودند، با این که امروز تقریبا دانشگاه کلاسی نداشتیم ولی زحمت کشیدند و اومدند.

بعد از معرفی اعضای انجمن مهندسان، مجری! دعوت به عمل آوردند تا دبیر این انجمن سخنرانیشون رو شروع کنند. من که ردیف اول نشسته بودم و دم دست بودم! رفتم و هدفی کلی از تصمیماتی که این چند روز با بقیه ی اعضا گرفته بودیم، بیان کردم.(چه کتابی شد)

خلاصه امروز عجب روزی بود!
من که تا حالا تو عمرم همیشه شاهد سخنرانی بقیه بودم، امروز خودم سخنرانی داشتم و این فرصت رو هم بهمون دادند تا به عنوان واسط در جلوی حضار هدایایی رو به رسم یادبود به اعضای قدیم انجمن تقدیم کنم.

امروز رسما کارها به من و آقایون فخار، فتحعلی، ایزانلو، قدیر، غیور، بهاری سپرده شد.
می دونم چقدر مسئولیت سنگینی هست! فقط از خدا میخوام تنهام نزاره.

اینو هم خوب می دونم که اگر انجمن کمی نسبت به گذشته پسرفت! داشته باشه، سریع توی دهن ها میفته که: همینه دیگه! همیشه وقتی مدیریت به دست خانمی سپرده بشه، اوضاع بهتر از این نمیشه.
واقعا افسوس می خورم به تفکرات بعضی از ما ایرونی ها.
امروز به دوستم گفتم: شیطونه میگه برم خارج:دی!

ولی با مدیریتی که خواهم داشت و انشاالله بهتر شدن انجمن از لحاظ علمی و همه ی لحاظ، به همه اثبات خواهم کرد خانم ها بسی بهتر عمل می کنند؛ حتا بین همکارایی که همشون پسر هستند. البته یکی از اهدافم هم این خواهد بود که خانم های زیادی رو هم به سمت فعال شدن بکشم!

پ.ن: خدایا! می دونی چقدر خسته بودم که این متن رو نوشتم. اولش خواستم فقط با خودت درد و دل کنم ولی حیفم اومد این روز مهم رو ثبت نکنم.

  
نگاهی به روبرو انداختم. خیلی آروم جلو رفتم و نزدیکش شدم. ایستاده بود و حرکتی نمی کرد.
ابروهایش کاملا در هم پیچیده شده بود. نگاه سنگین و سرشار از ناراحتی را در چشمانش می دیدم.

دستان سردش را در دستم گرفتم. فشار نرمی به انگشتهایش وارد کردم.

بخار سرد از میان لب هایش به صورتم می خورد؛ تمیز و خوشبو. بدنم را به بدنش نزدیک کردم. چشمانش را به لب هایم دوخت. منتظر بود حرفی را که مدتهاست از گفتنش می گذرد، به زبان بیاورم.

هیچ نگفتم. نگاه سردی به چشمانش انداختم، هنوز منتظر حرفی بود تا زده شود.
دستانش را رها کردم. به سمت جاده ی رفتن ایستادم. دستانم را جلوی دهانم گرفتم و با داغی آهی که می کشیدم آنها را گرم کردم.

گفتم: کاش بدونی چرا همیشه نگاهم به زمین است؟! سر به زیر بودن را طوری دیگر معنا کن!

  
<      1   2