آخه چرا؟.....چرا بايد اينجوري بشه؟....
چرا بايد اين همه آدم نامرد توي اين دنياي به اين قشنگي که خدا برامون آفريده وجود داشته باشه؟...
آخه چرا؟...
چرا بايد اين همه دلسوزي و مهربوني که براش انجام ميدي، در آخر قلبت رو باحرفاش و کارهاش بشکنه؟...
چرابايد به يک نفر اعتماد بکني ولي اون مثل يک خنجر از پشت بهت ضربه بزنه؟...
آخه چرا؟...
چرا بايد به يک نفر اين همه کمک بکني ولي اون اينجوري جوابت رو بده؟...
چرا وقتي دوست داري دردي از روي دل مسلموني برداري ولي اون از يک راهي که حتي فکرش رو نمي کني قلبت رو بشکنه؟...
چرا وقتي در اوج دوستي هستي بهت نامردي مي کنه، مگه چه کارش کردم جز مهربوني به اون؟...
آخه چرا؟.....چرا بايد دنياي به اين زيبايي رو آدم هاي....خرابش کنند؟...
چرا بايد اون بلا رو سر خاله بهارم بيارن تا حدي که از اين دنياي هم شيرين، هم تلخ خداحافظي کنه؟
آخه چرا؟...
چرا بايد من مجبور بشم کامنت هاي وبلاگم رو خصوصي کنم....آخه چرا؟....
همه ي دوستان چه مجازي، چه واقعي، چه در اين دنياي وبي، چه در دانشگاه و چه در....خلاصه...از من مي پرسند چرا کامنت هاي وبلاگم رو خصوصي کردم. آخه چي بگم؟...
وقتي اين همه گرگ هاي....در اطرافم وجود دارند و با حرفهاي زننده ي خود تمام روحم را به شدت آزار مي دهند چطور کامنت هايم رو خصوصي نکنم؟ در حالي که هميشه از اين کار بدم مي يومده ولي الان چاره اي ندارم!!!!!
چطور مي توانم طاقت بياورم؟....
چه کسي است جواب من را بدهد؟...
مرا تا حدي مي برند که من هم آرزو مي کنم اي کاش اين راه رو آغاز نکرده بودم!!!
آخه اين راه به چه درد من ميخوره، وقتي اين صفحه هاي دردناک رو مي بينم؟ من چطور مي توانم اين دوريه بهترين دوستم خاله بهار، رو تحمل کنم که بدون هيچ هيچ قصد و غرضي دچار چنين ضربه اي بشه؟...
آخه من چطور مي توانم اين راهي رو که با يک دنيا شور و علاقه ي فراوان آغاز کردم را به پايان ببرم در حالي که روز به روز در من اين ترس بيشتر ميشه که .....اگر من هم روزي مثل خاله بهار....
آخه چرا بايد اين دنيايي رو که مي تونيم بسيار شيرين در کنار هم باشيم به کام بعضي از عزيزان تلخ بشه؟....
آخه چرا من هم بايد خودم رو در شرايطي ببينم که از ترس اون، کامنت هامو ...
آخه چرا؟....
آخه چرا؟...
کيست که جواب اين دل آزرده خاطره منو بده؟...
آيا اينجا کسي هست که....
نویسنده » فرشته » ساعت 10:21 عصر روز چهارشنبه 30 آبان 1386
اين روزا، خيلي با روزاي ديگه ي عمرم فرق داره. نمي دونم.....مني که گاهي چند ماه هم مي گذشت ولي به خونش نمي رفتم حالا روزي دوبار از جلوي خونش رد ميشم. از ته قلبم و با چه شور و هيجاني بهش سلام مي کنم و حسش مي کنم و با تمام وجودم درک مي کنم که اون هم با لباني خندان جواب سلامم رو ميده( نمي دونم شايد فقط يک حس بچه گونه باشه يا شايد هم.....)
آري من خيلي اشتباه کردم. چرا....چرا بايد اين قدر به اين دنياي مادي مشغول ميشدم که حتي روزي چند دقيقه از روزهاي زندگيم را براي ديدنش نگذاشتم. ولي با اين وجود باز هم مرا به سوي خودش کشاند. و اين اشتباهات رو بر من نديد گرفت و با رويي گشاده مرا به سوي خودش کشاند. شايد اينها واسطه اي بوده. شايد جشنواره ي کريمه ي اهل بيت واسه من يک واسطه اي شد تا خودم رو از خواب غفلت بيدار کنم و کمي بيشتر خانم حضرت معصومه(س) را به پيش چشمانم ببينم و درکش کنم.هنوز هم باورم نمي شود من که چند وقت يک بار به ديدنش مي رفتم حالا هم نماز ظهرو عصر و هم نماز مغرب و عشاء را در خانه اش مي خوانم.
خب شايد اين يک هفته هم تمام شود ولي ديگه نمي گذارم ديگر آن روزهاي گذشته بر من اثر کند. حالا که اين جشنواره بهانه اي براي اين کاره من شد نمي گذارم با تمام شدنش رفتن من هم تموم شود. آري همه چيز دست خودمان است. نبايد بگويم که او مرا نطلبيده. پس چرا حالا که به خاطره جشنواره است روزي دو بار مي بينمش. پس همه چيز دست خودمه ....پس طلبيدن هم دست خودمه...آري مي خواهم هميشه در کنار او بودن را جز اين يک هفته ي باقيمانده نيز تجربه کنم.نمي دانم تجربه نه...احساس کنم با تمام وجودم آري....
جاي همه ي دوستان اين جا خيلي خالي است. اين جشنواره از ولادت خانم معصومه(س) تا ولادت امام رضا(ع) برقرار است. دوستان همه به من گفتند التماس دعا! ولي آيا من....به من مي گويند التماس دعا...آياي دعاهاي مرا...آيا صداي مرا...نمي دانم؟! وقتي نگاهم به آن گنبد طلاييش مي افتد ناخداگاه ياد دوستاني که از من التماس دعا خواستند مي افتم. اصلا توي اون حال و هوا به ياد خودم نيستم آخه من که ديگه چيزي نمي خوام وقتي تو منو خواستي و حالا من در کنارتم...
ولي آنقدر برايش دعا مي کنم تا روزي ببينم که دوستم در کنار اين خانم احساس آرامش مي کند و از همه ي اون سر در گمي ها خارج شو....که دوستم که مريض بود با پاي خودش به کنار ضريحش اومده.....که دوستم که آرزو داره تا بياد قم، حالا روبروي گنبد طلاييه ي حرم ايستاده و زيارتنامه اش رو مي خونه....که دوستم که قلبش مالامال از اندوه و درد بود و با چشماني اشک بار به من گفت التماس دعا، خودش با چشماني اشک بار که اشک شوق باشد، بيايد پابوس اين خانم.....که دوستم که.....آري من به دره رحمت او بسيار اميد دارم و او نيز ما را خواهد ديد و دست ما را خواهد گرفتخب، ديگه دل نوشته نوشتن بسه، من نمي خوام دل کسي بگيره. حالا يه کم از نمايشگاه بگم.
اونجا غرفه هاي مختلفي از جمله: ادبي، سفال گري، کودکان،..... بقيه اش هم يادم نيست:دي!!!....
خلاصه...يک غرفه هم هست براي وبلاگ ها مي باشد يعني وبلاگ هايي که واسه حضرت معصومه(س) و امام رضا(ع) پست داشتند رو ما به همه ي عزيزان بازديد کننده نشون ميديم که خيلي جالب و ديدنيه!!!
البته عکس هم گرفتيم. من نه، ولي بعضي از دوستان خيلي زيرکانه شکار صحنه ها مي کردند که خدا رو شکر هيچ وقت هم موفق نمي شدند:دي!!! براي ديدن عکس ها مي تونيد به وبلاگه يکي از دوستان وبلاگي رند مراجعه کنيد که ايشون زحمت تهيه شو کشيدند.
جاي همه ي وبلاگ نويسان که ما دست پرورده ي اين بزرگان هستيم بسيار خالي مي باشد.
نویسنده » فرشته » ساعت 11:22 عصر روز شنبه 26 آبان 1386
سلام دوست عزيزم. امروز روي سخنم با تو است . تو که از پوشش اسلامي خود غفلت کرده اي . با تو که فرمان خدا را ناديده گرفته اي . با تو که از فرمان خدا و اهل بيت (ع) سر پيچي کرده اي و خودت را گم کرده اي . با تو که چادرت را کنار گذاشته اي و روسري ات را بالا برده اي و موهايت را نمايان کرده اي با تو که جوراب نازک پوشيده اي و يا کفش صدادار به پا کرده اي . با تو که اين مد لباس گشتن و با بالا زدن پارچه هاي شلوارت و با مانتوهاي تنگ و کوتاه چرا خودت را گول مي زني ، آخر تا کي ؟
آيا ميداني که فطرت خدادادي و عقل سليم همان امام درونت را سرکوب کرده اي ؟
آيا مي داني فرمان آفريدگارت را زير پا گذارده اي ؟
آيا ميداني که به تمدن ملي خود پشت کرده اي ؟
آيا ميداني که پرچم اسلام را بر زمين گذاشته اي و به لباس بيگانگان در آمدي ؟
آيا ميداني که بنيان خوانواده ات را سست و بيماري هاي جسمي و رواني بيشماري را براي خود و ديگران ايجاد کرده اي ؟
آيا ميداني که اسير مد و لباس و نمايش تن گشته اي و آزاديت را فروخته اي ؟
آيا مي داني که شخصيت خود را باچشم هاي هوس آلود هرزه به مسخره گرفته اي ؟
آيا ميداني که به رسالت تاريخي زن در طول تاريخ خيانت کرده اي ؟
آيا ميداني که بيماري رواني خود را به اين وسيله به نمايش گذارده اي ؟
آيا ميداني که دشمنان همان را مي خواهند که تو مي خواهي ؟
آيا ميداني که دل امام زمان را با اين کارهايت خون کرده اي ؟
حجت و عفت نعمت واهب بود
ستر موها و تنت واجب بود
آنچه مستثناي از پوشش بگشت
قرص صورت باشد و کفين دست
پس بيدار شو و به اصالت خويش بازگرد . پوشش خود را کامل کن و خود و جامه ات را از فوايد حجاب بهره مند گردان .
پس عزيزم ، تقواي الهي پيشه کن ، که تقواي الهي پادزهر بيماري دلهاست که حجاب هاي تاريک جان را غرق مي کند ولانه هاي هوس را بر مي اندازد . پس آن را به کام جان خود ريز تا عالم جانت گلستان گل هاي سالم و طاعت و تسليم گردد . و خيمه ي حجابت را برافراشته دار تا حافظ گلستان ارزش هايت شود .
نویسنده » فرشته » ساعت 12:47 عصر روز سهشنبه 22 آبان 1386
اين شعر زيبا ، تقديم به همه ي دختران گل ايران زمين که خانم حضرت معصومه(س) رو هم، الگوي کار و زندگي خودشون قرار مي دهند.
اميدوارم ولادت اين خانم، آغاز راهي باشه واسه اونايي که هنوز دارند در خواب غفلت به سر مي برند. و از خدا مي خوام همه ي اونايي که افکار واهي، اعم از فمينيست(در اين مورد شما رو به وبلاگه مسيحايي دعوت مي کنم) رو در جامعه دارند گسترش مي دهند، به حق اين روزاي عزيز به راه راست هدايت کنه.انشاالله.ولادت اين بانوي بزرگوار، رو هم به همه ي عزيزان تبريک عرض مي کنم.
نغمه ي گل سرخ:
من گل سرخم، گل سرخ معطر
در دلم خورشيد دارد آشيانه
چند روزي غنچه بودم، باشکوه شرم و ناز دخترانه، در حرير بازوان مادرم آسوده خفتم
صبحگاهي ارغواني، روي سرخم شد فروزان، چون گل آتش شکفتم
مست عطر خود شدم، سرشار از شور جواني
رنگ ها در پيش چشمم جلوه گر شد، روحم از راز زندگي با خبر شد
در دلم جوشيد عشقي آسماني، خواستم هر کس مرا ببيند، شود سرمست بويم
خواستم زيباييم بخشد به دلها شادماني.
آفتاب گرم و روشن، زد بسي بوسه به رويم
گرد من رقصيد زنبور طلايي، هر پرنده خواند در گوشم نواي عاشقانه
شد چمن لبريز از عشق و ترانه
اي نسيم صبحدم! بشنو پيامم، چون شوم روزي در آغوش تو پرپر
عطر عشقم را به آن ده که رويد سال ديگر!!!
نویسنده » فرشته » ساعت 3:4 عصر روز شنبه 19 آبان 1386
يادم آيد تو به من گفتي: از اين عشق حذر کن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن. آب، آيينه ي عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است. باش فردا که دلت باد گران است.
تا فراموش کني، چندي از اين شهر سفر کن.
با تو گفتم: حذر از عشق؟؟ ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم.
روز اول که دل به تمناي تو پر زد، چون کبوتر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نگسستم.
باز گفتم: که تو صيادي و من آهوي دشتم. تا به دام تو در افتم همه جا، گشتم و گشتم.
حذر از عشق ندانم، سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم.
اشکي از شاخه فروريخت، مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت.
اشک در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد.
يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم، نگسستم، نه رميدم.
رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نکني ديگر از آن کوچه گذر هم
بي تو، اما، به چه حالي من از آن کوچه گذشتم.
نویسنده » فرشته » ساعت 8:48 صبح روز سهشنبه 15 آبان 1386