عجب حال و هوايي داشت اين روزه بسيار قشنگ از روزهاي آفريدگار هستي.


چه قدر باصفا بود، اين روزي که بسيار پاک کرديد در هواي معطر همراه شده با دعاي عرفه.


بسيار برايم زيبا بود آن حس لطيف و پاک خدايي.


بهترين پنج شنبه از پنج هاي تمام عمرم بود.


ديداري با ياران آشنا و بعد با ياري جستن، حضور در حرم پاک و مقدس آن بانوي بزرگوار.


نشستن در حياط حرم ملکوتيش، در هواي سردي که استخوان به لرزه در مي آمد ولي....


ولي گرماي صداي پيچيده شده در فضاي حرم، چقدر شيرين و آرام بخش بود.


انشاالله دعاهاي همه ي عزيزان در ميان تک تک اشکهاي سرازير شده از چشمان خدايي همه ي بندگانش، مورد قبول.




نویسنده » فرشته » ساعت 3:25 صبح روز جمعه 30 آذر 1386

نمي دانم چرا برخي از ما آدم هايي که همه مخلوق اوييم، بيشتر در مواقع سختي و دشواري به ياد بزرگترين خالق مي افتيم.
وقتي که غرق در مشکلات و سختي ها مي شويم، نمازهايمان طولاني تر مي شود، سجاده هايمان را به سويش مي گشاييم و مدام يادش مي کنيم و مرتب ازش مي خواهيم...مي خواهيم که کمکمان کند، مي خواهيم که....
وقتي که مريض مي شويم، دست هايمان بيشتر رو به آسمان بلند مي شود، بيش تر صدايش مي زنيم، از فرستادگانش ياري مي جوئيم، و هميشه و در همه حال او را در ذهنمان تداعي مي کنيم، و دهانمان را با صدا زندن او و خواندن کتابش، خوشبو مي کنيم و.....
پس چرا اکنون که ما را کمک کرده و خواسته هايمان را پاسخ داده، نمازمان را به همان 17 رکعت به پايان مي بريم!! پس اون نمازهايي که در هنگام مشکلات مي خوانديم کجا رفت؟!! چرا نماز شکرش را به جا نمي آوريم؟ چرا؟....چرا کمتر به يادش مي افتيم و اين غرق در شادي و سلامتي ياد او را در ذهنمان کمرنگتر کرده است؟ چرا....


پ.ن: اين متن براي خودم بود و البته آن دسته از آدم هايي که خدا نکرده مثل من هستند.


پ.ن: چند روزيه که يکي از همون مشکلات دامنگير من شده.....بله مريضي....هيچي بدتر از مريض شدن نيست....رفتم دکتر....جناب فرمودند که: خيلي بد پاي کامپيوتر نشسته ام. خب حالا هم دچار کمر درد شده ام و حالا حالاها هم فکر نکنم خوب بشم.


پ.ن: در ميان دعاهاتون اگر دوست داشتيد من رو هم فراموش نکنيد....دعا کنيد خوب بشم تا دوباره بتونم به وبلاگهاي همه ي دوستان سر بزنم و از اين شرمندگي در بيام.



نویسنده » فرشته » ساعت 7:47 عصر روز چهارشنبه 28 آذر 1386

هميشه وقتي يه نفر برام کاري انجام مي داد، تا دوساعت (البته يه کم اغراق داره) ازش به خاطره زحمتي که کشيده بود تشکر مي کردم....
ممنونم از لطفه شما، ببخشيد اگه وقتتون رو گرفتم، يه دنيا تشکر واسه زحمتي که کشيديد، انشاالله جبران مي نُماييم و....و...
هميشه هم در جواب چنين حرفهايم مي گفتند: خانم بسه ديگه تعارف، اگه نمي خواستم انجام بدم که وقت براي کارتون نمي گذاشتم، براي رضاي خدا بود و بس و شما هم دعا بفرماييد....
دوباره من در جواب ابن حرف باز هم تشکر مي کردم...البته دعا هم فراموشم نمي شد.


حالا مي فهمم که اون بنده خداها عجب دلي داشتند و چطور تحمل مي کردند اين همه تعارف رو...
چون خودم دارم تجربه مي کنم...خب درسته ديگه. وقتي يک کاري براي رضاي خدا صورت مي گيره، احتياج به اون همه تشکر و قدر داني نيست. البته نه اين که بگم به خاطره کاري که صورت گرفته، نبايد تشکر کرد ولي به اندازه و به جا...
خب، بحث اونايي هم که اصلا تشکر نمي کنند منتفي باشه بهتره....ولي به هر حال احترام گذاشتن به کاري که صورت مي گيره شان و شخصيت طرف رو نشون ميده...حالا نه به اون شوريه شوري، نه به اين بي نمکي....!!!!
پ.ن: من هيچ قصد و غرضي نداشتم و روي سخنم با هيچ کس نبود...کسي به خودش...همون...همون....
من فقط تجربياتم رو بيان کردم( هر کي ندونه، فکر مي کنه الان من مادر بزرگه تجربه خانم هستم:دي!!!)


 



نویسنده » فرشته » ساعت 12:35 عصر روز دوشنبه 26 آذر 1386

و در آن لحظه که بعد از گذر يک روز پر مشغله با خستگي تمام، دره خانه را باز کرده با دلي که نمي دانم چرا اين گونه است..از يک طرف خوشحال است ولي از طرف ديگر گويي کشتي هايش غرق شده، نمي دانم چرا بايد خوشحال باشي که...
براي استراحت به گوشه اي از اتاق رفته، دوست داشتم الان موقع اذان و نماز بود ولي خب..اين گونه هم مي شود حسش را ايجاد کرد. سجاده را باز کرده، نگاهم که به قرآن مي افتد گويي آرامشي شيرين تمام وجودم را فرا مي گيرد...


دوست دارم در کنارش بخوابم، نمي دانم شايد بي احترامي باشد...ولي سر در کنارش مي گذارم و با قلبي سرشار از عشق و وجودي ملکوتي، تنم را در جانماز خوشبو مي کنم.
به فکر مي روم ...زيباست...بهترين لحظه است ولي افسوس که چه چيزهايي به ذهنم مي آيد. دوست دارم آنقدر در فکرش فرو روم و آنقدر آزارم دهد که بدانم آري..خدا مرا دوست دارد و اين گونه اين فکر را کفاره ي اشتباهم قرار داده...آنقدرذهنم را مشغول خودش کند تا تمام شود.


اشتباه از خود من بود. وقتي به ابتداي شروع آغاز راهم فکر مي کنم دلي پر داشتم تا بيان کنم آن را تا آرامشي ابدي يابم ولي...ولي...چه ها که بر من نگذشت. مي گويم اي کاش آن حرفها...آن اشتباهها..آن..اتفاق نيفتاده بود..اي کاش زمان به عقب بر مي گشت..اي کاش...


اين فکر مرا خيلي آزار مي دهد که چرا بايد اين گونه اشتباه کنم. البته مي دانم که اين قانون زندگي است.مگر مي شود در جاده اي حرکت کنيم که دست انداز و بالا و پايين نداشته باشد. ولي بازهم اشتباه...درست است که اين قانون زندگي است ولي اين خوده من بودم که قانون غلط را انتخاب کردم، درست است که در جاده دست انداز وجود دارد ولي مي توانستم با سرعتي آهسته تر همه ي موانع را به درستي رد کنم. اي کاش خودم به خاکي نمي زدم و همان راه را ادامه مي دادم.


آري آغاز دوست داشتن است، گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم، که همين دوست داشتن زيباست.


بلند مي شوم در کناره سجاده ي عشق، نگاه به آسماني ترين کتاب مي کنم ....آري نماز شکر به جا مي آورم که تو بودي دستم را گرفتي و از خاکي به جاده ي اصلي کشاندي، تو بودي که دوباره مسير درست را در ذهنم تداعي کردي. اينک من، مني که به خاطرش، اغتشاشات ذهنم را فزوني مي دادم در حالي که او...
آري! تمام شد چون تو برايم خواستي، البته در کنار مهر و لطف تو، خوده من نيز، نقشه ي راهم را که در صندوقچه اي دربسته و قفل شده قرار داده بودم، برداشتم و با آگاهي و چشماني باز تر حرکتم را ادامه مي دهم.....
سر سجاده ي عشقم، به خاک افتاده ي عشقم، ولي با اين همه احساس، تهي از باده ي عشقم.


انشاالله که دل هايمان سرشار از باده ي عشق الهي شود.يا حق...



نویسنده » فرشته » ساعت 9:40 عصر روز شنبه 24 آذر 1386

وقتي به انتهاي جاده نگاه مي کنم در اين مسير پر پيچ و خم زندگي....
وقتي در آن دالان تنگ و تاريک به فراسوي نوري نگاه مي کردم که نورش سوسو مي زد و در حال محو شدن بود ...آيا مي ماند تا من مسيرم را طي کنم؟! آيا مي توانم در اين تاريکي پيش روم بدون او.....
وقتي به آسمان چشم دوختم و بزرگترين ستاره را نظاره مي کردم...
وقتي دستانم را به آسمان بلند کرده بودم و کميل را مي خواندم....
وقتي اين هواي سرد تنم را مي لرزاند در حالي که من در عطش عشق او، محو در آيه ها و کلمات زيباي آسماني آن شده بودم و گرماي خاصي را از درون به من مي بخشيد...
وقتي در ميان دعاهايم ذهنم مرا به اين فکر فراخواند که آيا دوباره جمعه اي ديگر مي آيد و من در غروب دلگير آن باره ديگر سمات را مي خوانم بدون وجود او..آيا اين هفته هم مثل هفته هاي ديگر مي آيد و مي گذرد بدون...
من هنوز به آن دعاي عهدي که چهل صباحِ پر از شور و عشق، عهدش را با تو بستم، اميدوارم...
نمي دانم تا کي، بايد چشمم را بدوزم به راه به اين اميد که، تو مي آيي و من ميخواهم به عهدم وفا کنم...
نمي دانم براي آمدنت آن چهل روز کافيست تا مرا همراه خود بداني..نه...نه...کافي نيست..نمي دانم شايد هنوز خيلي پاک و آسماني نشديم که...نمي دانم...مي گويند 313 نفر کافيست براي...نمي دانم...يعني هنوز313 نفر...آه اي دل افسرده ي من تا کي، مي خواهي بر اين قدمهايت که بر جاده ي بي انتهاي پوچي قدم مي نهي، ادامه دهي..تا کي مي خواهي قلبت را بگذاري با اين قساوت بتپد! در حالي که هنوز او را کامل درک نکردي و...تا کي مي خواهي اين راهي را که با عشق آغاز کردي، ادامه دهي در حالي که هيچ صفايي ندارد، بدون وجود او..
نمي دانم چطور خودم را براي آمدنت آماده کنم! آيا اين پنج شنبه ها که به ديدارشان مي روم، همه از لطف تو و خداي توست؟


تو مرا خواستي و وجودم به گونه اي شده که با تمام سختي ها، به سويشان مي روم. آيا اين ناشکري نيست که با تمام خواستنت ولي من...نه..نه...من اين ناشکري را نمي کنم، پس با قدمهايي راسخ تر حرکتم را ادامه مي دهم، چون تو براي من خواستي...حالا من بيشتر مي خواهم و با اراده ي بيشتر به...و به خاطره همين است که دل تاريک من روز به روز با عشق بيشتر پي به وجودت مي برد. گاهي اوقات که از بندگانت نااميد مي شوم و دل مرا سخت مي آزارن، وقتي در فکر فرو مي روم مي بينم هيچ نااميدي ندارد خدا بزرگ است و هرچه او بخواهد. اين بنده ي حقير توست و روزي مي آيد که از اين کارش پشيمان مي شود ولي آن روز ديگر خيلي دير است....افسوس...
نمي دانم شايد همه ي اينها ساخته ي خيالات من است و خودم را اين گونه اميدوار در رکابت مي دانم...نه نه..اگر عشق تو را درک نکرده بودم هيچ کدام از اينها هم در ذهن من تداعي نميشد پس هيچ گاه از درگاهت نااميد نمي شوم! چون هميشه در کنارمي....يا حق.....


نويسنده ي دل نوشت فوق: دله تنها و گرفته ي الهه در اين روزهايي که سپري مي کند و مي گذرد که... ولي هميشه و در همه حال او را فرامي خواند و عشق به اوست که توانست اين دلگويه را بگويد.



نویسنده » فرشته » ساعت 9:39 عصر روز پنجشنبه 22 آذر 1386

از روزگار دلم گرفته،از اين تکرار دلم گرفته، دلم ميخواد گريه کنم، بارون ببار دلم گرفته...
براي گم کردن خويش، رها شدن از کم وبيش، براي در خود گم شدن، جدا از اين مردم شدن....


بهانه ي گريه ميخوام، بهانه ي فرياد زدن، بيا تو باش اي مهربون، بهانه ي گريه ي من....
از روزگار دلم گرفته، از اين تکرار دلم گرفته، دلم ميخواد گريه کنم، بارون ببار، دلم گرفته..
از من ديگه چيزي نمونده، گونه هامو بارون پوشونده، امروز هوا هواي گريه س ....


پ.ن: شهادت امام محمد تقي(ع) را به همه ي دوستان و همه ي مسلمانان جهان تسليت عرض مي کنم.
يا حق...
 



نویسنده » فرشته » ساعت 8:34 صبح روز سه‏شنبه 20 آذر 1386


تا حالا عکس هاي زيادي رو ديديم و هيچ کدوم از اونا هم بي معني نبودند. يعني بالاخره وقتي حتي نتوني هيچ معني رو بهش نسبت بدي، مي دونيم که داره يک هدفي رو مي رسونه. نمي دونم ....ولي تا حالا خيلي براي من پيش اومده که نتونستم يک هدف، منظور، معني ....يا هر چيزه ديگه رو به يک عکس نسبت بدم. نمي دونم شايد هم بعضي از عکس ها فقط براي قشنگي و ديدن هست و شايد منظوره خاصي رو نرسونند.
مثلا اين عکس رو من چند وقته که تو سيستمم دارم و هر وقت که براي ديدن عکس هاي ديگه ميرم، يوهو که نگام به اين عکس مي افته هر دفعه حدوده چند دقيقه بهش فکر مي کنم، برداشت هاي مختلفي ازش کردم ولي در آخر مي بينم نه...اين نمي تونه باشه و خلاصه تا حالا نتوستم هدف از اين عکس رو ببينم چيه؟ شما چي...مي دونيد منظوره اين عکس چيه؟
پ.ن: از همه ي اونايي که واسه دوستم دعا کردند ممنونم، باور کنيد حالش خيلي خيلي بهتر شده.....واي خيلي خوشحالم. خدايا شکرت.
پ.ن: اين اولين ساليه که به من هم روزه دانشجو رو تبريک ميگن. من هم به همه ي دانشجويان عزيز ودرس خون(نه مثل من:دي!!!) البته نه....چه درس خون و چه کم درس خون و چه درس نخون...از صميم قلب تبريک ميگم و اميدوارم در سايه ي حق تعالي به درجات عاليه تحصيلي در کنار مراتب والاي معنوي برسند.



نویسنده » فرشته » ساعت 1:37 عصر روز جمعه 16 آذر 1386

چند تا حديث زيبا از امامان عزيزمون در مورده دعا ديدم و خيلي خوشم اومد. مي دونيد چيه خيلي دلم گرفته. خيلي دلواپسم. آخه حاله يکي از دوستام خيلي بده. براش خيلي دعا مي کنم. سر سجاده هميشه جلو چشمام مياد مخصوصا اين چند روز که دوباره حالش بد شده. من نمي دونم شايد دعاهاي من به ملکوت اعلا نمي رسه. شايد اونقدر دلم پاک و خالص نشده که هر چي براش دعا مي کنم نمي دونم چرا نتيجه ي عکس ميده. آخه.... خدايا به حق اون دل هاي شکسته ازت ميخوام دوباره روزهاي خوب رو به دوستم برگردوني. آخه اين بنده ي پاک و با اخلاصت مگه چه گناهي کرده که بايد تا اين حد زجر بکشه. چرا نبايد اون هم مثل بعضي از ماها که در سلامتي به سر مي بريم، باشه. خدا جونم، مي دونم که اينا همه امتحانايي هست که خودت براي بنده هات مي گذاري خب آخه اين چه امتحانايي که دوستمون توي اين دورانه جووني که بايد سر شار از شور و خوشحالي و....باشه، بايد تحمل کنه. خدا جون مي دونم تو اونقدر اين بنده ي پاکت رو دوست داري که داري با اين امتحانت، آزمايشش مي کني. مي دونم که چقدر خوبه که در اين شرايطه سخت و حساس سر بلند بيرون بياد و هيچ وقت ناشکريتو نکنه. مي دونم...همه ي اينا رو مي دونم که خودت صلاحه همه ي بنده هاتو مي دوني. درسته هميشه که زندگي نبايد با آرامش و شادي باشه. درسته...ولي آخه اين ...نمي دونم چي بگم. خدايا تا جايي که تونستم ناشکريتو نکردم. خدايا از خودت کمک مي خوام. خدايا خودت به همه ي ما رحم کن، اي ارحم الراحمين....



الإمام الصادق (عليه السلام) :
أکثِرْ مِنَ الدُّعاءِ، فإنّهُ مفتاحُ کلِّ رحمه?، ونجاحُ کلِّ حاجه?، ولا يُنالُ ما عِندَ اللهِ إلاّ بالدُّعاءِ، وليسَ بابٌ يَکثُرُ قَرعُهُ إلاّ يُوشِکُ أن يُفتَحَ لِصاحِبِهِ .
بسيار دعا کن ; زيرا دعا کليد هر رحمتي است و مايه روا شدن هر حاجتي و آنچه نزد خداست جز با دعا به دست نمي آيد. هيچ دري نيست که بسيار کوبيده شود مگر آن که بزودي به روي کوبنده باز گردد.


الإمام عليّ (عليه السلام) :
الدُّعاءُ مَقاليدُ الفَلاحِ وَمَصابيحُ النَّجاحِ .
دعا کليدهاي رستگاري و چراغ هاي موفقيت است.


الإمام الصادق (عليه السلام) :
إذا دَعَوْتَ فَظُنَّ أنّ حاجَتَکَ بالبابِ .
چون دعا کني چنين خيال کن که حاجتت بر در خانه است.


پ.ن: از همه ي دوستاي عزيزم که اين پست رو خوندند عاجزانه تقاضا مي کنم واسه دوستم خيلي دعا کنيد. دعا کنيد که واسه هميشه از اين ناراحتي راحت بشه و بعد از چند سال دوباره سراغش نياد. ميگن دعاي مومن در حق مومن مستجاب ميشه.انشاالله.


                



نویسنده » فرشته » ساعت 8:25 عصر روز سه‏شنبه 13 آذر 1386


واقعا چه برداشتي از اين کار مي تونيم داشته باشيم؟


يعني عشقه غلامرضا به حدي بوده که دست به اين کار زده!؟


آيا مي تونيم با اين فرهنگي که بعضي ها در حال رواج دادن اون هستند مبارزه کرد؟


مگه روي پول هم بايد اين چيزا رو نوشت تا به دست معشوق برسه؟ اصلا حالا اينم اومده نوشته، از کجا معلوم که به دست عطيه برسه؟


کلا شرم آوره که اين چيزا ديده ميشه. مگه ابراز عشق رو بايد به دست هزاران نفر سپرد؟ معلومه که هدف چنين شخصي فقط ابراز عشق نيست بلکه با اين کارشون مي خوان که يه صحنه ي طنز برا ي خود و دوستاشون ايجاد مي کنند و حالا اون هم که دست چند نفر پخش بشه، خب شايد چند نفر ديگه هم ديدند و اونها هم هوس کردند و خواستند چنين کاري رو بکنند، خب ديگه چي ميشه؟


آيا اين کار درسته که هر چه مي خواهد دل تنگت بگو، را روي اين چيزها بيان کرد؟ حالا اين يک نمونه اش بود. مثلا اين چه معني اي داره که بعضي ها حالا ميان و برمي دارن مي نويسند: يادگاري در فلان تاريخ، خب که چي بشه؟ يا نوشتن شعر و از اين جور چيزا....ديگه نمي دونم چي بگم....


 

                                  

نویسنده » فرشته » ساعت 10:48 صبح روز دوشنبه 12 آذر 1386

اين پنچ شنبه که رفتم نمي دونم چرا خيلي فرق داشت. از در که وارد شدم يک نسيم ملايمي صورتم رو نوازش داد. خيلي با صفا بود. اين هفته به تک تکشون که نگاه مي کردم انگار با من حرف مي زدند .انگار اونها هم خوشحال بودند که منه بنده ي حقير اين هفته هم اومدم نمي دونم شايد من فقط يک توهم زدم. به همشون سلام کردم و بعد از خوندن فاتحه و قرآن، رفتم و با شهيد زين الدين خيلي درد و دل کردم. خيلي خيلي سبک شدم.اون  بار اولي که اومدم و بهشون سر زدم خيلي شرمسار بار گناهام بودم و اصلا روم نمي شد بهشون حتي نگاه کنم چه برسه که بخوام به اين راحتي همه ي اسرارم رو براشون بيان کنم. خلاصه اين بار که بعد از چندين هفته پي در پي بود و به خاطر قولهايي که بهشون داده بودم . خدا رو شکر به همه ي اونها هم عمل کرده بودم، خيلي خوشحال بودم.


اين هفته تصميم گرفتم که يک کاري بکنم. آخه هر هفته که مي يومدم و به هر کدومشون که سر مي زدم در انتهاي قبر هر کدوم از اين عزيزان شعرهاي خيلي قشنگي به چشم مي خورد و وقتي اونا رو مي خوندم خيلي بهشون حسرت مي خوردم.
اين هفته يک کاغذ و قلم برداشتم و بيش تر اون شعرهارو ياداشت کردم. اصلا نمي دونيد چي ميگم يک حال و هوايي بود. انگار همه با هم يک شب شعر راه انداخته بوديم که من رو هرچه بيش تر به عالم ملکوت نزديک مي کرد.
در اندوه آن حسرت ماندم که اي کاش من هم در بالين آنها خوابيده بودم ولي افسوس.....افسوس که اين فکر من حسرتي بيش نيست.


دلم نيومد اون شعرهاي بسيار باصفا رو اين جا نگذارم. دوست داشتم همه ي اونها رو بنويسم ولي ....بازهم به همين چند بيت اکتفا مي کنم.(هر کدوم از بيت ها جداي از ديگري است).
من مطمئنم که شما دوستان خوب هم با خوندنشون دله پاک و آسموني تون بيش تر آسموني ميشه. انشاالله.


*شهادت آرزوي آخرم بود                      بديم آنچه را در باورم بود
*اين حرف من شکسته بال است           پرواز به اوج خون کمال است
*مکانم گر به خاک تيره باشد                 جهان را ديده بر من خيره باشد
*اگر در خون تنم را شستشو داد             مرا فيض شهادت آبرو داد
*کساني در حقيقت پاسدارند                 که پاس حرمت ما را بدارند
*گر معني عشق را بجوييد                     بايد که طريق ما بپوييد
*کند بر خون ما هر کس خيانت               نبيند تا ابد روي سعادت
*جان باخته در مناي عشقم                   انداخته سر به پاي عشقم
*گر آب حيات را بخواهيد                        بايد پي خون من بياييد
*چون حق را ديدم و خود را نديدم            به آن جايي که مي بايد رسيدم
*از آن خونم بجوشد تا قيامت                 که کردم پيش دشمن استقامت
*ملاک اين جا به جز صدق و صفا نيست    که هر کس را در اين گلزار جا نيست
                      شهادت لاله ها را چيدني کرد
                      به چشم دل، حق را ديدني کرد
                      ببوس اي خواهرم قبر برادر
                      شهادت سنگ را بوسيدني کرد



نویسنده » فرشته » ساعت 6:48 عصر روز جمعه 9 آذر 1386

چند روز پيش که از دانشگاه بر مي گشتم، مطابق معمول بيشتر دوستان موبايل هاي خودشون رو روشن کرده و بولوتوثو.....اين حرفا...ديگه...خودتون مي دونيد ديگه!!!!
يکي از دوستان توي گوشيش يه چيزي داشت که وقتي من ديدم همون لحظه زدم زير گريه. شايد خيلي هاتون ديده باشيد. به هر حال وقتي بقيه ي دوستام ديدند زدند زير خنده و حتي من رو هم مسخره مي کردند که اي بابا تو چقدر احساساتي هستي....


نمي خواستم اين پست رو بنويسم ولي وقتي ياد اون صحنه مي افتم خيلي دلم مي سوزه و نتوستم طاقت بيارم. واسه همين گفتم اينجا بنويسم تا شايد يه کم سبک بشم.


ماجرا از اين قرار بود که:


يک خانم و آقايي دور يک ميز نشسته بودند و آقا در حال خواندن روزنامه بود و خانم با يک جوجه ي ناز و کوکچولويي(شکل همين که تو عکسه) که روي ميز قرار داشت، داشت بازي مي کرد و هي نازش مي کرد و قربون صدقش مي رفت....خودتون مي دونيد که چي ميگم!!!
اين جوجه خيلي جيک جيک مي کرد و مرتب اون آقا که داشت روزنامه مي خوند يه نگاه از روي عصبانيت به جوجه مي کرد و دوباره يه نگاه به روزنامه....خلاصه مرده اونقدر عصباني شد که روزنامه رو پرت کرد اون ور، و با يک مشت محکم زد توي سر جوجه و جوجه هه، له و لورده شد و تيکه هاش هم پرت شد توي صورته زنه.....
بعد مرده با خيالي راحت که اعصابش از اين کار، راحت شده بود دستش رو با پيراهنش پاک کرد و بعد شروع کرد به خوندن روزنامه....(اي نامرد، بد اخلاق، خشن...)....


پ.ن: شايد اين چيزي که من ديدم ساختگي بود، نمي دونم....ولي به هر حال وقتي داشتم اينو مي نوشتم با چشمي گريون نوشتم. آخه مگه اون جوجه هه چه گناهي کرده بود که بايد اين بلا رو سرش بياره!!! اصلا يه چيزه ديگه، من مي گم کجاي اين کار خنده دار بود که همه با يک شور و شوقي و هيجاني بولوتوثش مي کنن؟! خدا رو شکر گوشيه من بولوثوس نمي کنه که بخوام وسوسه بشم و هر چي رو توش بزارم. البته نميگم بولوتوث بده ها نه اصلا اين فکر نکيند ولي به شرطي که درست ازش استفاده بشه....


پ.ن: نمي خواستم باعث ناراحتي دوستاني بشم که اونا هم شايد مثل من از اين صحنه هاي دلخراش....به هر حال...فقط ديگه نمي تونستم طاقت بيارم.آخيييييييي يه کم سبک شدم ولي نه هنوز آخه اون صحنه ي دلخراش رو که يادم مياد...هيچي...


پ.ن: حالا اين يکي از بي رحمي هاي انسان ها بود تازه نسبت به يک حيوون....امان از اون آدم هاي بي رحمي که بدون هيچ دليلي و از روي، از خدا بي خبري به مردم مظلوم چنين ظلم هايي رو مي کنند. خدا همه را هدايت کنه و کمي بيشتر در هنگام سختي ها صبر عطا بفرمايد.انشاالله.


 



نویسنده » فرشته » ساعت 5:47 عصر روز شنبه 3 آذر 1386



دوستان پارسی بلاگی
سيمرغ
پري براي پريدن
کلک بهار
صور اسرافيل
کوچولو و دل نوشته هاش!
مکتب وحي
آفتاب شب
سوتک
شيعه مذهب برتر
آرمان شهر
گل دختر
حرفاي خودموني من
شيلو عج
شهيد سيد محمد شريفي
آسمان سرخ
پياده تا عرش
وبلاگ گروهي موج
زن بودن ممنوع
خط بارون
دست خط ...
زير آسمان خدا
نوشته هاي يک ناظم
رند
دم مسيحائي
سلام آقا
دالان بهشت
مادرانه
طعم شيرين دو دقيقه
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست
بيا با هم تا به دريا برسيم
نگاه منتظر
سلام شهدا
آغازراه
عاشقانه
تهاني
در هواي دوست
لعل سلسبيل
سراي انديشه
با سيد علي تا فتح قدس و مکه
دل گويه هاي يک مجاهد
بانو بلاگ
نقد مَلَس
ضحي
نافذ
دسته کليد



دیگر دوستان



آرشیو تاریخی
خرداد 87 [2]
اديبهشت87 [10]
فروردين87 [10]
اسفند 86 [7]
بهمن86 [10]
دی86 [11]
آذر86 [13]
آبان86 [9]
مهر86 [4]
شهریور86 [7]


آرشیو موضوعی
داستان[7]
روزانه ها[5]
احساساتم[2]
مناسبت ها[2]
خاطره[1]


لوگوی وبلاگ
آذر86 - آغاز راه



خرده‌ریزها
Add to GReader

Gmail

yahoo IM