اينجا محيط خفقان است. اينجا محيط خفه شو گفتن هاست. اينجا پارسي بلاگ است.
اينجا محيطي است که بايد لال شويم.
اينجا نبايد حقايق را بگوييم. اينجا بايد سکوت کرد. بايد ظاهر سازي کنيم.
اينجا بايد خودمان را مومن ترين و داناترين جا بزنيم. اينجا پارسي بلاگ است.
اينجا اگر کوچکترين اشتباهي داشته باشي، از دين خارج شده مي خوانندت.
اينجا کسي کمکت نمي کند تا به حقايق دست پيدا کني. اينجا فقط بايد خفه شد.


اينجا اگر عقايدت را بگويي ديگر کافر محسوب مي شوي.
اينجا با گفتن نقوص دولت، سنگ جلوي پا مي شوي. اينجا بايد احمدي نژاد را تاج سر دانست.
اينجا نبايد اصلاح طلب باشي وگرنه ديگر روي زمين جاي نداري. فقط اصول گرا باش چون اينجا بيشتري ها فاطمه رجبي را دوست دارند. اينجا پارسي بلاگ است.
اينجا فقط مطالب مذهبي بنويس. اگر عاشقانه شد ديگران را از راه به در مي کني و وبلاگت به درد سطل آشغال هم نمي خورد.
اينجا بايد بهترين باشي. بهترين را بنويسي. چيزي را ننويسي که به کسي بر بخورد. اگر حرفت را بزني توي دهنت مي زنند. هميشه از دين و شهيدان و خدا و پيغمبر بنويس مطمئن باش نوشته ات هم منتخب مي شود.


اينجا محيطي امن است. دست کم از جاهاي ديگر امن تر است.
اينجا اگر بخواهي براي فلان وبلاگ بنويسي تحقيرت مي کنند.
اينجا از جاهاي ديگر بهتر است. اينجا آمده ايم دين را گسترش دهيم نه اين که حرفهاي عاشقانه و عارفانه بزنيم.
اينجا آمده ايم وظيفه يمان را انجام دهيم و دو نفر را هدايت کنيم. و اگر هم کسي چيزي پرسيد بزنيم توي دهنش و بگوييم خفه شو. اينگونه هدايت مي شود.


اينجا پارسي بلاگ است!


*منظورم از پارسي بلاگ خود سيستم پيشرفته اش نبود. منظورم برخي از کاربرانش بود. وگرنه سيستم پارسي بلاگ برخي امکاناتش عالي تر از جاهاي ديگر است. با تشکر از آقاي مهندس فخري و همکارانشان.



نویسنده » فرشته » ساعت 11:54 صبح روز شنبه 31 فروردين 1387

ساعت 7:30 دقيقه صبح. ساعت 8 بايد آموزشگاه باشم. به ميدون... رسيدم. راه رو بسته بودند. ماشين اون طرف ديگه نمي تونست بره. بايد پياده ميرفتم. ديدم همه با يک شور و عجله ي به خصوصي به طرف... در حال دويدن هستند. البته پيرتر ها عصا رو به زمين مي کوفتند و قدم ها را راسخ تر مي کردند.
از روز قبل توي دانشگاه شنيدم که جناب رييس جمهور دارن تشريف ميارن. امروز صبح به واقعيت پيوست. چون يک بار ديگه هم قرار بود زيارتشان کنيم ولي گويا به دلايلي کنسل شد.
به هر حال براي من که فرقي نداشت، اين بار هم کنسل بشه يا نشه. چون توي اون جمعيت اصلا حاضر نميشم به ديدن ايشون برم. اگه يه جلسه ي خصوصي با بنده مي گذاشتند اونوقت حالا شايد يه وقت آزاد پيدا مي کردم و مي رفتم:دي!


اون قسمتي از شهر که قرار بود محل سخنراني جناب دکتر باشه پر از پرچم خوش آمد گويي شده. و البته پر از آدم پليسا! آدم وحشت مي کنه از کنارشون رد بشه. همچين خشن نگاه مي کنند به مردم که انگار نقشه ي قتل شخص خاصي! رو در ذهن مي پرورانيم.
همه داشتند به سمت محل مورد مي دويدند. و من مثل هر روز خيلي رمانتيک و با خونسردي تمام از اين هواي زيباي صبح لذت مي بردم. يوهو صدايي منو به خودم آورد. پيرزني با هيجان از پشت سرم پرسيد: « امروز چه خبره مادر! چرا اين جا اينقدر شلوغ شده؟» گفتم:« مادر! رييس جمهور داره مياد.» انگار آب سرد ريختن رو بدنش. نمي دونم چرا، ولي خيلي شل جواب داد: «واااااااااا... تحـــ....» (به دلايلي تکه هايي از سخنان رد و بدل شده بينمان حذف مي گردد).


ساعت 9:40 دقيقه صبح. از آموزشگاه يک راست اومدم به سمت سرويس دانشگاه. هر چي صبر کرديم. هر چي صحبت کرديم. هر چي از جناب دکتر گفتيم. هر چي خنديديم. خبري نشد که نشد. تا نيم ساعت پيش اتوبوس اومده بودا ولي الان راه اتوبوس ها رو هم بستند.( اين هم حتما به دلايل امنيتي. آخه دانشجويان يوهو خطري ميشن. يکيش مثل خودم:دي!).


نصفه خيابون طي يک ربع پر شد از خانم دختر. چجوري مي خواستيم سوار اتوبوس بشيم، الله اعلم! آقا پسري دانشجو، لطف کردند و بعد از پرس و جو خانم ها رو خبر دار کردند که اتوبوس هاي دانشگاه 45 متري...مياد. حدود ده دقيقه رفتيم تا برسيم. ساعت 10 شده بود و ما ساعت 10 کلاس داشتيم! رفتم اون طرف خيابون و جايي که ماشين ها راهشان باز بود. ماشين گرفتم و به سلامتي رسيدم دانشگاه. مي خواستم از اول اين کار رو بکنم ولي فقط به خاطر تو صبر کردم!


واي! چشمتان روز خوب ببينه! نمي دونين چي ديدم. دانشگاهمون رو به ميمنت ورود رييس جمهور اينقدر خوشگل کرده بودن که مرغ هاي آسمون براش گريه مي کرد. حياط رو آب و جارو کرده و ماشين هاي استاد ها رو راه نداده بودن. توي سالن دانشگاه گلدون هاي 6 متري قدم به قدم گذاشته بودند و البته يک پلاکارد زده بودند که ورود آقاي... را تبريک عرض مي نُماييم.( ما که مي دونستيم اين آب و جارو کردن واسه شخصي ديگه اس). آخه سياه بازي هم حدي داره ها.
امروز حذف و اضافه دستي داشتيم. چقدر سرم شلوغ بود. راستي چشممان هم به جمال آشنايي در دانشگاه روشن شد. دسته اي از پسرها رو امروز از درس و مدرسه آواره کردند و به سمت جايگاه رييس جمهور روانه يشان کردند. حيف که نمي شود و گرنه شعارهايشان را هم اين جا مي نوشتم. محمود...


همه مي گفتند بريم نامه بنويسيم. آخه يک چادر دومتري اون طرف دانشگاه زده بودن و نوشته بودن محل جمع آوري نامه هاي مردم عزيز به رييس جمهور عزيز!
من که به عزيز و غير عزيز بودنش کاري نداشتم چون قبلا هم گفتم اهل نامه نوشتن براي کسي نيستم. ولي گفتم بنويسين: جناب دکتر عزيز خواهش مي کنيم کمتر به خانواده ي شهدا سر بزنين و به خدا اگر دوتا اتوبوس به سرويس هاي دانشگاه اضافه کنين ثوابش بيشتره. چون يک خانواده کجا و 179 نفري که توي اتوبوس 40 نفري سوار ميشن، کجا؟!
اين رو گفتم ياده يه صحنه ي جالب امروز صبح توي اتوبوس افتادم. مي دونم داره طولاني ميشه ولي مي نويسم شايد بدونن شعار دادن کافي نيست. کمي عمل بنُما.


امروز صبح که داشتم ميرفتم آموزشگاه با اتوبوس هاي دانشگاه رفتم. مسيرم يکي هست. اتوبوس تا سقف پر شده بود. رسيديم سر چهار راهه ... . اتوبوس آنچنان ترمزي گرفت که ميله ي وسط اتوبوس از بيخ کنده شد و با اجازتون همه ي دختر خانم ها به سمت آقا پسرها شناور شدند. البته شناور که چه عرض کنم چند نفري زير دست و پا توي اين اتوبوس تنگ در حال جان باختن بودند. ولي خدا رو شکر خانم ها آسيبي نديدند.( خودتان خوب مي دانيد که منظورم چيست) و باز هم خدا رو شکر که من انتهاي اتوبوس بودم.


ولي اين رسمش نيست آقاي محترم و بزرگواري که امروز مردم برايت سروکله شکستند! فکر کنم براي گران تر کردن اجناس بود. يا شايد هم...
خواهشا افکار منفي به ذهن راه ندهيد که از سياسي بازي اصلا خوشم نمي ياد. سرويس دانشگاه بهانه شد تا برايش بگويم و يک مورد از همه ي مشکلات مردم بود و مهم تر ها را نمي گويم. همه چيز فقط انرژي هسته اي و رسيدگي به جانبازان و شهداي عزيزمان نيست. خود شهيدان و خود خدا هم راضي نيست.
بهتر است بعضي ها هم به جاي گفتن انرژي هسته اي حق مسلم ماست( اه که چقدر از اين جمله بدم مياد)....هيچي بقيه اش رو ديگه نمي گم. ترور شدن را دوست ندارم.
آقاي رييس جمهور عزيز به شهرمان خوش آمدي. آقاي دکتر! معذرت مي خواهم اگر با گفتن حقايق باعث رنجش خاطر برخي از بزرگان شدم. که البته اين مورد هم سعي مي کنم برايم مهم نباشد.



نویسنده » فرشته » ساعت 8:44 عصر روز چهارشنبه 28 فروردين 1387

نشستي مثل بچه ي آدم داري درست رو مي خوني، کارهات رو انجام ميدي، وبلاگ مي نويسي، وبلاگ مي خوني، کلاس کامپيوتر ميري و... يوهو مياد توي زندگيت. فکرت رو مشغول مي کنه. از کار رو زندگي مي اندازتت. حرفهاش يادت مي ياد. صداش، کارهاش، مهربونيش، قيافش و... فکرت رو از همه چيز باز مي داره.


ولي ترس...ترس را چه بايد کرد. به کجا پناه برد از ترس. ترسي که از لحظه ي اولين نگاه توي قلبم خونه کرده. ترس جدايي. ترس نرسيدن، ترس دوري...
حالم از هرچي ترسه به هم مي خوره!
ميگه: «چقدر نااميدي». ميگم: «اميد به چي؟» ... صدايي نمي آيد.


...........................................................................................


برايش ماجراي دوستم را تعريف کردم.
گفتم:« چش شده اين دختر؟!»
ميگه:« يحتمل عاشق شده»
ميگم:« مگه ميشه عاشق کسي شد که هزار نفر رو دوست داشته باشه و باهاشون بوده و خودش هم اعتراف کرده؟»
ميگه:« دختر تو کجاي کاري. تو چه مي دوني وقتي عشق مي ياد در خونت رو مي کوبه، چه لذتي داره با سر بدوي و در رو باز کني.»
ميگم:« قبول. ولي مگه نمي دونه پسره چقدر ازش دوره. عمرا پاشه بياد با اين ازدواج کنه. اون همه دختر خوب اونجا هست.»
ميگه:« تو از کجا مي دوني که دختره هم واسه ازدواج باهاش رابطه داره؟»
ميگم:« اين دختر نجيبي رو که من مي شناسم فکر نکنم براي چيزي ديگه باهاش رابطه داشته باشه. الان هم طرف رو خيلي دوسش داره وگرنه راضي به همين صحبت کوتاه هم نمي شد. راستي اگه واقعا عاشق شده باشه، بايد دخترک چه کار کنه؟»
ميگه:« اگر به هم رسيدن که خوش به حالش ولي اگر نرسيدن نبايد پسره رو به خاطر رابطش که هدف ازدواج نبوده، ببخشه».


حرفي نداشتم بگم. فقط توي دلم گفتم شايد يک ميليون بار اين چيزها را شنيدم و چقدر تکراري شده. ولي به نظرم سنگين مي تونه باشه که دختره به کسي که دوستش داره بگه:« برات آروزي خوشبختي مي کنم واين که به عشقت برسي.» و در جواب بشنوه:« خيلي ممنونم. دعامون کنين».


و اين داستان هم چنان ادامه دارد...



نویسنده » فرشته » ساعت 3:37 عصر روز دوشنبه 26 فروردين 1387

براي برطرف کردن شکياتم سوال پرسيدم، کتاب خواندم، وبلاگ خواندم...ولي براي برطرف کردن شکيات کسي کاري از دستم برنيامده.
تا جايي که بتوانم راهنماييش مي کنم ولي اگر کسي که به هيچ وجه قانع نشود چه بايد کرد؟
وقتي کسي مسلمون هست. شيعه هم هست. ولي در مورد بيشتر اون چيزي که بهش ايمان داره شک داره و خيلي هم سرسخت هست چجوري بايد کمکش کرد؟!
اگر کسي ايمان به فلان دين داره پس اين همه شکيات براي چيست؟ درست است بايد شک کرد تا برويم دنبالش، حقيقت را پيدا کنيم. ولي کسي که نرود چه؟ کسي که برود ولي باز هم قبول نکند چه؟


در کتاب «...آنگاه هدايت شدم» خواندم: «دکتر محمدتيجاني تونسي» سني بود ولي شک کرد، تحقيق کرد، راه درست را پيدا کرد و شيعه شد. پس شک کردن خوب است ولي... کسي که حتا بت پرستان را قبول داشته باشد و از طرفي هم مسلمون و شيعه باشد، من مانده ام اين چگونه مسلماني اي است؟ نمي خواهم بگويم ما که اين قدر ادعا داريم مسلمون هستيم از همه چيز آگاهي داريم ولي سعي مي کنم قانعش کنم طوري که خودش قبول کند. دشوارتر اين جاست که همه ي حرفهايش هم درست و از سخنان امامان و قرآن است ولي باز هم تطابق کامل ندارد.


از دوستانم کمک گرفتم ولي آنها هم با اين که در اين زمينه ها زياد کتاب خوانده اند جوابي در برابر سوالها نداشتند. طوري که حتا به من گفتند:« با اين افراد که هنوز به اصل دين آگاه نيستند نبايد بحث کرد چون ممکن است تو را هم از اعتقاداتت برگرداند».
اين جواب را قبول نداشتم. پس چه کسي بايد کمک کند؟ شايد بگويي آگاه تر از ماها بايد راهنماييشان کنند پس وظيفه ي من و تو اين وسط چيست؟
نمي خواهم بدون هيچ توجهي از کنار اين مسائل بگذرم. مخصوصا اين مورد که خود فرد برايم مهم است و دوستش دارم.
تو مي داني چه بايد بکنم!؟



نویسنده » فرشته » ساعت 12:26 صبح روز جمعه 23 فروردين 1387

پدر امت من! نمي دانم چطور نامه ام را با تو شروع کنم. فاطمه به در خواست استاد مخبر نامه اش را به تو نوشت، ولي من هنوز نمي دانم چطور زبانم را باز کنم و بگويم چه اهانت ها که به ساحت مقدست انجام مي گيرد.
شرمنده ام. شرمنده ام به خدا. آن روز مشرکان کمر به قصد تو مي بستند و عمويت(ابوسفيان) قصد کشتن تو را داشت و امروز...
و امروز پيروان ناپيرو برادرت، عيسي بن مريم.


آن روز توطئه ها مي کردند و معجزه ات سحر و جادو مي خواندند و امروز آن را عامل خشونت.
آن روز در کمين پيروانت مي نشستند تا آنان را آزار و اذيت کنند و امروز نيز پيروانت را.
پيرواني که چشمانشان به اميد روزي است که يوسف زهرا بيايد و دين جدش را از دست آويز قرار دادن مشرکان امروزي نجات بخشد.
به اميد آن روز...



نویسنده » فرشته » ساعت 11:4 عصر روز چهارشنبه 21 فروردين 1387

سرم پايين بود. به سنگ ريزه هاي داخل آسفالت کنار خيابان خيره شده بودم. چقدر زيبا در زير نور آفتاب همديگر را در آغوش کشيدند. آسفالت هم دوستشان دارد.
کاش خيابان به انتها نمي رسيد. قدم ها را آهسته تر کردم.
اولين قدم را رويش گذاشتم. روي پلي که دوستش دارم. هميشه قدم هايم را طوري برمي دارم که در وسط سنگ فرش هاي آن قرار بگيرد.
تا سه قدم مي توانم تنظيمش کنم. يکي بعد از آن، پايم روي لب هاي دو سنگ فرش مي رود. جايي که سنگ فرش وسط، اولي را از آغوش سومي جدا مي کند. دوست ندارم اذيتشان کنم. حسشان را در کنار هم ستايش مي کنم.
گاهي به سَرم مي زند طوري راه بروم که مزاحم هيچ کدامشان نشوم ولي اين گونه راه رفتن چشم برخي ها را خيره مي کند!


همان طور که در زندگي ِ سنگ فرش ِ پل و سنگ ريزه ها و آسفالت کنجکاوي مي کردم، صداي خنده ي او و دوستانش مرا به خود آورد.
دود سيگارش به آرامي گونه ام را بوسيد. ولي نمي دانست که چقدر از ابراز محبتش بيزار شدم.
پسرک آدامس فروش روي سنگ فرش بساطش را پهن کرده بود.
-آقا فقط يکي...يکي بخر!


شلوار تنگ و زنجير طلايش چشم را مي زد...چشم چراني ممنوع!
قدم هايش را مدام روي لب ها مي گذاشت. اصلا مراعات حالشان را که به آرامي زير آفتاب خوابيده بودند، نمي کرد.
در ميان خنده ها و دود سيگارش آيا نگاهي هم به زير دست(پسرک) يا زير پايش(سنگ فرش) داشت؟!
دود سيگار به صورت هاي ديگري خورد و من هم چنان دورتر مي شدم. ديگر سنگ ريزه ها هم از خواب بيدار شده بودند.


راز راه، رفتن است. راز رودخانه پُل. راز آسمان ستاره. راز خاک گُل. راز جوي آب.
راز اشک ها چکيدن است. راز بال ها پريدن. راز صبح آفتاب.
راز هاي واقعي رازهاي برملاست. مثل روز روشن است.
راز اين جهان خداست.(عرفان نظر آهاري)



نویسنده » فرشته » ساعت 6:53 عصر روز دوشنبه 19 فروردين 1387

اهل نامه  نوشتن براي کسيي نيستم ولي برايت مي نويسم تا بداني اين زمانه برايمان چقدر سخت مي گذرد. مانند برخي از پيروانت نيستم که فقط خودت را قبول داشته باشم و بس!
شنيده ام خالق يکتا تو را قبل از آنکه به صليب کشند از نظر پنهان ساخت و وعده داد روزي باز خواهي گشت.


سالها مي گذرد و پيروانت به نشان از تو صليبي آويزه ي گردن مي کنند و منتقم خون تو را انتظار مي کشند؛ غافل از آنکه... بحيرا در آن نيمه شب او را از برق نگاهش شناخت. بحيرايي که مسيحي بودن را برخود پذيرفته بود، ولي پيامبري محمد را شناخت.
غافل از آنکه... تو خود با همه ي اوصافي که از او در انجيل گفته بودي و پيامبريش را بيان کرده بودي.
غافل از آنکه... نجاشي در قصري با شکوه او را تصديق کرد؛ همان نجاشي اي که پيروان محمد را در حبشه امان داد با اين که حاکمي مسيحي بود.


اينک که سال ها از آن زمان مي گذرد براي او نقشه ها مي کشند و او را تکذيب مي کنند. چهره ي معصومش را به سخره مي گيرند. آيات کتابش را که حتا بعضي تصديق کننده توست به بازي مي گيرند.
اي مسيح! آيا پيروانت به ندايت که خواستار ياري، ياري دهنده ات است گوش فرا دادند؟ و فرا مي دهند!؟
آيا باز هم حربه به کار  مي برند!؟
آيا اينها پيروان واقعي تو هستند. همان هايي که در گذشته او را قبول داشتند ولي اکنون جز خدشه دار کردن معصوميت او کاري نمي کنند.


برايت نامه نوشتم و منتظر پاسخي هم از طرف خودت نيستم. نمي گويم جواب نامه را برايم ايميل کني. فقط خواهش مي کنم حال که اجازه دارم نامه اي که برايت نوشتم همه ببينند اگر به پيروانت شک کردم از من ناراحت نشو.
پيروان دروغين تو، مي خواهند با خشن نشان دادن دينم مرا از دين خود منصرف سازند.
ولي اين را قبول نمي کنم، ديني را که کامل کننده ي دين توست، قبول نداشته باشم. از اين رو آيا اين درست است که در برابر اين همه توهين ساکت بمانم؟
مگر من وقتي با تو صحبت مي کنم توهيني در کار است؟ آيا مسخره ات مي کنم؟ آيا چيزي گفتم که ناراحت شوي؟


اي عيسي! حال من از تو مي پرسم، چرا اينان با نام دين تو اين حربه ها را بر ضد اسلام و مسلمانان به کار مي برند؟ مگر خودت در کتابت (انجيل) وعده آمدن آخرين پيامبر که پيامبر ما باشد را نداده بودي؟ مگر در همين کتاب آسماني ما (قرآن) پيامبر بودن تو را تاييد و تصديق نکرده؟ پس چرا....
مي دانم اگر  الان حضور داشتيد حتما بيشتر راهنماييشان مي کردي. البته راهنمايي که کردي و کتاب هم از خود گذاشتي ولي آنان باز با سماجت و حماقت خود چشم دلشان را بستند. چه بگويم ...


 نامه ي مهدي که برايت نوشته بود، خواندم. دوست دارم نامه ي دلسوخته، نور الهدي، سوتک، احمدرضا، مهدي صفي ياري و مکتب وحي را هم بخوانم. مي دانم تو هم مي خواني. مسيحيان و مسلمانان هم مي خوانند. فقط اميدوارم بتوانيم با اين کار جلوي رشد عقايد نادرست را بگيريم.



نویسنده » فرشته » ساعت 8:24 عصر روز چهارشنبه 14 فروردين 1387

طمع ز فيض کرامت مبرد خلق کريم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد



اي پناه هر گريزنده! اي اميدگاه هر جوينده!
اي برترين قله ي اميد! اي زيباترين قاصد نويد!
اي آنکه به تو جز با تو نتوان رسيد!
اي مهربانترين منادا!


اي آنکه اشک را قبل از اينکه بر زمين بريزد به دامن مي گيري!
اي آنکه محرومان و سائلان و فقيران را نه رد نمي کني که در لطف مي گشايي!
اي آنکه گل آروزي خودت را نه پرپر نمي کني که خود آبياري مي کني!
آي آنکه خوانندگانت را در رحمت گشاده اي و اميدوارانت را پرده بالا زده اي!


به بزرگواريت و بخشش بي نهايتت قسم که بر من آن سان منت نهي از عطايت که چشمم روشنايي بيابد، و از اميدت که دلم اطمينان و از يقينت که مصايب دنياي فاني بر من آسان شود.
مرا آنچنان يقيني ده که پرده هاي ظلماني چشم دلم پاره پاره گردد، به رحمت جاودانه ات، اي مهربانترين مهربانان!   (مناجات الراجين)


وقتي ديدم براي گسترش نام و ياد آنها احاديثشان را در وبلاگهايمان بنويسيم، عشق کردم. اسم وبلاگهايي را برده بودند. نوشتند. من هم دوست داشتم بنويسم. امروز نوشته اي را خواندم. همه را گفتند. ولي به خواستن ها و دعوت ها کاري نداشتم. مثل وظيفه اي دانستم. نوشتم! ولي مناجاتي از امام عزيز، امام چهارم، امام سجاد(ع).


پياله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به مي زدل ببرم هول روز رستاخيز



نویسنده » فرشته » ساعت 5:7 عصر روز سه‏شنبه 6 فروردين 1387


امسال اولين سالي هست که در ايام عيد وبلاگ مي نويسم. پارسال اين موقع اصلا نمي دونستم اينترنت چي هست چه برسه به اين که وبلاگ داشته باشم!
خيلي خوشحالم. سالي که گذشت برايم خيلي بود. از کساني که پرسيدم يا وبلاگهايشان را خوندم گفتند که سالي سختي رو داشتند. خب براي هر کسي يک جور بوده. شايد بيشتر غم، شايد شادي، شايد موفقيت، شايد شکست، وداع، دوري، خنده، گريه، نااميدي، وصال، براي بعضي ها هم هيچي!(ديدم و بوده چنين کسي) کسي که يک سال از عمرش را همين طور بي هدف گذراند و هيچ کاري نکرد.هيچي!


امسال لحظه ي تحويل سال داشتم زندگينامه شهيد باکري را مي خواندم؛ البته موقع سال تحويل قرآن مي خواندم. همين عزيزان بودند که باعث شدند سالي خوب را پشت سر بگذارنم. اعتقادي شديد دارم. کمک هايشان را به وضوح مي ديدم؛ حتا در کوچکترين خواسته هايم.


دوستاني که طي اين...(313) سال از عمرم، پيدا کرده بودم و داشتم، دوبرابر آن را در مدت اين چند ماه وبلاگ نويسيم پيدا کردم. آن هم چه دوستاني. از کوچکترين آنها مي تونم درس بگيرم. بزرگترها که ديگر روي چشم جاي دارند. بدجور هم دوستشان دارم. خودشان خوب مي دانند که منظورم خودشان هستند. بله...آوردن تک تک اسم ها و وبلاگهايشان در اينجا سخت است.


آمدن در محيط مجازي و وقت گذاشتن براي آن خيلي برايم مفيد بود. درسته که با مخالفت هاي شديد خانواده روبرو شدم و روبرو هستم:( ولي از تلويزيون تماشا کردن و تخمه شکستن و وقت هدر دادن مي تونه بهتر باشه.
شايد براي بعضي ها اينترنت فقط وقت گذراندن باشد. مثلا اونايي که بيشتر وقتشون را در روم ها و چت کردن با...مي گذرانند. خيلي ديدم. مخصوصا وقتي که بنابه دلايلي مجبور مي شوم به کافي نت بروم.
يکي را در کافي نت مي ديدم که هميشه هفت الي هشت پنجره ي چت روبرويش باز بود و يا توي روم ها خوش مي گذراند. بيشتر وقت ها که رد مي شدم وب کم اون طرف و خودش هم باز بود و...(خودتون ديگه بهتر مي دونيد!).


خدا رو شکر از وقتي چشمم را باز کردم و با اين محيط آشنا شدم، توانستم از آن درست استفاده کنم. البته به غير از دوماه اول. حالا به اين ها کاري ندارم. درکل سال گذشته ام با وبلاگ نويسي عجين شد و عقبه ي خوبي هم برايم به دنبال داشت. همين که اطلاعاتم بيشتر شد و باعث شد خودم به سمت کتاب خواني-به جز کتابهاي درسي- کشش پيدا کنم يکي از بهترين و شيرين ترين خوبي هايش برايم بود؛ جداي از پيدا کردن بهترين دوستها.



نویسنده » فرشته » ساعت 3:28 عصر روز شنبه 3 فروردين 1387



دوستان پارسی بلاگی
سيمرغ
پري براي پريدن
کلک بهار
صور اسرافيل
کوچولو و دل نوشته هاش!
مکتب وحي
آفتاب شب
سوتک
شيعه مذهب برتر
آرمان شهر
گل دختر
حرفاي خودموني من
شيلو عج
شهيد سيد محمد شريفي
آسمان سرخ
پياده تا عرش
وبلاگ گروهي موج
زن بودن ممنوع
خط بارون
دست خط ...
زير آسمان خدا
نوشته هاي يک ناظم
رند
دم مسيحائي
سلام آقا
دالان بهشت
مادرانه
طعم شيرين دو دقيقه
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست
بيا با هم تا به دريا برسيم
نگاه منتظر
سلام شهدا
آغازراه
عاشقانه
تهاني
در هواي دوست
لعل سلسبيل
سراي انديشه
با سيد علي تا فتح قدس و مکه
دل گويه هاي يک مجاهد
بانو بلاگ
نقد مَلَس
ضحي
نافذ
دسته کليد



دیگر دوستان



آرشیو تاریخی
خرداد 87 [2]
اديبهشت87 [10]
فروردين87 [10]
اسفند 86 [7]
بهمن86 [10]
دی86 [11]
آذر86 [13]
آبان86 [9]
مهر86 [4]
شهریور86 [7]


آرشیو موضوعی
داستان[7]
روزانه ها[5]
احساساتم[2]
مناسبت ها[2]
خاطره[1]


لوگوی وبلاگ
فروردين87 - آغاز راه



خرده‌ریزها
Add to GReader

Gmail

yahoo IM