در کنار کسي بودن که دوستش داريم بهترين نعمت است. بدتر و شيرين تر اين است که روز به روز علاقه يمان هم بيشتر مي شود. يک ساعت...دو ساعت...روزها و...باز هم کم است. در کنار او بودن نه تکراري مي شود و نه خسته کننده. در کنار هم درس خواندن، در کنار هم کار کردن، در کنار هم فکر کردن، در کنار هم گريستن، در کنار هم خنديدن، در کنار هم خوردن، در کنار هم خوابيدن و...غير ممکن است اين کنار هم بودن ها تکراري شود. عقل تکرار را مي پذيرد و براي عشق تکرار معنايي ندارد.
* هست آن نيست که هر لحظه کنارت باشد، هست آن است که هر لحظه به يادت باشد.
بعضي اجسام در حين دوست داشتن تکراري مي شوند و اصلا به اين معني نيست که فراموش شوند. اين زمان بي رحم است که ما را از دوست داشتني هايمان جدا مي کند؛ يا شايد عقل بي رحم!
به آغاز راه: « پوشش جديدت براي نوشته هايم خوش يمن باشد. با هر پوششي هم که باشي مهم نيست؛ هر چند تاثير در افکار داري ولي مهم نوشته هاي من است که تو را چگونه نشان دهد!»
پ.ن: قالب قبلي ام را خيلي دوست داشتم. خاطره هاي زيادي در تنش برايم اتفاق افتاد؛ تلخ و شيرين، ولي همه دوست داشتني بودند.
پ.ن: يک تشکر خيلي اساسي و صادقانه از شخصي دارم که براي قالب زحمات زيادي کشيدند. کاري نمي توانم در قبال محبت هايشان انجام دهم جز دعاي خير و خوشبختي.
نویسنده » فرشته » ساعت 5:44 عصر روز چهارشنبه 8 خرداد 1387
بعد از خواندن کتابهاي دلچسب رضا امير خاني دنبال کتاب داستان يا رمان خوب مي گشتم. ارميا، از...به، ناصر ارمني، منِ او، نشات نشا، ده روز با ره بر. کتابهايي بودند که ناجور ازشون خوشم اومده بود مخصوصا ارميا.
به مسئول کتابخانه ي دانشگاه گفتم:« ميشه ليست کتاب داستان هاتون رو بيارين؟» گفت:« عجب! فصل امتحاناته و مي خواي رمان بخوني؟» خنديدم وگفتم:« آره جونم! شما هم اگه معتاد به داستان خوني بشي مي فهمي من چي ميگم». چيزي نداشت بگه. ليست کتابها رو محترمانه داد دستم.
خيلي علاقه پيدا کردم رمان ها و کتاب هاي تاريخي و معاصر را بخوانم. ياد کتاب هاي فارسي دوران دبيرستان که مي افتم فقط بلد بودم اسم کتابها رو حفظ کنم و نمره ي بيست خوبي هم مي گرفتم. ولي شديد علاقه پيدا کردم همه ي اون کتابهايي را که روزي براي حفظ کردن بود را بخوانم.
درس «گل دسته ها و فلک» سال سوم دبيرستان رو يادم نمي ره. مدير مدرسه، نون و القلم، زن زيادي، پنج داستان...وقتي اينجا رو خوندم بهانه اي شد تا «مدير مدرسه» رو انتخاب کنم. وسط هاي کتاب که بودم من هم دوست داشتم مديري اين چنين صبور باشم که حتا به خاطر کمک به بچه ها غرورش رو زير پا گذاشت و قدم به انجمن روستا گذاشت که... ولي آخرش فکر نمي کردم مديري که بارها استعفا نوشت بالاخره دلش راضي شود که استعفا دهد.
ديدم اين کتاب رو يکي دو روزه مي تونم تمومش کنم. يک کتاب ديگه هم گرفتم.کتاب «چشم هايش» روي پيشخوان بود. ياد گيله
مرد افتادم. خيلي دوست داشتم آثار بزرگ علوي را بخوانم. چمدان، ميرزا، سالاري ها، موريانه، پنجاه و سه نفر.
کتاب«چشم هايش» يکي از برجسته ترين رمان هاي معاصر صد ساله تاريخ ادبيات ايران و بهترين اثر رئاليسم جادويي است. در اين چند روز که مي خواندمش با فرنگيس و استاد نقاشي زندگي مي کردم. از آن کتاب هاي خواندني نبود بلکه خوردني بود. دست کم براي من اينگونه بود.
دوست داشتم رمان ها و داستان هايي را که مي خوانم و به دلم مي نشينند فيلم هايشان هم بود. وقتي رمان «دزيره» را تمام کردم شنيده بودم فيلمش هم هست. البته سانسور نشده! آنقدر گشتم تا فيلمش را هم گير آوردم. لذت بخش تر از اين نمي تونه بشه.
* فيلم «پارک وي» را چند شب پيش ديدم. بيشتر از «خوابگاه دختران» دوستش داشتم. اصولا فيلم هاي ترسناک را دوست دارم و...ادامه دارد در روزهاي آتي!
نویسنده » فرشته » ساعت 7:11 عصر روز جمعه 3 خرداد 1387