[آرشيو شده ها]

قرار شد توي اين دو هفته تعطيليه دانشگاه حسابي بچسبيم به پروژه نويسي؛ همه ي اون کلاس هايي رو که توي يک ماه گذشته رفتيم رو مثلا تمرين کنيم.
پنج شنبه آخرين کلاس که تموم شد برنامه ريزي کردم از شنبه شروع کنم به تمرين. هنوز جمعه نشده فاميل که قدمش رو چشم باشه! تشريف آوردند. خلاصه بعد از مقدمه چيني مشخص ميشه که بايد من آستين بالا بزنم براي تدريس پسرخاله شاخ شمشاد. نه که خيلي باهوشه!رياضي رو مجبور شده براي بار دوم، ترم تابستون برداره.(مطمئنم اگه آموزش هاي من نباشه براي بار سوم هم مي افته-خود تحويل گيري مفرط-).
خلاصه همون شنبه اي که کلي برنامه ريخته بودم براي درس ها و کلاس هاي خودم، من کشونده شدم به تهرون.
حالا مگه ديگه ول کن ميشن. بايد تا آخرين روزي که تعطيلات من تموم ميشه تهران بمونم. البته فقط قسمتي از روز به استاد بازي مي گذره. بقيه اش گردش و تفريح و خيابان و بازارها رو دور زدن پر مي کنه. البته کافي نت که رو شاخشه!


روزاي اول دوستام خبر نداشتند مدام زنگ رو زنگ و کلي سوال از پروژه ها مي پرسيدند. ولي امان از دل غافل. نمي دونن که از لينوکس فقط نصبش کردم و نصب برنامه ها تو محيطش و کار کردن باهاش مونده. HTMLو  PHPو C شارپ هم فقط هموني بود که توي کلاس ياد گرفتم. البته اچ تي ام ال که راحته.
نمي دونم اين مسافرت که همه ي برنامه ها رو به هم بزنه خوبه يا نه. از طرفي کمي از محيط مشغله دور شدم و راحت. ولي آخه بعد از اين تعطيلي ها وقتي سر کلاس ها حاضر بشم همه پروژه نوشته و با تمرين کافي حاضر شدند و من...!


*دلم خيلي براي دوستام تنگ شده. براي خيلي چيزا. کامپيوترم و آهنگ هاي توش که هميشه وقتي به نت وصل مي شدم گوش مي کردم؛ فکر نمي کردم روزي براشون بي تابي کنم.
پ.ن: دوري از خانواده رو بدجور درک کردم. غروب ها با اين که اين جا خوش مي گذرونم و بيشترش به خنده و تفريح مي گذره ولي وقتي ياد خانواده ام مي افتم بدجور دلم مي گيره. سريع ميرم و تلفن رو برمي دارم و زنگ مي زنم. خاله ام تعجب مي کنه و مي پرسه:«چت شد يوهو؟!»...



نویسنده » فرشته » ساعت 6:59 عصر روز شنبه 12 مرداد 1387

 رسيدم به يک ميدون بزرگ در شهرمون. ترجيح ميدم از وسط اين ميدون بگذرم تا اين که دور ميدون رو طي کنم و ماشين ها بوق بوق کنند. مطابق معمول سرم پايين بود ولي خب! باز هم مطابق معمول کمي چشم و گوشم مي جنبيد:دي! که يوهو نگاهم افتاد به يک نيکمت و صحنه هاي جذاب و فيلم خارجي و اونم از نوع سانسور نشده و اينا!


بچه اي شايد يک ساله خوابونده شده بود روي نيمکت. خانمي هم نشسته بود پايين نيکمت، دکمه هاي مانتو اش را باز کرده بود و خيلي ريلکس و با حالتي حرفه اي لباس و به دنبال آن بقيه ي مخلفات رو بالا داده بود. سينه ي مبارکشان را بيرون آورده بودند. با کمي سعي و تلاش خيلي خوب و مستقيم سينه روي نيمکت و از اون ور هم خيلي زيبا و مادرانه! دهان بچه به شير مادر مبارک شد و صــــــــــــــــــــلوات.


آقايون و پسرها هم فراوون در حال رفت و آمد و ديد و بازديد از اين فيلم مجاني بودند.
از کنارش رد شدم. خواستم بگم:« عزيزم اگه اين پستونک!!!( اين ک از نوع تصغير نه؛ چيزي فراتر از بزرگ) رو بزاري يه جا ديگه بهش بدي يا مثلا از زير چادر، شير دهي کني! ثواب مادر بودن و اين زحمت ها رو بيشتر مي بري و باعث هوس راني چند نفر هم نميشي».


يه حالتي نگاهمان با هم تلاقي شد که از خشم مي خواست منو بخوره. ديدم کاملا يس به گوش خر خوندن هست اگه بايستم و وقت بزارم باهاش حرف بزنم. از طرفي هم نمي خواستم اون وسط کماندو بازي در بيارم( چون خودم خيلي به طرز زشت و وحشتناکي مورد امر و نهي بعضي ها قرار گرفتم کلا نمي دونم چرا از اين دوتا فروع دين وحشت دارم). هوا هم داشت تاريک مي شد بايد زود مي رفتم. البته اينا همش بهانه س...بهانه هاي عاشقانه س، اما تو کوه درد باش، طاقت بيار و مرد باش...اه، علي ول کن نيست.


تا برسم اون طرف ميدون فکرم پيشش بود. ناراحت بودم که چرا مثلا نهي از منکر نکردم. از طرفي با خودم مي گفتم همون لحظه با دوتا لبخند و اينا ميگه چشم و کمي لباسش رو ميده پايين تر. وقتي دوباره دور شدم سانسور بي سانسور.
پ.ن: معلوم بود مسافر بود. از اين چيزا توي شهرهاي بزرگ زياد ديده مي شود. البته اينجا هم هست، شايد ما به ضوح نمي بينيم!


* غم ها و ناراحتي هايم را پشت ديوار کاهگلي و لرزانِ خنده هاي زيبايم پنهان مي کنم.
* گفتم تنهايم بگذاريد و مرا فراموش کنيد، ولي من چگونه فراموششان کنم؟! بعضي از دوستان واقعا شايسته پرستش مي شوند. مثل هر روز با لبخند نزديکم شد و دستانم را گرفت. گفت: «چرا پکري؟» فقط در آغوشش گريه کردم و ديگر هيچ نگفت.



نویسنده » فرشته » ساعت 4:40 عصر روز چهارشنبه 26 تير 1387

خودش را به زور روي سنگهاي صخره ي افکار او مي کشيد و زخم هاي تنش بيشتر دهان باز مي کرد. بيشتر تشنه ي خون او مي شد و او را طلب مي کرد. سعي مي کرد هر چه زودتر بتواند به زمين سبزي که برايش آغوش باز کرده بود، برسد. هر چه مي دويد ولي باز هم به پاي حرفهاي او نمي رسيد. گاهي کنار چشمه ي آبي به هم مي رسيدند ولي خيلي زود خشک مي شد و دوباره دستشان از هم جدا مي شد. چشمه ي آب را سرچشمه ي گناه قرار داده بودند و کاش همان چند لحظه هم از زمين نمي جوشيد و سر حرف باز نمي شد. افکارش سطحي بود يا به قول او حفظ کرده بود آنچه را که ادعا مي کرد. به عمق آنچه در ذهن داشت نرسيده بود. ولي اشتباه مي گفت. او در دل ديگري نيست و نمي دانست که چه ها مي گذرد در اين تيکه گوشت. فقط به خاطر دوست داشتن بود که خودش را گهگاهي به لب چشمه مي رساند و او را مي ديد. ولي بعدها در خلوت خود ساعت ها اشک مي ريخت و از گناهش توبه مي کرد. خدا را قسم مي داد که ديگر کسي را اينگونه دوست نداشته باشد که به خاطر خوشحالي و ناراضي نبودن او، ديگر دست به گناه نزند. چه روزهايي را که پشت سر مي گذاشت و کنار گل هاي چيده شده مي خوابيد. ولي افسوس که او خيلي گذرا اينها را مي ديد و قلاب طناب را روي صخره مي انداخت و خودش را بالاتر مي کشيد.



نویسنده » فرشته » ساعت 12:35 عصر روز يکشنبه 9 تير 1387

ديروز رفتيم ملاقات مادربزرگم. حالش بهتر شده بود. رنگ صورتش پريده تر از هميشه خود نمايي مي کرد. دستانش را گرفتم و صورتش را بوسيدم. از اتفاقات اين چند روز که نبود برايش گفتم. حتا با آن حالش که هنوز بدنش بوي اتاق عمل مي داد، نگران حال بقيه بود. نگران مشکلات يکي از آشناها. از آنها مي پرسيد و من خيالش را با گفتن "همه چيز رو به راه است" راحت مي کردم. وقت ملاقات تمام شده و بايد مي رفتيم. با اين که بايد مي آمدم خانه و خودم را براي امتحان آماده مي کردم آنقدر اصرار کردم تا امشب را به عنوان همراه من کنارش بمانم. ولي مادربزگ نگذاشت و گفت: مادر جون، عزيزم تو برو. دوست داشتم بغلش کنم و همون لحظه تا چند ساعت گريه کنم ولي اصلا نمي شد. فقط خنده مصنوعي روي لب داشتم و با شوخي هايم لبهاي مادربزگ را به خنده باز مي کردم. پدرم دستم را گرفت و بي رحمانه مرا از آغوش عزيزم جدا کرد. داشتيم از اتاق بيرون مي آمديم، برگشتم تا يک بار ديگر صورت عزيز را ببينم، ديدم چشمانش خيس اشک شده. واي خدا! اين چه کاري است مي کني با بندگانت؟ برگشتيم و همه سر به سر مادر بزرگ گذاشتيم تا ناراحتي از يادش برود. «خانم ها و آقايون اتاق را خالي کنند. به سلامت». سنگدل ها با دور کردن ما مريض ها را دلتنگ مي کنند. چاره اي نبود. خداحافظي کرديم و آمديم. سرم درد گرفته بود. سوئيچ را دادم دست بابا. ماشين را روشن کرد. کاش روشنمادربزگ يا عزيز! نمي شد و ما مجبور مي شديم چند ساعت ديگر بمانيم؛ حتا بيرون بيمارستان هم غنيمت بود. با اولين استارت روشن شد. تا برسيم خونه فکرها و خاطرات زيادي از ذهنم عبور مي کرد.
به ياد جووني هاي مادربزرگ افتاده بودم. روز اولي که نگاهش به آقاجون افتاده چه برخوردي داشته؟ حتما يک دختر چهارده ساله ي خجالتي بوده. حتما يک گوشه تنها نشسته. ولي نه! قربونش برم زرنگ و تودل برو بوده.
خونه اي با حياط تقريبا بزرگ. حياطي با ديوارهاي کاهگلي. حوضي کوچک وسط آن. آب انباري که چقدر بي رحمانه مادربزرگم را به آوردن آب مجبور مي ساخته. با آن پله هاي ترسناکش. پشه بندي که شبها رختخواب را دوست داشتني مي کرده. انباري اي که شيشه هاي ترشي سفره را زيباتر مي کرده. خانه اي که در آن بزرگ شده و زحمتها کشيده. ولي الان در کوچه پس کوچه هاي شهر قم بين ساختمان هاي قد بلند! مخفي شده.
هيچ وقت فراموش نمي کنم حرفهايي را که شنيدم و مي دانم چه اتفاقاتي افتاده آن موقع که من نبودم و وقتي که آمدم و تا بزرگ بشوم. که با چه سختي اي در زمان جنگ از شهر قم دو روز راه پشت سر مي گذاشت و مي آمد به شهر ما. چرا؟ چون بابا خبر مي داده که «مادر بيا! دخترت فارغ شده. اينجا تنهاست. اميدش به شماست. يک دخمل خوشگل برات هديه داره. اسمش ا...فرشته ست». مادر بزرگ هم سريع لباس هاي بچه رو بقچه اي مي کرد و دو روزه بالاي سر دختر و نوه اش بود. چه آمدني! اول مصيبت و کار کردنش مي شد....


پ.ن: اتفاقات خيلي زيادي مي افتاده و خاطره هاي زيادي دارم. هميشه دوست داشتم زندگاني مادربزرگم و آنچه را که سرگذشت من به او پيوند خورده، بنويسم. شايد همين جا براي ثبت هميشگيش نوشتم.



نویسنده » فرشته » ساعت 1:15 عصر روز سه‏شنبه 21 خرداد 1387

   [آرشيو شده ها]


دوستان پارسی بلاگی
سيمرغ
پري براي پريدن
کلک بهار
صور اسرافيل
کوچولو و دل نوشته هاش!
مکتب وحي
آفتاب شب
سوتک
شيعه مذهب برتر
آرمان شهر
گل دختر
حرفاي خودموني من
شيلو عج
شهيد سيد محمد شريفي
آسمان سرخ
پياده تا عرش
وبلاگ گروهي موج
زن بودن ممنوع
خط بارون
دست خط ...
زير آسمان خدا
نوشته هاي يک ناظم
رند
دم مسيحائي
سلام آقا
دالان بهشت
مادرانه
طعم شيرين دو دقيقه
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست
بيا با هم تا به دريا برسيم
نگاه منتظر
سلام شهدا
آغازراه
عاشقانه
تهاني
در هواي دوست
لعل سلسبيل
سراي انديشه
با سيد علي تا فتح قدس و مکه
دل گويه هاي يک مجاهد
بانو بلاگ
نقد مَلَس
ضحي
نافذ
دسته کليد



دیگر دوستان



آرشیو تاریخی
خرداد 87 [2]
اديبهشت87 [10]
فروردين87 [10]
اسفند 86 [7]
بهمن86 [10]
دی86 [11]
آذر86 [13]
آبان86 [9]
مهر86 [4]
شهریور86 [7]


آرشیو موضوعی
داستان[7]
روزانه ها[5]
احساساتم[2]
مناسبت ها[2]
خاطره[1]


لوگوی وبلاگ
داستان - آغاز راه



خرده‌ریزها
Add to GReader

Gmail

yahoo IM