شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت.
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت:« ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتايتان دشوار مي شود. زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه ي عشق را بچشد، آسمان برايش کوچک».
پ.ن: شاعر، دل فرشته را ربود و او را عاشق کرد.
پ.ن: شبها وقتي خواب به چشم هايم نمي آيد، زير نور کم چراغ، دفتر شعرم را ورق مي زنم و ساعتها محو دنياي ديگر مي شوم. دنيايي فراسوي اين دنياي مادي و خستگي هايش.
نویسنده » فرشته » ساعت 2:8 عصر روز شنبه 15 تير 1387
تخت چوبي زيبايي آنجا بود. زير درختي که شاخه هايش تلاش مي کردند زانو بزنند تا خودشان را به لبهاي زمين برسانند. واي که چقدر سخت است بوسيدن معشوق با اين وضع، در حالي که او اصلا تلاش نمي کند. نمي دانم چشمان من تار شده بود يا هواي مه آلود آن فضا را بغل کرده بود. دوست داشتم واضح تر ببينم. رفتم جلو. روي تخت يک قاليچه ي قرمز رنگ انداخته شده بود. يک ديس پر از ميوه هاي خوش رنگ گوشه ي آن بود. شخصي روي تخت نشسته بود. با پيراهني بلند و سفيد رنگ. يک شال سبز رنگ هم قسمتي از سر و دور گردنش را گرفته بود. پاهايش برهنه بود و از کفش و اين چيزا خبري نبود. حالت درونيم براي خودم هم عجيب بود. سعي کردم صورتش را خوب ببينم ولي ديده نمي شد. تقريبا نزديک تخت شده بودم ولي باز هم صورتش در برابر چشمانم تار بود. با من حرف مي زد. او همه چيز را مي دانست. انگار ساعتها بود جلويش ايستاده بودم و او حرف مي زد و من گوش مي دادم. خوب يادم است که گفت:« هميشه اميدوار باش. ديگر نترس. تو به مراد دلت رسيدي. ما براي تو مشکل را حل کرديم». از خوشحالي گريه ام گرفته بود و تا جايي که مي توانستم از ايشان تشکر کردم. درست مثل وقتي که از دوستانم حتا براي کوچکترين کاري چندين بار تشکر مي کنم!
از خواب بيدار شدم. اصلا باور نمي کردم خواب ديده باشم. همه ي بدنم خيس عرق شده بود. انگار صورتم را با آب شسته بودند. سريع از رختخواب بيرون آمدم و به حياط رفتم. مهتاب ناز، سياهي آسمان را پوشانده بود. ماه از نيمه بيشتر به نظر مي رسيد. بعد از اين که کاملا به خود آمدم يادم آمد روز قبلش، جمعه ظهر، نماز امام علي(ع) را با دلي شکسته خوانده بودم و هنوز يک روز نگذشته جوابم را داد، آن هم خودش، نه به گونه اي ديگر. هنوز قلبم به شدت مي زند وقتي به ياد مي آورم کسي را که عاشقش هستم ساعتها در کنارش بودم و با من حرف مي زد.
پ.ن: مي دانم مي خواستي مرا به ياد گناهها و اشتباهاتم بياوري و بگويي هنوز مرا تنها نگذاشتي. خدا را شاکر هستم. کاش اينقدر فراموش کار نمي شدم و به راحتي راه اشتباه نمي رفتم.
يا علي!
نویسنده » فرشته » ساعت 12:36 عصر روز يکشنبه 2 تير 1387