خواستم زندگي کنم راهم را بستند!


خواستم از مرگ پيش روم گفتند:مرگ هيچ کس دست خويش نيست!


به راستي سخن گفتم،گفتند:دروغ است!


به شانس روي آوردم،گفتند:خرافات است!


توبه کردم،گفتند:توبه ي گرگ مرگ است!


وقتي خنديدم،گفتند:ديوانه است!


حال که حرف نمي زنم،مي گويند:عاشق است!


مي گفتند:عشق مقدس است،ولي وقتي عاشق شدم آن را گناه نمودند!


خواستم خود را از قيد عشق آزاد سازم قلبم را اسير کردند!


خواستم عشق را از قلبم دور سازم قلبم را شکستند!


خواستم شکسته هاي قلبم را پيوند بزنم،دستهايم را اسير کردند!


خواستم خود را با آرزوهايم بلند سازم،نهال آرزوهايم را شکستند!


خواستم نشاط زندگي تو باشم،قدرت زندگي کردن را از من گرفتند!


خواستم...


اي کاش...!



نویسنده » فرشته » ساعت 5:57 صبح روز چهارشنبه 28 شهريور 1386

يه روزي عشق ،ديوونگي، محبت و فضولي داشتند قايم موشک بازي مي کردند تا اين که نوبت به ديوونگي رسيد.اون همه رو پيدا کرد،اما هرچي گشت اثري از عشق نبود.فضولي متوجه شد که عشق پشت يک بوته ي گل سرخ قايم شده،رفت و ديوونگي رو خبر کرد.ديوونگي يه خار بزرگ برداشت ودر بوته فرو کرد،صداي فرياد عشق بلند شد.وقتي همه به سراغش رفتند ديدند چشم هاي عشق کور شده،ديوونگي که خودش رو مقصر مي دونست تصميم گرفت که هميشه عشق رو همراهي کنه و از اون روز به بعد:


 وقتي که عشق به سراغ کسي مي ره چون کوره،بدي هاي معشوقش رو نمي بينه و ديوونگي هم هميشه در کنارشه.



نویسنده » فرشته » ساعت 4:54 صبح روز يکشنبه 25 شهريور 1386

گاهي سکوت بيان کننده هزاران معناست که با گفتن بدست نمي آيد.


فقط کافيه خودت باشي اون وقت مي توني دنيا رو فتح کني.


فاصله ي ميان افراد مهم نيست،مهم دلهاست که بايد به يکديگر نزديک باشه.


زندگي با عشق گمشده،شيرين تر از زندگي بدون عشق است.


بدترين شکل دلتنگي براي کسي،آن است که در کنار او باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد.


دوست واقعي کسي نيست که دستهاي تورا بگيرد ولي قلب تورا لمس نکند.


وقتي داري تو جاده ميري و چشمت به تابلويي مي افته که روش نوشته«اين راهش نيست»برگرد و سماجت نکن.


هرگز دنبال کسي نباش که با او زندگي کني بلکه به دنبال کسي باش که نتوني بدون اون زنده بموني.


سکوت بلندترين فرياد معرفت است.


وقتي سرنخ زندگي را گرفتي تا آخرش برو.


قدر جواني را بدان چون زودگذر است.


در قلب خود بنويسيد که هر روز بهترين روز سال است.



نویسنده » فرشته » ساعت 5:57 عصر روز سه‏شنبه 20 شهريور 1386

ديگران خاطرات گذشته ي خود را گرامي مي شمارند و در ساعات تنهايي ساعت ها با به ياد آوردن گذشته ي شيرين خود در عالم رويا فرو مي روند و چه بسا که لذت فراوان از اين يادآوري، در خود احساس مي کنند.


من هميشه از خاطرات گذشته ي خود فراري و بيزارم زيرا هيچ کدام از خاطره هاي من با خوشي و مسرت آميخته نيست و گذشته ي من جز با درد و رنج حاصل ديگري نداشته است.با تمام اين احوال از ياد کردن خاطرات دماوند که لذت آن را نيک بيشتر احساس مي کنم باکي ندارم وهميشه دماوند را به خاطر روزها و شب هايي که با او در آنجا گذرانده ام از دل و جان دوست دارم ! اي کوه بلند پا برجا،تو اي دماوند زيبا و عروس کهنسال گيتي که شاهد روزها و شب هايي هستي که من در زير دامنه ي تو در ميان درختان تنومندي که بر بسترت آرميده اندو شب ها و روزها درسايه ي عظمت تو در سکوت و تنهايي بسرمي برند با او به رازونياز گذرانده ام و اينک آه هاي دل من آنقدر از دامنه ي تو بالا رفته که به قله ي بلند و بي نظيرت رسيده است.حال تو مي داني آه ها ي آتشين دل مرا با گرمي حرارت داخل خود مقايسه کني ....آن وقت است که به خوبي خواهي توانست شدت آتش دل مرا با گرمي حرارت خود مقايسه کني ...دريابي و بداني آن کسي که دل ناتوان و کوچک مرا در چنان آتش بزرگ و سوزان چگونه به خاکستر کشانيد .من به خاطر اين گذشته تو را دوست دارم ولي جرئت نمي کنم براي بار ديگر به ديدارت بشتابم زيرا مي ترسم نتواني احساسي را که از تماشاي من برتو ايجادميشود تحمل کنم.با اين همه دريک روز هنگامي که سپيده ي صبح مي درخشد،با قدم هاي  لرزان ولي پراز تپش به اتفاق او به ديدارت خواهم شتافت!


تعجب نکن او گرچه در کنار من نيست ولي روح او تا ابديت نمي تواند از کنار کسي که دوستش دارد دور شود،به اتفاقش به دامنه هاي دل پذير تو خواهيم شتافت و در آنجا پرتشگاهي که کليه ي عاشقان جهان در پي آنند بنا خواهيم ساخت و در آن پرتشگاه که جز ستاره ها چراغ هاي ديگري ندارد و به پرستش يارم خواهم پرداخت تا جان در کنارش از بدنم خارج شود و در همان فضاي لايتناهي که تو را احاطه کرده است براي ابد خادم پرتشگاهي که خود ساخته ام بشوم .


حال دريافتي که چرا از خاطرات خود بيزارم!



نویسنده » فرشته » ساعت 5:52 صبح روز شنبه 10 شهريور 1386

تقديم به ذات پاک بي نهايت احديت!


خدايا دلم به وسعت آسمان بي کرانت گرفته است،دلم به وسعت صد برابر اينجا گرفته است.نياز شديدي دارم به اين که با تو خلوت کنم و نگفته هاي دل را که چون غباري بر روي دلم نشسته است با خلوت کردن با تو غبار را بزدايم.پروردگارا در کوچه ي سر در گمي ها بارها به ديوار خورده ام و کاش تواني براي بلند شدن مجدد داشتم.خدايا از شهر مترسک ها بيزارم و مي خواهم سفر کنم به شهر عروسک ها.هرچند آسمان بين من و تو فاصله انداخته است .مي خواهم نردباني بسازم تا آسمان،هر چند که بالا رفتن کار من نيست ولي پروردگارا خودت دستم را بگير و مرا در اين جاده ي پرپيچ و خم زندگي ياري کن.من هميشه اين جمله را به ياد دارم :در دنيا هيچ چيز ارزش آن را ندارد که انسان به خاطرش زنده بماند مگر عشق به خدا!



نویسنده » فرشته » ساعت 3:45 عصر روز جمعه 9 شهريور 1386



دوستان پارسی بلاگی
سيمرغ
پري براي پريدن
کلک بهار
صور اسرافيل
کوچولو و دل نوشته هاش!
مکتب وحي
آفتاب شب
سوتک
شيعه مذهب برتر
آرمان شهر
گل دختر
حرفاي خودموني من
شيلو عج
شهيد سيد محمد شريفي
آسمان سرخ
پياده تا عرش
وبلاگ گروهي موج
زن بودن ممنوع
خط بارون
دست خط ...
زير آسمان خدا
نوشته هاي يک ناظم
رند
دم مسيحائي
سلام آقا
دالان بهشت
مادرانه
طعم شيرين دو دقيقه
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست
بيا با هم تا به دريا برسيم
نگاه منتظر
سلام شهدا
آغازراه
عاشقانه
تهاني
در هواي دوست
لعل سلسبيل
سراي انديشه
با سيد علي تا فتح قدس و مکه
دل گويه هاي يک مجاهد
بانو بلاگ
نقد مَلَس
ضحي
نافذ
دسته کليد



دیگر دوستان



آرشیو تاریخی
خرداد 87 [2]
اديبهشت87 [10]
فروردين87 [10]
اسفند 86 [7]
بهمن86 [10]
دی86 [11]
آذر86 [13]
آبان86 [9]
مهر86 [4]
شهریور86 [7]


آرشیو موضوعی
داستان[7]
روزانه ها[5]
احساساتم[2]
مناسبت ها[2]
خاطره[1]


لوگوی وبلاگ
شهریور86 - آغاز راه



خرده‌ریزها
Add to GReader

Gmail

yahoo IM