[آرشيو شده ها]

بوسه ي دل انگيز



اين کاري که من کردم، مطمئنم اگر در مورد خودم بود تا آخر عمر فراموش نمي کردم.
شايد شش سالم بود شايد هم هفت. ولي همون سالها بود. حرفهاي بزرگترها رو هم خوب يادم نيست. ولي مي دونم در مورد اينکه براي پدربزرگ چي بخرند، حرف مي زدند. خيلي دوست داشتم براي پدرم و براي اولين بار کادويي بخرم و چون پروانه دور پدر بگردم. ديگه هيچي از اون سالها يادم نمي ياد که چه کردم و چجوري گذشت.
ولي تا همين الان هم هر سال اين حرف يادآوري ميشه و شب ولادت امام علي(ع) بايد جلوي خانواده رنگ عوض کنم و خجالت رو سر بکشم. البته باعث خنده ي بسيار هست و اين شب رو خاطره انگيزتر مي کنه.


يادم نيست ولي ميگن يه سالي همون سالها يک شيشه ي عطر به پدر هديه کردم. آن هم با چه کاغذ کادوي قشنگي! ولي عطر همان و بوي خوش همان. گويا در شيشه ي عطر چيزي جز آب ديده و کشف نشده و اينجانب اولين کادو به پدر را يک شيشه ي عطر خوشگل و کاغذ کادويي ناز و آب! در کارنامه ي هديه هايم ثبت نُماندم!
حرف و خنده يشان هم از اين است که مبادا اولين کادو را براي اولين بار به شخصي ديگر، به مناسبت روز مرد، از همان کادوها بدهم! جوابي ندارم بهشان بدهم جز، خيلي هم دلش بخواد، با سر قبول مي کند:دي!



پ.ن: اين شب عزيز و مبارک شده به قدوم امام دوست داشتنيم سرشار از عشق باشد؛ براي همه ي پدران و مخصوصا پدران و پدربزرگان! وبلاگ نويسي که مي شناسم.



نویسنده » فرشته » ساعت 8:18 عصر روز سه‏شنبه 25 تير 1387

عزيزترين



چند وقت پيش در نماز جماعت بودم. خانمي کنار من توي صف بود و دوتا بچه داشت. قبل از شروع شدن نماز سر حرف باز شد و با هم دوست شديم. خانمي جوان بودند؛ تقريبا همسن من! يک بچه ي دو ساله و يکي هم چهار ساله داشت. خيلي برام جالب بود که با اين سن بچه هايي به اين سن داره! خيلي مهربان و صبور بود. قشنگ از چهره اش پيدا بود که مادري دلسوز براي بچه هايش است.
نماز شروع شد. وسط نماز اين دوتا بچه از سروکول مادر بالا مي رفتند و بازي مي کردند و مادر بدون هيچ حرکتي که بخواهد آنها را دور کند نمازش را ادامه مي داد. حتا گاهي مجبور مي شد سجده هايش را طولاني کند. بچه هاي شيطوني داشت. از بس اين ور و اون ور پريدند من داشت اعصابم خورد مي شد. چند بار هم وسط نماز جلوي من ظاهر شدند!
بعد از نماز گفتم:« واقعا شما چه صبري داريد!». بچه کوچکترش را بغل کرد و بوسيد و دستي به سر و رويش کشيد و گفت:« مادرتقديم به عزيزترين ها نشدي و اين احساسات رو نمي دوني. درک نمي کني شيطنتهاي بچه را روي بدنت؛ حتا سر نماز». گفتم:« کاشکي همه ي مادرها مثل شما بودند. ديدم مادرهايي که بچه يشان را بدون هيچ صبوري اي، با کتک آروم مي کنند». فقط خنده به لب داشت و با طمانينه جواب حرفهايم را مي داد. گفتم:« انشاالله که همه ي مادرها اين گونه باشند. دعا کنيد مادرهاي آينده مان دست کم اين گونه شوند و...». تا چند دقيقه با هم مي خنديديم... .


پ.ن: حضرت فاطمه زهرا(س) را در چشمان مادرهاي صبور و مهربان به وضوح مي توان ديد. الگوهاي رفتاري درست را تا آخر عمر از بانوي عزيز به ارث برده اند.
پ.ن: دوستان مادر شده ي! زيادي دارم؛ مخصوصا نتي. تقديم به همه ي اين عزيزان...
پ.ن: همه ي مادرها و مادربزرگ ها! چه واقعي و چه نتي و مجازي، روزتان گره خورده به روز فاطمه باشد. دست همگي تان بوسيدني است. يا علي!


 



نویسنده » فرشته » ساعت 5:0 عصر روز دوشنبه 3 تير 1387

   [آرشيو شده ها]


دوستان پارسی بلاگی
سيمرغ
پري براي پريدن
کلک بهار
صور اسرافيل
کوچولو و دل نوشته هاش!
مکتب وحي
آفتاب شب
سوتک
شيعه مذهب برتر
آرمان شهر
گل دختر
حرفاي خودموني من
شيلو عج
شهيد سيد محمد شريفي
آسمان سرخ
پياده تا عرش
وبلاگ گروهي موج
زن بودن ممنوع
خط بارون
دست خط ...
زير آسمان خدا
نوشته هاي يک ناظم
رند
دم مسيحائي
سلام آقا
دالان بهشت
مادرانه
طعم شيرين دو دقيقه
زيبايي سايه خداوند بر کهکشانهاست
بيا با هم تا به دريا برسيم
نگاه منتظر
سلام شهدا
آغازراه
عاشقانه
تهاني
در هواي دوست
لعل سلسبيل
سراي انديشه
با سيد علي تا فتح قدس و مکه
دل گويه هاي يک مجاهد
بانو بلاگ
نقد مَلَس
ضحي
نافذ
دسته کليد



دیگر دوستان



آرشیو تاریخی
خرداد 87 [2]
اديبهشت87 [10]
فروردين87 [10]
اسفند 86 [7]
بهمن86 [10]
دی86 [11]
آذر86 [13]
آبان86 [9]
مهر86 [4]
شهریور86 [7]


آرشیو موضوعی
داستان[7]
روزانه ها[5]
احساساتم[2]
مناسبت ها[2]
خاطره[1]


لوگوی وبلاگ
مناسبت ها - آغاز راه



خرده‌ریزها
Add to GReader

Gmail

yahoo IM