وقتي به دنياي کوچکترها نگاه مي کنم يا دوران کودکي خودم را به ياد مي آورم اين حرفها و فکرها هميشه تکرار مي شود. اين که، وقتي حرف از آينده ميشد بيشتر بچه ها مي گفتند دوست داريم معلم يا دکتر شويم. در دنياي پسرها هم پليسي يا خلباني بزرگترين حرف براي آينده شان بود.


اما من هيچ وقت نمي گفتم در آينده دوست دارم معلم، مهندس يا دکتر شوم.
هميشه مي گفتم: وقتي بزرگ شوم، وقتي سرِکار بروم، وقتي پولهايم را زياد کردم و وقتي... اولين کاري را که مي کنم يک مدرسه در روستاها يا مناطقي که بچه ها نمي توانند مدرسه بروند، درست مي کنم.
يا مي گفتم: بزرگترين کتابخانه با هزارن کتاب را من ايجاد مي کنم و قشنگترين حس در آن لحظه برايم اين است که کتابهايم را در اختيار ديگران قرار دهم.


از آن روزها تا الان،با اين که شايد بعضي از بچه ها آن حرفهايشان را از ياد برده باشند و اصلا به يادش نباشند؛ ولي من روز به روز اين نيت را در دلم قوي تر مي کنم. آيا هنوز در آن دوران کودکي ام باقي مانده ام يا از همان کودکي فکرم و نيتم بزرگ بوده؟! نيتي که از همان ابتدا براي قرب به او در دل نهادم!


چند وقت پيش به يکي از دوستانم اين قصدم را گفتم؛ خنده اي بر لب آورد. با خود گفتم حتما با خودش مي گويد اين دختر عجب آرزويي دارد. عجب سرخوش است! اين کفن ندارد که گور داشته باشد؛ پولش کجا بوده، مي خواهد مدرسه درست کند؟!
خيلي جدي به صورتش نگاه کردم و گفتم: حالا که با کمک خدا و تلاش خودم مي توانم مهندسي بخوانم، انشاالله روزي که پولدار شوم هيچ گاه اينها در بين خواسته هايم به ذهنم نخواهد آمد که اول بخواهم شيک ترين ماشين، بهترين گوشي همراه يا بزرگترين خانه را بخرم؛ نمي گويم که اين فکرها را در سر ندارم اگر بگويم ندارم دروغ گفتم چون اين ها هم جزء هدفهايم هستند ولي نه هدفهاي اوليه!


خدايا تو در دل بنده هايت هستي و از پاکي نيت و حرف هاي او خبر داري!
ما نمي خواهيم با اين حرفها خودمان را گول بزنيم که بگوييم: خدايا به من پول بده تا مدرسه و بيمارستان تاسيس کنم ولي وقتي پولدار شديم خودمان را به دنيا ببازيم و همه نيت هاي خدايي را از ياد ببريم.
زنده نباشم اگر بخواهم روزي اينگونه پولدار شوم!
روزي را که من به اين هدفم برسم در پيش چشمانم مي بينم؛ گاهي اوقات کمي ترس در ذهنم به وجود مي آيد که نکند اينها فقط آرزو و رويايي بيش باشد! ولي همان لحظه به سوي او روحم را روانه مي کنم. آيا گذشت زمان اين امکان را به من مي دهد!؟


خدايا! نيتي که از دوران کودکي با پاکي، روز به روز خالص ترش کردم؛ آيا غرور و بزرگ بينيِ يک بنده ي حقير است؟! فقط تو ميداني و بس!



نویسنده » فرشته » ساعت 12:37 عصر روز دوشنبه 29 بهمن 1386

 



هميشه عاشق اين لحظات هستم؛ لحظاتي که همه کنار مادربزرگم جمع مي شويم و حرف از قديم ها مي شود.


شايد پنج الي شش بار اين حرفها را از زبان مادربزرگم شنيدم ولي باز هم وقتي مي بينم شرايط مناسب است سر حرف را باز مي کنم؛ مادربزرگ عزيزم ادامه مي دهد!


آن روزهايي که من تازه به دنيا آمده بودم و هنوز جنگ تمام نشده بود. لحظه هايي که در شرايط سخت خانه ي خود را رها کرده و به شهري که ما در آن زندگي مي کرديم آمدند؛ اوضاعي آرام تر آنها را مجبور به اين کار کرده بود و... .


لحظه لحظه ي آن روزها را برايمان تعريف کرده است ولي افسوس که نمي شود چيزي از آن را اين جا بازگو کنم؛ حتا کلمه اي از آن.


کاش مي توانستم سرگذشت مادربزرگم را با آن همه اتفاق هاي تلخ و شيرين به روي کاغذ مي بردم و به صورت يک کتاب ماندگار تقديمش مي کردم؛ او عينکش را با فريمي قهوه اي رنگ به چشم بزند و خاطرات آن دوران را با احساسي دلنشينش بخواند.


ديشب کنار صحبت هايش بازهم آرامش يافتم. تاکنون چقدر درس مهر و محبت و ايستادگي و پايداري و... از او آموختم.
کاش ديشب تمام نمي شد؛حتا با همه ي بي خوابي هايش!



نویسنده » فرشته » ساعت 8:6 صبح روز جمعه 26 بهمن 1386

دلبستگي چيزي است که شايد ما انسانها براي يک بار هم که شده، تجربه ي آن را داشته باشيم.
برخي، دلبستگي را عبارت از پيوند يا رابطه ي هيجاني با يک فرد مي دانند.


به نظر من دلبستگي فقط به شخص يا اشخاص نيست. گاهي شده است که حتي فردي چنين نوع تعريفي را از دلبستگي، براي يک بار هم تجربه نکره باشد. مثل دلبستگي که فرزند مي تواند به مادر داشته باشد؛ ولي برخي از کودکان از همان ابتداي تولد، از مادر و پدر خود، جدا شده و طعم واقعي اين دلبستگي را نمي چشند! 



افرادي هستند که به اشيا ي مختلف، دلبستگي خود را ابراز مي کنند. حتي اين دلبستگي ممکن است عميق تر از وابسته شدن به يک فرد باشد.


به نظر من دل بستن به ماديات مخصوصا آنهايي که ما را، روز به روز از خداوند دور تر مي کنند، بايد به طور کامل از تخيلات و ذهن خود پاک کنيم.


پاپ بنديکت مي گويد: دلبستگي به ماديات باعث مي شود تا انسان مدرن، برده ي خود شود و از خدا دور شود!
دل کندن از ماديات وسيله اي براي پيدا کردن خود انسان است. هر چند جامعه ي مدرن طوري به ماديات دلبسته است که آن را به سوي بت پرستي سوق مي دهد.


در اين مورد دلبستگي(به اشيا) براي خود من بارها اتفاق افتاده؛ مثلا همين وبلاگم!
يک هفته که بنابه دلايلي از آن نمي توانستم استفاده کنم بد جوري فکر و ذهنم را مشغول کرده بود؛ ولي نه در حد بت پرستي! خدا رو شکر اين وابستگي را بعد از گذشت زماني مي توانم کنترل کنم.


وقتي در کتابها و داستانهاي مختلف مي خونم که به عنوان مثال اين گونه، ارمياي رضا اميرخاني، بوسه بر دست سربازي مي زند که، او را به دليل ندادن وسيله ي شخصي خود، مهرش، آزرده؛ اشکي بر گونه هايم جاري مي شود که اي کاش همه ي بندگان خدا اين گونه به، اخلاص و رها بودن مصطفاها پي ببريم!


رها کردن خود، از وابستگي به يک شخص، خيلي سخت تر و آزار دهنده تر از رهايي از ماديات است.
من برخي از اين دلبستگي ها را ديدم که تا مرز جنون هم کشيده مي شوند. گاهي اين وابستگي عشق را به وجود مي آورد و گاهي حس مهر و محبت بين دو نفر را فزوني مي دهد. متاسفانه برخي از وابستگي ها از هوي و هوس به وجود مي آيند.
دلبستگي پاک و خدايي را خيلي کم ديدم!(جداي از عشق پاک والدين به فرزندان و همچنين عشق زن و شوهر)


خودم شايد به دليل احساساتي بودن( آنچه در روايات آمده و نقل کرده اند:دي!) وقتي فردي را مهربان و خوش کردار و شايد هم در برخي مواقع، احساساتي مي بينم و از پاک بودنش هم مطمئن مي شوم، خيلي زود وابسته مي شوم ولي نه در حد جنون، در حد دوست داشتن و عشق ورزيدن؛ که فکر نمي کنم هيچ انساني فارغ از اين غريزه باشه. البته من سعي در، رها شدن از اين وابستگي ها دارم چون گاهي اوقات ممکن است، خطر ساز شود.(تجربه ي تلخي به ذهنم خطور کرد!)


البته بحث وابستگي و زواياي آن، خيلي گسترده تر از اين چيزهايي است که بيان کردم. فقط مقدمه اي براي وابستگي هاي خودم بود.همين!


پاي همت را فرو بستيم با دلبستگي ها
شد نصيب ما از اين دلبستگي ها، خستگي ها


دست ما، با هم اگرپيوند گيرد، گل بر آرد
قطره را
دريا تواني کرد با پيوستگي ها



نویسنده » فرشته » ساعت 3:16 عصر روز جمعه 19 بهمن 1386

موهايش را با دستانش لمس مي کرد. او را چون فرشته اي کوچک سبکبال به آغوش مي کشيد. به موهاي مجعد قهوه اي رنگش، گونه هاي گرد گلگونش و چشمان سبز مواجش خيره مي شد و تمام محبت مادريش را نثار او مي کرد.


دستهاي کوچک فرشته را به آرامي در دستهايش مي فشرد. شعرهاي زيبايي را که از کودکي در ذهن مي پروراند، در گوشش زمزمه مي کرد.
برايش هميشه از خدا مي گفت؛ خدايي که چنين مخلوق زيبا را به او هديه کرده بود.
آرام آرام به خوابي شيرين فرو مي رفت و مادر همچنان قلبش براي معصوميت او در تپشي دو چندان بود.


دستانش را به آرامي رها کرد. بوسه اي از عشق را بر روي پيشاني فرشته نهاد و او را بوييد و او همچون فرشته هاي آسماني؛ غرق در خواب بود.
ستاره هاي اتاقش همچون ستاره هاي آسمان مي درخشيدند و به چشمان زيباي بسته ي او چشمک مي زدند. ماه به روي همچو ماه او لبخند مي زد و گويا در اتاق کوچکش آرامشي براي او ايجاد مي کردند.


مادر براي او دعايي را خواند که هر شب برايش يک عادت شده بود؛ دعايي را که فقط خدا مي توانست جوابش را بدهد، شفاي قلب فرشته اي پاک و معصوم که خون عشق در رگهاي آن جاري بود.
روشني اتاق را به تاريکي سپرد و در، را به آرامي بست. او را تنها گذاشت در حالي که با صداي هر عقربه ي سپري شده نگرانيش افزون و افزون تر مي شد.
قلب کوچک پاره ي تنش، با سپري شدن زمان از تپش مي افتاد و اين همه اميدي که براي ماندنش بود را، در ذهن مادر به رويايي تلخ تبديل مي نمود.


مادر روز به روز عشقش به او بيشتر مي شد؛ ولي بايد اين گوهري را که همچون ماه برايش مي درخشيد و شيرين زباني هايش را از ياد ببرد. 


مادر و فرشته 


در اين سه ماه که مانده است چگونه زندگيم را نثارش کنم؟ چگونه براي ماندنش جانم را فدا کنم؟ فقط خالق من و او بايد قلب دخترم را به او بازگرداند.


روزها از پي هم مانند باد برايش مي گذشت. روزي آمد؛ در حالي که دستان نرمي که به دستانش گره خورده بود، ديگر حسي نداشت و به تکه اي از يخ تبديل شده بود، در آن صبحي که صداي گنجشکها مانند هميشه؛نوايي عاشقانه را به دل آنها مي بخشيد، اين روز آواي غم را برايشان ترانه سرايي مي کرد.


آري...خدا او را با خود برد و جايگاهي زيباتر در کنار فرشتگان به او بخشيد. و دل مادر را تنها گذاشت با صدايي که هنوز برايش لالايي هاي شبانه را تکرار مي نمود.



نویسنده » فرشته » ساعت 12:52 صبح روز چهارشنبه 10 بهمن 1386

چند روز پيش که براي امتحانات، در حال درس خوندن بودم؛ صداي تلويزيون حواسم رو به خودش جمع کرد.
در مورد شهريه و سطح کيفيت آموزش، گفتگو مي کردند. من کامل نرسيدم که ببينم ولي آنچه را که شنيدم برايم عجيب و جالب بود.( البته جاي تعجب نداره، چون چيزي هست که واضحه!!)


صحبتي با يکي از استادان دانشگاه را شنيدم که تقريبا بحث در اين مورد بود:
چرا شهريه مي گيرند:
94% بودجه اي که براي هر فرد در نظر گرفته مي شود صرف حقوق و مزايا است، و فقط آموزش و پرورش با 6% بودجه مي خواهد بقيه ي کارهاي اصلي را انجام دهد و اين بودجه به هيچ وجه پاسخ گو نيست! و حتي کارهاي عمراني و براي مقاوم سازي در اين فصلِ برف و سرما هم، از همان 6% است. پس شهريه نياز است!!!


کيفيت آموزش و پرورش چگونه است:
آسيب هايي در کمين بچه هاست که از حيطه ي مدرسه خارج مي شود، بايد کاري کنيم که دامنه ي آسيب ها را از محيط مدرسه خارج کنيم.( خب اگه مي گفت چجوري خيلي بهتر بود به نظر من!)


استانداردهايي که براي استخدام معلم هاي مناسب در مراکز تعليم و تربيت در نظر گرفته اند:
به دليل وجود نيروي زياد، افرادي خارج از استاندارد وارد مي شوند و اداره ي آموزش و پرورش با مشکل مواجه شده است. پس بايد نيروهاي اصلي را از مراکز تربيت معلم بگيريم.(خب پس چرا اين کار رو نمي کنيد؟!)
مسئولين نبايد به ديد بنگاه به آموزش و پرورش و فقط براي ايجاد شغل، نگاه کنند.


براي تقويت انگيزه ي معلمان چه کار کرده اند:
معلمي شغل انبياست. بايد منزلت معلم حفظ شود. بايد همه دست در دست هم دهيم تا شان اجتماعي معلم حفظ شود و گروههاي ديگر جايگزين آن نشود.


در گزارشي که از افراد جامعه داشتند:
اکثريت آنها مي گفتند که سطح آموشي بسيار پايين است؛ و روز به روز شهريه ها را افزايش مي دهند ولي باز هم بچه ها در حد کافي اطلاعات ندارند( حتي اونايي که خيلي باهوش هستند:دي!)


مدرسه هاي دولتي که اسمش اين است که شهريه نمي گيرند ولي هر روز براي کارهاي مختلف بچه ها بايد پول ببرند مدرسه!


همه که نمي توانند بچه هاي خودشان را به کلاس خصوصي بفرستند.....


.................................................................................................


شايد دلايل اين استاد محترم، در طي اين گزارش براي گرفتن شهريه، قانع کننده باشد ولي باز هم بايد بيشتر از اينا براي سطح کيفيت آموزش به فکر باشند!


شهريه دانشگاه مي دهيم و کلاسهايمان که بايد به طور رسمي دوساعت باشد، گاهي اوقات 45 دقيقه هم نمي شود. نيم ساعت اول که جناب استاد، دير به کلاس وارد مي شوند و 45 دقيقه ي آخر هم ....کلا بيخيال...تعطيل...


يکي از درسهاي اختصاصي و سخت را با استادي دارم که اگر سر کلاس نمي رفتم بيشتر ياد مي گرفتم.
ايشان طوري آموزش مي دهند که گويا دين و زندگي درس مي دهند. فقط مثال ها رو از روي متن کتاب مي خونند(انگار اومدن آموزش روخوني بدهند!!) در مدت 10 دقيقه يک فصل 40 صفحه اي را تمام مي کردند و ما رو به خير و شما رو هم به سلامت!


درسي که اختصاصي است و بايد با مثال هاي مختلف روي وايت برد آموزش داده شود، آيا اين روش درست تدريس براي يک استاد دانشگاه است؟؟!!
( البته فقط اين يک کلاسمون اين گونه نيست، شايد از هفت تا کلاس که داشته باشيم، يکيشون فقط خوب آموزش بدهند!)


پ.ن:نمي گوييم شهريه نگيرند.....بگيرند؛ ولي حداقل، کيفيت آموزش رو در حد مطلوب کنند.
ولي ترم به ترم شهريه ها را افزايش، و سطح آموزش رو کاهش مي دهند.


پ.ن: امروز امتحانام،خدا رو شکر با خوبي و خوشي تمام شد. البته با اين وضع آموزشي در دانشگاه پيام نور، نبايد زياد به گرفتن نمره هاي خوب اميدوار بود....وقتي کتابي 405 صفحه اي در طي چند هفته و اون هم،فقط هفته اي دو ساعت، و با چنين استاداني تدريس داده مي شود؛ فقط پاس کنيم، بايد خدا رو هم شکر کنيم.



نویسنده » فرشته » ساعت 4:18 عصر روز دوشنبه 8 بهمن 1386

داشتم مداحي گوش مي دادم که به بعضي از مداحي هاي مرحوم سيد جواد ذاکر رسيدم. يه لحظه دلم گرفت که چرا بايد چنين حرفهايي رو در موردش در بعضي از اين جلسه هاي روضه و ....بزنن.


اين هايي رو که من شنيدم هنوز صد در صد مطمئن نيستم و مستدل نيستند و فعلا در حال تفکر مي باشم.


ياده اون حرفهايي افتادم که مي گفت:
(اين بحث هاي زينب اللهي و علي اللهي و.... اينا همه يک سري بحثهاي احساساتيه؛ وگرنه ما هيچ کدوم از اين حرفها رو نداريم؛ اگه کسي بخواد به خدا اعتقاد نداشته باشه و بگيم خدايي وجود نداره واقعا هم کفر کرديم. اينا بحث احساساتيه و بعضي شعرا هممرحوم سيد جواد ذاکر آوردند.....
لوح منم، قلم منم، روزي دهنده ي کهکشان و زمين و آسمان منم....کل خالق زمين و آسمان؛ روزي دهنده ي افلاک؛ يه طرف و يه بنده انگشت امام علي (ع) رو خلق کردن يه طرف. واقعا کدومش کاري بزرگتره.
حالا بعضي ها ميگن ما کافر شديم؛ نه...نه اين جا کسي کافره، نه مي خواهيم بدعت بزاريم. دل نازنين ارباب واقعا از ما شکسته ميشه.)


در آخر هم گفت:
(انشاالله شاهد روز افزون عزاداريهاي سيدالشهدا باشيم. يه پير غلامي مي گفت: ما بايد شکر کنيم خدا رو که هر جا ميريم علم سيداالشهدا رو مي بينيم. ما بايد زمان پهلوي لعنتي باشيم، تا الان بدونيم که چه نعمتي به دست ما افتاده.
ما به اين راحتي ها جلسه هاي روضه مي گيريم و عزاداري مي کنيم بايد مديون شهدا و رهبرمون باشيم که باني حسين هستند.)


روحش شاد باشه. من خودم به شخصه از بعضي از مداحي هاش خوشم مياد و بعضي هاش رو هم شنيدم و بعد فهميدم که چرا اين حرفها بايد در موردش زده بشه. ولي در کل نظر من اينه که هيچ کدوم از اين حرفهاي کوچه بازاريه بعضي از مردم....درست نيست. ما همه شيعه ي امام علي هستيم و به اين راحتي ها نبايد به خودمون اجازه بديم که اين حرفها گسترش پيدا بکنه.
خدا خيلي بزرگتر از اين حرفهاست. خدا خودش در جاي حق نشسته و مي داند که بر ما بندگان مخلوق او، چه مي گذرد.



نویسنده » فرشته » ساعت 9:2 صبح روز سه‏شنبه 2 بهمن 1386



دوستان پارسی بلاگی
سيمرغ
پري براي پريدن
کلک بهار
صور اسرافيل
کوچولو و دل نوشته هاش!
مکتب وحي
آفتاب شب
سوتک
شيعه مذهب برتر
آرمان شهر
گل دختر
حرفاي خودموني من
شيلو عج
شهيد سيد محمد شريفي
آسمان سرخ
پياده تا عرش
وبلاگ گروهي موج
زن بودن ممنوع
خط بارون
دست خط ...
زير آسمان خدا
نوشته هاي يک ناظم
رند
دم مسيحائي
سلام آقا
دالان بهشت
مادرانه
طعم شيرين دو دقيقه
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست
بيا با هم تا به دريا برسيم
نگاه منتظر
سلام شهدا
آغازراه
عاشقانه
تهاني
در هواي دوست
لعل سلسبيل
سراي انديشه
با سيد علي تا فتح قدس و مکه
دل گويه هاي يک مجاهد
بانو بلاگ
نقد مَلَس
ضحي
نافذ
دسته کليد



دیگر دوستان



آرشیو تاریخی
خرداد 87 [2]
اديبهشت87 [10]
فروردين87 [10]
اسفند 86 [7]
بهمن86 [10]
دی86 [11]
آذر86 [13]
آبان86 [9]
مهر86 [4]
شهریور86 [7]


آرشیو موضوعی
داستان[7]
روزانه ها[5]
احساساتم[2]
مناسبت ها[2]
خاطره[1]


لوگوی وبلاگ
بهمن86 - آغاز راه



خرده‌ریزها
Add to GReader

Gmail

yahoo IM