عاشورا


«عاشورا»در متن زندگى شيعه و در عمق باورهاى پاک او جريان داشته و«نهضت کربلا»،در طول چهارده قرن،با کوثرى زلال و عميق،سيراب کننده‏جانها بوده است.


هم اکنون نيز عاشورا،کانونى است که ميليونها دايره ريز و درشت از ارزشها،احساسها،عاطفه‏ها،خردها و اراده‏ها بر گرد آن مى‏چرخد و پرگارى است که‏عشق را ترسيم مى‏کند.


امام حسين(ع):


عده اي از روي طمع عبادت خدا مي کنند، اين عبادت سوداگران است.
جمعي از ترس بندگي خدا مي کنند، اين عبادت بردگان است.
برخي به انگيزه شکر، خدا را عبادت مي کنند، اين عبادت آزادمردان و بهترين عبادتهاست.


ثواب گريه کردن و اقامه ي مجلس عزا براي آقا ابا عبدالله الحسين(ع):


روايت است امام رضا (ع) فرمودند: اگرگريه کني بر حسين (ع) تا انجايي که آب چشمان تو جاري شودحق تعالي جميع گناهان صغيره و کبيره ي تو را خواهد بخشيد.


شيخ طوس روايت کرد: نَفَس کسي که به جهت مظلوميت ما مهموم است تسبيح است و اندوه او عبادت و پوشيدن اسرار ما از بيگانگان در راه خدا جهاد است.


امام رضا فرمودند:بر حسين (ع) بايد گريه کنند گريه کنندگان، همانا گريه بر آن حضرت تمامي گناهان را فرو مي ريزد.



نویسنده » فرشته » ساعت 1:1 عصر روز جمعه 28 دي 1386

قلبي برفي با گرمايي خدايي


بعد از دوهفته؛ که سرماي سخت و برفِ تا حدودي شديد؛ مرا از ديدارش باز داشته بود، قلبم را سخت دلتنگش کرده بود...... امروز بايد مي رفتم.
نبايد اينقدر بي وفا در عهد خود باشم.


از صد متري به نزديک شدنش ناگهان نگاهم که به سر درش افتاد، اشک از چشمانم جاري شد.
از در وارد شدم. همه جا سفيد شده بود ولي روحي خدايي جاري بود.


همه در زير برفها پنهان شده بودند ولي چهره هايشان به من لبخند ميزد و خوش آمد گفتند.
خيلي سردم بود. دستانم يخ زده بوند. صورتم را به شدت سرما گرفته بود...
رفتم نسشتم، او را از ميان لابلاي برفها پيدا کردم...برفي حدودي بيش از 20 سانت روي آن را مستور کرده بود.


با دستانم برفهاي خدايي را کنارشان زدنم. هيچ مرا آزار نمي داد وقتي با عشق، قبرش را در ميان برفها و سرماي شديد جستجو مي کردم.
بالاخره موفق شدم. گويي در آسمانها بودم. مکان و زماني غير قابل وصف است که نمي توانم اين جا بيان کنم.


آنها را در اين شدت سرما زيارت کردم و قلبي که گرمايش از عشق و پاکي؛ سرشار بود بر سينه ام نشست.


آري؛ قلب عاشق و نوراني، روي شاخه ي تنهايي برايم شکل گرفت؛در اين هواي سرد که گرمايش برفها را آب مي نمود و مرا به سويش خواند تا شايد...



نویسنده » فرشته » ساعت 4:44 عصر روز دوشنبه 24 دي 1386

دل بي احساس


ديگر راهي براي اعتماد ندارم....
حتي به چشمان خودم هم نمي توانم اعتماد داشته باشم....


و در آن لحظه که مي نشيني در پاي صحبت هاي يک دلِ گرفته و مي شنوي آن چه را که از ضمير باطنش فوران مي کند و با شوري سر شار از عشق حرفهايش را به ياد مي سپاري...
تو خود نيز شايد در اين لحظه به اين فکر فرو روي که آري...من هم بنده اي از مخلوقات او هستم که تنهايي و ....در ما جاي ندارد....و من هم کسي را راز دار مي خواهم که بگويم آنچه را که در من نهفته است و بر من فشار مي آورد.
در آن لحظه که به حرفهاي زيبايش مثل همدم گوش فرا مي دادي آيا در آن فکر بودي که شايد روزي بيايد که تو براي گفتن دردهايت هيچ مامني نداشته باشي؟....آه...


به اين فکر بودي که شايد روزي بيايد که بخواهي غم هايت را براي راز دار و گوش شنوايي بگويي ولي...
ولي چه کسي مي تواند درک کند.....چه کسي مي تواند نگه دارد در باطن پاکش آنچه را که ديده يا شنيده است؟


نمي دانم...نمي دانم.....فقط اين را مي دانم که شايد خيلي زود تصميم بگيريم....
نبايد هر کسي را شريک کنيم در آنچه را که در سينه داريم...بعضي از دلها خيلي سنگ اند، احساسي ندارند مثل گلهاي يخ زده، شايد مانند بازيگري فقط نقش يک گل را بازي کنند...شايد هم...


اين دنيا خيلي کوچکتر از آن است که ما در روياهايمان داريم و فکر مي کنيم که افرادي بزرگ در جاي جاي آن لانه کرده اند....من منکر اين نمي شوم که چنين بزرگاني نيستند...نه..نه...
وجود دارند عزيزاني که مي توانيم در کنارشان آرامش يابيم....ولي...
ولي بايد صد در صد مطمئن شويم و بعد دل بزرگ آنان را براي صحبتهاي دل ِ کوچک خود شريک کنيم.


پ.ن: شخصيت مذکور، من نبودم. فقط يک دل نوشته بود.همين....


خط آخر: چه در اين دنياي حقيقي پروردگار، چه در اين دنياي مجازي ساخته شده ي دست بشر، به هيچ کس و هيچ چيز به اين راحتي ها اعتماد نکنيم....
و باشد که اين حرفها را از زبان يک تنهاي پشيمان از اين کار، خوانديد.



نویسنده » فرشته » ساعت 8:48 صبح روز شنبه 22 دي 1386

گويا در پست قبلي به دليل اين که مجبور بودم از بيان برخي از حرفها بپرهيزم، به همين دليل نتوانستم خوب منظورم را بيان کنم و باعث ايجاد شک و شبهه و حرف و حديث بسيار شد. که من مطمئنم که اشتباه و کوتاهي از خوده من بوده.


من به هيچ وجه با کامنت گذاشتن مخالف نيستم. اگر اين طور بود، مي توانستم قسمت نظرات را در کل وبلاگم غير فعال کنم و خودم هم در هيچ و بلاگي، کامنتي نگذارم، ولي اصلا اين گونه نيست.


من بنابه دلايلي که نمي توانم بيان کنم( لطفا شما هم نخواهيد که برايتان بيان کنم و قانعتان کنم، چون نمي توانم بگويم. ديشب يکي از بلاگرها را قانع کردم، براي هفت پُشتم بس است، از خستگي تا امروز ظهر خواب بودم. تازه هنوز هم مطمئن نيستم که قانع شده باشند!!!) تا چند وقت گفتند که بهتر است که از کامنت گذاشتن خودداري کنم. ولي ديشب با حرفهاي اين بلاگر محترم، خيالم راحت شده و ديگر ترسي براي اين کار ندارم و دليلي هم برايش نمي بينم.


از طرفي بايد بگويم در پست قبلي منظورم از اين که گفتم: بياييد اين فرهنگ غلط را از جامعه ي وبلاگستان حذف کنيم اشاره به شيوه ي درست و حسابي براي کامنت گذاشتن نبود، بلکه هدفم اين بود که بگويم: اگر من در وبلاگي کامنت نگذاشتم اين نبايد دليل بر اين شود که ديگر مدير آن وبلاگ، چون عدم کامنت هاي مرا در وبلاگش مي بيند، ديگر به وبلاگه من سر نزد. در واقع سر زدن را به دليل اين که کامنت هاي مرا در وبلاگش مي ديده است، بداند. آيا اين کاره درستي است؟ نه....نه....فرهنگ غلطي است.


مثلا اگر خانم ناظم در وبلاگه من کامنت نگذارد آيا اين بايد باعث شود، که من ديگر به وبلاگشان سر نزنم و مطالبه با ارزششان را نخوانم؟ آيا اين درست است؟ نه....نه....من اين کار را فرهنگ غلطي مي دانم.


البته يکي از دوستان درست عرض کردند که کامنت درست و حسابي خيلي هم باارزش است و من صد در صد با حرفشان موافقم، چون اگر همين کامنتها و نظرات نبودند من چگونه به کمي ها و کاستي هاي نوشتهاي پي مي بردم و در صدد بهتر شدن آن بودم؟
ولي منظوره من از اين که اصلا مگر کامنت چقدر ارزش دارد که ما بخواهيم به خاطرش روابط دوستي و خواندن وبلاگهاي دوستان، را تعطيل کنيم. اين بود که آيا يک کامنت دو سه خطي ارزش اين را دارد که به طور کامل ديگر سر زدن به وبلاگي را کنار بگذاريم؟....نه..نه...اين فرهنگ غلطي است.
پس اگر اين طور باشد، اشخاص هاي بزرگي که وبلاگهاي باارزشي دارند، چون در وبلاگه من کامنت نمي گذارند، پس من هم ديگر به وبلاگشان سر نزنم و مطالبشان را دنبال نکنم.نه...نه...اين کاره اشتباهي است.
آيا کامنت آن شخص بزرگ بايد براي من آنقدر ارزش داشته باشد که من به خاطرش سر زدن به وبلاگش را تعطيل کنم و مطالبه پرمفهموش را نخوانم؟ نه...نه...(منظوره من از آن جمله همين بود)


از طرفي کامنت بسيار باارزش است ولي اگر فايده داشته باشد و من رو به مسيري درست هدايت کنه و فقط به به و چه چه ...نباشد. از اين معامله گريها خوشم نمي آيد.....


حرف آخر: من گفتم که نگذاشتن کامنت در همه ي مواقع، دليل بر عدم حضور نيست و اين نبايد باعث شود که ما سر زدن به وبلاگها رو تعطيل کنيم....
من نگفتم که کامنت بد است و نبايد باشد....بلکه ( کامنت گذاري تعطيل) را براي خودم بنابه دلايلي (که نمي توانم بيان کنم، البته اون هم تا چند وقت) گفتم. وگرنه ديشب آن دلايل هم برايم حل شد و همان مشکل کوچک هم برايم وجود ندارد.


اميدوارم توانسته باشم منظورم را رسانده باشم و همه ي دوستان از دليل نوشتنِ پست قبليه من قانع شده باشند.


خسته نباشي الهه خانم.



نویسنده » فرشته » ساعت 3:41 عصر روز جمعه 21 دي 1386

- دختره خوب، وقتي مي گويم اين کار را نکن يعني چي؟ يعني اين که خير وصلاح تو را مي خواهم!
* خب من بايد بدانم دليل اين کار براي چيست؟


- وقتي به تو مي گويم نه...يعني نه ديگر...تو به بقيه اش کار نداشته باش، هر چه هست به نفع خودت است. حالا هم ديگر اين کار را نمي کني. اوکي؟
* چَشم. ولي خب، دوستانم از کجا بدانند که من به وبلاگهايشان سر زده ام و هميشه مطالبشان را دنبال مي کنم. در اين مدت، چقدر از دوستان شاکي شده اند که: ما هميشه به وبلاگت سر ميزنيم، ولي خبري از تو نيست و.....آخر من چطور قانعشان کنم.


- ببين دختره گل، ببين خانومي .....مگر شما براي حرف ديگران و براي تبادل کامنت و اين جور چيزا وبلاگ زده اي؟ يا فقط براي آن کارها، به وبلاگهاي مختلف سر ميزني و مطالب باارزش را مي خواني؟
* نه!!!


- خب پس ديگر تمامش کن و اين حرفها و خاله زنک بازيها را کنار بگذار.
* چَشم.


پ.ن: بعدا با حرفهاي خصوصي بسيار، دليل هايش را برايم بيان کرد، و من هم بسيار قانع شدم و واقعا به حرفهايش ايمان دارم و آن چَشم گفتن ها بي دليل نبوده!!!


پ.ن: نگذاشتن کامنت در وبلاگها دليل بر عدم حضور نيست. من نمي خواهم کسي، من و وبلاگم را به خاطره تبادل کامنت بخواهد. به قول يکي از بلاگرهاي محترم، از اين معامله گريها خوشم نمي ياد.
اصلا مگر کامنت چقدر ارزش دارد که ما بخواهيم به خاطرش روابط دوستي و خواندن وبلاگهاي دوستان، را تعطيل کنيم.


پ.ن: البته اين را هم بگويم، من خودم قبل ترها، وبلاگي نبود که سر بزنم و کامنت نگذارم و بايد حتما مي گذاشتم ولي....ولي حالا مي فهمم که دليل اين همه قسم خوردن که ديگر من اين کار را نکنم چه چيزي است.


پ.ن: بياييد اين فرهنگهاي غلط را از جامعه ي وبلاگستان حذف کنيم.



نویسنده » فرشته » ساعت 1:59 عصر روز پنجشنبه 20 دي 1386

آمدم که بنويسم آنچه را در دل داشتم، با خود گفتم در اين يک هفته که نبودم، چقدر حرف براي گفتن دارم. ولي وقتي...


وقتي ديدم پياده تا عرش آن گونه راضي است به رضاي خدا و نيامدن به قم را، حکمت خدا بيان مي کند.
وقتي خانم ناظم اين چنين از عصبانيت خود جلوگيري مي کند حتي با زدن گلوله ي برف به چهره اش.
وقتي مادرانه با اقتدار تمام و تفکر بالا، خنده را به خانه مي آورد و بسيار دلنشين با مهمان ها و خانواده عکس مي گيرد در حالي که همه از ته دل شاد هستند.
وقتي مي بينم فاتح آروزي زيباي شعر گفتن را بسيار ساده به زبان مي آورد و از طرفي هم از شوراي نگهبان حرفها دارد.


وقتي خودنوشت بهانه اي براي نوشتن را در ذهن مي پروراند و حتي با حضور کم در اين دنياي مجازي بسيار راهنمايي مي کند کساني هم چون من را.
وقتي ندا به حکمت دعاي همگاني بندگان، در درگاه خدا پي مي برد.
وقتي تهاني بيشتر، همه چيز را در عشق پاک مي بيند و حتي...نان و آب و هوا را.
وقتي جناب مدير با تجربياتش، مشکل اصلي ما جوانان را بيان مي کند و ما را رهنمود مي کند به آن
وقتي صبا نقشه ي قتل الهه رو طرح ريزي مي کنه تا بره سر وقتش کله شو بکنه:دي!!! خب حق داره ديگه!


وقتي نقد ملس درست مي گويد و مهم است، آنچه را که بيان کرد و هميشه حرفهايش برايم آموزنده بوده و بر دلم مي نشيند.
وقتي آهستان حاج آقا ابطحي را با ويژگي هايش نشان مي دهد و از هوچي گران مي گويد.
وقتي حرفهاي خودموني من بسيار زيبا از آيات الهي استفاده مي کند و از ذوق کردن هاي مردم( کم برف ديده) ي قم سخن ها مي گويد.
وقتي رند مقاله اش را در مورد فرزند کمتر( ترجيحا دو فرزند) تمام مي کند که چه بسيار درست مي گويد.
وقتي مينا غروبي با احساس را از پشت پنجره ي ماشين که گويا در حقيقت از پنجره ي دلش آن زيبايي را مي بيند ولي اطرافيان...


وقتي داداش طفل طريق و داداش کلبه ي احزان سخنان خود را در يک زندگي جديد بيان مي کنند.
وقتي دم مسيحايي با بيان ادبي زيبا به من مي آموزد ناگفته ها را...و با تبريک همگاني تولد من، احساس عشق را مي فهمم.
وقتي لعل اين نويسنده ي جوان، حقايق را بيان مي کند و دوست دارد که امانتدار نوشته هايش باشيم. و مي گردد و گمشده را در درون خودش مي بيند.
وقتي خط شکن آواره دست به چنين کار باارزشي مي زند براي نوشته هاي پرارزشش، و دوست دارد خيلي آسماني با روضه ي امام حسين، حال کند.


وقتي اسماء مي خواهد آنچه را که هست، تغيير دهد، اول از خودش شروع مي کند.
وقتي کوثر در دالان بهشت، در همه حال همراهي خدا را مي بيند و حتي در سخت ترين، لحظه ها خدا را با ما مي بيند.
وقتي در هواي دوست ديوانه وار کلمه ها را در کنار يکديگر مي چيند، و اشک ها را باعث سبک تر شدن و نزديکي به او مي داند.
وقتي پري براي پريدن دلم را به پاکي به لرزه در مي آورد و با بيان دردها و چهره ي مادر شهيد....مرا آسماني تر مي کند.
وقتي مکتب وحي سني مذهب و تصوف مولانا را با تفکر کامل رد مي کند.


 



 


وقتي.....وقتي....وقتي.....
و هزاران وقتي و وقتيه ديگر....و هزاران وبلاگ و نوشته هاي باارزش ديگر....را در اين صبح دل انگيز ديدم، افکارم يک لحظه باقي ماند. نمي دانم در ميان اين همه حرفهاي عقلاني، آيا حرفي براي گفتن من باقي مانده است؟ اگر همان هايي را که مي خوانم در ذهنم بپرورانم، بهتر از گزافه گويي است!


ولي نه..نه نه...اين تفکر درستي نيست. من نيز بايد در کنار آنان، بيان کنم آنچه را که مي دانم درست است. ومن زمان مي خواهم...زمان....ولي دارم آنرا...هم اکنون در اختيار من است....مي خواهم مفيد از آن استفاده کنم. نمي خواهم اين جا را مکاني براي کامنت گذاري تبديل کنم......


براي دل خودم مي نويسم و براي ديگران....و مي خواهم طوري باشد که حتي خود  من هم از آنچه را که نوشته ام درس هاي زيادي بگيرم و ياد بگيرم آنچه را که نمي دانستم تا هم اکنون....


پ.ن: تا دوهفته نوشتن را در خود نمي ديدم، ولي خداي من، گويي دستانم را بر قلم مي فشارد، و مرا به سوي خودش مي کشاند حتي با نوشتن.


و او جاري کرد نعمت آسمانيش را که در طي اين چند سال که به اين شهر مقدس آمده بوديم، آرزويش را داشتم.
آري برف زيبايي آسماني با همه ي رويايي بودنش برايمان حقيقي گشت....و حالا به ميمنت آن، تعطيلي دانشگاه را نيز براي اولين بار تجربه مي کنم.



نویسنده » فرشته » ساعت 9:40 صبح روز دوشنبه 17 دي 1386

در زميني که ضمير من و توست
از نخستين ديدار، هر سخن، هر رفتار
دانه هايي است که مي افشانيم
برگ و باراني است که مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش مهر است
گر بدان گونه که بايست، به بار آيد
زندگي را به دل انگير ترين چهره بيارايد
..........
........


پ.ن: امروز بهترين کادوي عمرم را با تمامي وجود احساس کردم و مي دانم که تا ابد نيز بهترين خواهد بود....نه از لحاظ مادي...نه نه....بلکه از لحاظ....آري...


پ.ن: به دليل مشکلات فراوان و کارهاي بي شمار، تا دو هفته، کمي در اين جاده ي مجازي، متوقف مي شوم. و حرکت در ادامه ي جاده ي حقيقي زندگي را ترجيح مي دهم. در اين راه پر از دغدغه و....دعايم کنيد.


پ.ن: دلم براي نوشتن و ....همچنين همه ي دوستان پاک و خدايي تنگ مي شود....به اميد ديداري دوباره در اين دنياي مجازي....


يا حق....خدانگهدار...



نویسنده » فرشته » ساعت 1:2 عصر روز سه‏شنبه 11 دي 1386

تا که بوديم، نبوديم کسي
کُشت ما را غم بي هم نفسي


تا که خفتيم همه بيدار شدند
تا که مُرديم همگي يار شدند


قدر آن شيشه بدانيد که هست
نه، در آن موقع که افتاد وشکست


براي شادي روحش مي رويم که شايد به خاطره حرفها و صحبت هايي که در اين دنياي مجازي زد و چشم برخي ها را باز نمود ....اثري داشته باشد....
من خودم به شخصه خيلي نمي شناختمش ولي....
ولي با ديدن نوشته هايش....اي کاش زودتر....آري...او مي رود و فقط حسرت و آهه، اي کاش ، بر زبان ها مي ماند...
براي شادي روح حسن نظري فاتحه اي در اين لحظه بهترين کار است.



نویسنده » فرشته » ساعت 8:39 عصر روز يکشنبه 9 دي 1386

عيد بزرگ ، پاک و آسماني ....عيد سيد و سادات....عيد ي که از علي شروع شد....عيدي که...
آري...امروز هم آمد و رفت...امروز هم با شادي و شايد هم غم براي بعضي ها گذشت.


چقدر توانستي از اين عيد پر برکت استفاده کني...
چقدر ثواب براي خودت جمع کردي....


مي گويد امروز روزه شادي و عيدي گرفتن بود...حالا تو مي گويي ثواب؟!!منظورت چيست؟


منظورم چيست؟ مگر امروز فقط براي شيريني خوردن و عيدي گرفتن و مهماني رفتن و خنديدن بود...من اين موضوع را کتمان نمي کنم...نه...نه ...اصلا...ولي...


ولي تو مي داني امروز يکي از چهار روزي بود که روزه اش بالاترين ثواب را در عرش پروردگار داشت.
امروز روزي بود که با شاد کردن دل مومني، حتي مي توانستي خودت را به کارهاي والاي علي که با دادن پياله ي شير به يتيمي دلش را به دست مي آورد، نزديک کني.


خوده من...چقدر وقتي از اين خانه ي سيد به آن خانه ي سيد مي رفتم، به اين فکر بودم و چقدر توانستم از اين روز استفاده ي مفيد داشته باشم...
البته روزه گرفتن و کارهايي از اين قبيل در اين روزه عزيز، دل صاف مي خواهد و آسماني...


اميدوارم به همه خوش گذشته باشه و در دله خويش راضي بوده باشند از اين روزي که گذشت از ما...و تا سال آينده بودن و نبودن همه ي ما در دست خداست...انشاالله بتوانيم بهتر جبران کنيم با اعمال خود...



نویسنده » فرشته » ساعت 6:51 عصر روز شنبه 8 دي 1386

در آن موقع که آمدي همه خندان و تو گريان بودي
کاري بکن اي دوست، در آن موقع که رفتي، همه گريان و تو خندان باشي....


يک سال گذشت....


نه نه....صبر کنيد مجلس عزا که نيست...چي دارم مي گم...يک سال گذشت...
خب آره ديگه....يک سال از عمرم گذشت و مثله باد رفت!


چه کار کردم توي اين يک سال؟ چقدر پيشرفت داشتم؟
در درسم...در کارم...در نوشته هام...در اخلاقم....کردارم...نمي دونم!!!


خب اينا که همش مربوط به ماديت بود. من چقدر پيشرفت داشتم در...
در ايمانم، در نمازم، درمعنوياتم، در همه ي اعمال انساني و خدايي....نمي دانم!!!


چرا مي دانم....اگه من خودم ندانم که چه کردم پس يعني من...نه نه...
خدا را شکر، اين يک سالي که از عمرم گذشت برخلاف آن بيست سالي که گذشت برايم خيلي رضايت بخش بود...خيلي راضي بودم...والان هم خيلي احساس خوشحالي دارم ولي هنوز هم راضي نيستم...شايد هم اين طوري فکر مي کنم...شايد خيلي بهتر از اين مي توانستم باشم ولي نبودم...
بيشتر بايد سعي کنم تا اگر عمري باقي ماند و ساله ديگه نگاهي به گذشته ام داشتم شرمنده ي خودم و روحم نباشم...آري...همين است....


از طرفي هم خوشحالم که بعد از تولدم چنين عيد عزيزي رو پيش رو دارم. تبريک به همه ي دوستان.


دوستانه عزيزم خيلي منو شرمنده و البته و صد البته خيلي خوشحالم کردند....تشکر از کوثر مهربون و صبا جون و فاطمه ي عزيزم، مينا جونم،....جبران مي نُماييم.


يک سال گذشت...
به همين مناسبت مجلس ختمي( جشني) در قسمت کامنتهاي اين وبلاگ برگزار خواهد شد. حضور شما عزيزان در اين مجلس باعث شادي اين عزيزه از دست رفته(‏ سن به سرش اومده، الهه خانم ديگه) خواهد شد.
براي ديدن اين جشن به اين قسمت وارد شويد. (کامنتها ديگه)



نویسنده » فرشته » ساعت 6:10 عصر روز پنجشنبه 6 دي 1386

چقدر زيبا بود . برف سفيد و آسماني سر تا سر خانه ها و خيابان ها را مي پوشاند.
پدر براي پارو کردن برف ها به پشت بام مي رفت و مادر در خانه چاي را گرم مي کرد.


چقدر احساس شادي مي کردم وقتي با دست هاي کوچکم آدم برفي هاي دوست داشتني را درست مي کردم.
هميشه زمستان برايم زيبا ترين فصل بود، نمي دانم شايد خودم را متولد شده از آن مي دانستم.
يا شايد هم به خاطره زيبايي هاي دروني و با احساسش که بسيار متمايز از فصل هاي ديگر بود، دوستش داشتم.
باز هم مي خواهم دوستش داشته باشم ولي...ولي...


نمي دانم چرا اين جا خبري از آن زمستانها نيست. چرا آن زيبايي ها را نمي بينم!!
زيبايي هايي که در آن شهر برايم خيلي شيرين بود ولي اينجا آن را نمي بينم.


اين جا خبري از آن گلوله هاي زيباي برف که بر روي گونه هايم مي نشست، نيست.


ولي مي توانم زيبايي هاي ديگر را جز برف و باران در اين شهر نظاره کنم.....زيبايي هايي که به جاي نشستن برف و سرد کردن تن، گرماي دلنشين به تمام وجودم مي بخشد.


خدايا شکرت بابت همه ي نعمت هاي داده و نداده ات.....



نویسنده » فرشته » ساعت 6:58 عصر روز يکشنبه 2 دي 1386



دوستان پارسی بلاگی
سيمرغ
پري براي پريدن
کلک بهار
صور اسرافيل
کوچولو و دل نوشته هاش!
مکتب وحي
آفتاب شب
سوتک
شيعه مذهب برتر
آرمان شهر
گل دختر
حرفاي خودموني من
شيلو عج
شهيد سيد محمد شريفي
آسمان سرخ
پياده تا عرش
وبلاگ گروهي موج
زن بودن ممنوع
خط بارون
دست خط ...
زير آسمان خدا
نوشته هاي يک ناظم
رند
دم مسيحائي
سلام آقا
دالان بهشت
مادرانه
طعم شيرين دو دقيقه
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست
بيا با هم تا به دريا برسيم
نگاه منتظر
سلام شهدا
آغازراه
عاشقانه
تهاني
در هواي دوست
لعل سلسبيل
سراي انديشه
با سيد علي تا فتح قدس و مکه
دل گويه هاي يک مجاهد
بانو بلاگ
نقد مَلَس
ضحي
نافذ
دسته کليد



دیگر دوستان



آرشیو تاریخی
خرداد 87 [2]
اديبهشت87 [10]
فروردين87 [10]
اسفند 86 [7]
بهمن86 [10]
دی86 [11]
آذر86 [13]
آبان86 [9]
مهر86 [4]
شهریور86 [7]


آرشیو موضوعی
داستان[7]
روزانه ها[5]
احساساتم[2]
مناسبت ها[2]
خاطره[1]


لوگوی وبلاگ
دی86 - آغاز راه



خرده‌ریزها
Add to GReader

Gmail

yahoo IM