<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://aghazerah.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">آغاز راه</title>
	<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Wed, 20 Aug 2008 13:23:01 GMT</updated>
	<author><name>فرشته</name></author>

	<openSearch:totalResults>15</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>15</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/605179.htm</id>
<updated>Sat, 02 Aug 2008 18:59:00 GMT</updated>
<title type="text">توفيق اجباري</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;قرار شد توي اين دو هفته تعطيليه دانشگاه حسابي بچسبيم به پروژه نويسي؛&amp;nbsp;همه ي اون كلاس هايي رو كه توي يك ماه گذشته رفتيم رو مثلا تمرين كنيم.&lt;BR&gt;پنج شنبه آخرين كلاس كه تموم شد برنامه ريزي كردم از شنبه شروع كنم به تمرين. هنوز جمعه نشده فاميل كه قدمش رو چشم باشه! تشريف آوردند. خلاصه بعد از مقدمه چيني مشخص ميشه كه بايد من آستين بالا بزنم براي تدريس پسرخاله شاخ شمشاد. نه كه خيلي باهوشه!رياضي رو مجبور شده براي بار دوم، ترم تابستون برداره.(مطمئنم اگه آموزش هاي من نباشه براي بار سوم هم مي افته-خود تحويل گيري مفرط-).&lt;BR&gt;خلاصه همون شنبه اي كه كلي برنامه ريخته بودم براي درس ها و كلاس هاي خودم، من كشونده شدم به تهرون.&lt;BR&gt;حالا مگه ديگه ول كن ميشن. بايد تا آخرين روزي كه تعطيلات من تموم ميشه تهران بمونم. البته فقط قسمتي از روز به استاد بازي مي گذره. بقيه اش گردش و تفريح و خيابان و بازارها رو دور زدن پر مي كنه. البته كافي نت كه رو شاخشه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزاي اول دوستام خبر نداشتند مدام زنگ رو زنگ و كلي سوال از پروژه ها مي پرسيدند. ولي امان از دل غافل. نمي دونن كه از لينوكس فقط نصبش كردم و نصب برنامه ها تو محيطش و كار كردن باهاش مونده. HTMLو&amp;nbsp; PHPو C شارپ هم فقط هموني بود كه توي كلاس ياد گرفتم. البته اچ تي ام ال كه راحته.&lt;BR&gt;نمي دونم اين مسافرت كه همه ي برنامه ها رو به هم بزنه خوبه يا نه. از طرفي كمي از محيط مشغله دور شدم و راحت. ولي آخه بعد از اين تعطيلي ها وقتي سر كلاس ها حاضر بشم همه پروژه نوشته و با تمرين كافي حاضر شدند و من...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*دلم خيلي براي دوستام تنگ شده. براي خيلي چيزا. كامپيوترم و آهنگ هاي توش كه هميشه وقتي به نت وصل مي شدم گوش مي كردم؛ فكر نمي كردم روزي براشون بي تابي كنم.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt; دوري از خانواده رو بدجور درك كردم. غروب ها با اين كه اين جا خوش مي گذرونم و بيشترش به خنده و تفريح مي گذره ولي وقتي ياد خانواده ام مي افتم&amp;nbsp;بدجور دلم مي گيره. سريع ميرم و تلفن رو برمي دارم و زنگ مي زنم. خاله ام تعجب مي كنه و مي پرسه:«چت شد يوهو؟!»...&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/605179.htm" title="توفيق اجباري" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/589074.htm</id>
<updated>Sat, 19 Jul 2008 19:18:00 GMT</updated>
<title type="text">كاش سنگ دل بودم!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بعضي ها با کارهايشان آدم را به غلط کردن مي اندازن. مي خوام کمک کنم. مثلا همدردي کنم. ولي بعدش. گاهي اوقات مي خوام آنقدر سنگ دل بشم که حتا...هيچي. تا حالا چند بار شده بود به خاطر اين که در خواست کمک کردند...نمي دونم شايد همدردي که سر حرف باز شده ولي بعدش به خاطر رابطه ها و صحبتهايي که در ادامه اش به وجود مياد، مجبور ميشم هزار باز به خودم فحش بدم که چرا خواستم کمکش کنم. آخه تا جايي که تونستم من کمکم رو کردم تو رو خدا ديگه دست برداريد. بعضي حرفها رو کاش مي شد اينجا گفت. کاش به کسي.... ولي افسوس که بايد در خود بريزم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چرا عاقل کند کاري که باز آرد پشيماني... وقتي درست در مورد اين نوشته فکر مي کنم مي بينم گاهي اوقات اصلا درست نيست. مي تونم قسم بخورم که درست نيست. آخه چطور مي تونيم چهره ي واقعي ِ اين انسانهاي هزار رنگ را شناخت. آن عاقل ترينش هم در کارهاي اين موجود عجيب خلقت در شگفت مي ماند. با درست کردن درد سر براي همديگر چه چيز را مي خواهيم ثابت کنيم؟ که چي؟ که آيا واقعا ما انسان ها همان حيواناتي هستيم که فقط قدرت تکلم داريم؟ پس يک پاره عقلي را که خدا داده چه مي شود؟ تو رو خدا بهتر فکر کنيم و بهتر عمل کنيم.&lt;BR&gt;آدم ها را از قرار گرفتن در موقيعت هاي زيبا پشيمان نکنيد!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt; اين پست مخاطب هاي خاص خودش را داشت و احتمال صد در صد هم مي دهم كه اينجا را نخواهند خواند. خواهشا كسي به خودش برندارد! فقط براي سبك شدن خودم و ثبت خاطرات تلخ و شيرينم در دفتر اينترنتيم اينها را ثبت مي كنم. شايد دهها سال آينده اگر عمري باشد با خواندن اينها، به ياد بياورم كه به دليل همدردي، از چه كساني چه ضربه هاي بي رحمانه اي خوردم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/589074.htm" title="كاش سنگ دل بودم!" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/583607.htm</id>
<updated>Wed, 16 Jul 2008 16:40:00 GMT</updated>
<title type="text">امر و نهي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;رسيدم به يک ميدون بزرگ در شهرمون. ترجيح ميدم از وسط اين ميدون بگذرم تا اين که دور ميدون رو طي کنم و ماشين ها بوق بوق کنند. مطابق معمول سرم پايين بود ولي خب! باز هم مطابق معمول کمي چشم و گوشم مي جنبيد:دي! که يوهو نگاهم افتاد به يک نيکمت و صحنه هاي جذاب و فيلم خارجي و اونم از نوع سانسور نشده و اينا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بچه اي شايد يک ساله خوابونده شده بود روي نيمکت. خانمي هم نشسته بود پايين نيکمت، دکمه هاي مانتو اش را باز کرده بود و خيلي ريلکس و با حالتي حرفه اي لباس و به دنبال آن بقيه ي مخلفات رو بالا داده بود. سينه ي مبارکشان را بيرون آورده بودند. با کمي سعي و تلاش خيلي خوب و مستقيم سينه روي نيمکت و از اون ور هم خيلي زيبا و مادرانه! دهان بچه به شير مادر مبارک شد و صــــــــــــــــــــلوات.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقايون و پسرها هم فراوون در حال رفت و آمد و ديد و بازديد از اين فيلم مجاني بودند. &lt;BR&gt;از کنارش رد شدم. خواستم بگم:« عزيزم اگه اين پستونک!!!( اين ک از نوع تصغير نه؛ چيزي فراتر از بزرگ) رو بزاري يه جا ديگه بهش بدي يا مثلا از زير چادر، شير دهي کني! ثواب مادر بودن و اين زحمت ها رو بيشتر مي بري و باعث هوس راني چند نفر هم نميشي».&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يه حالتي نگاهمان با هم تلاقي شد که از خشم مي خواست منو بخوره. ديدم کاملا يس به گوش خر خوندن هست اگه بايستم و وقت بزارم باهاش حرف بزنم. از طرفي هم نمي خواستم اون وسط کماندو بازي در بيارم( چون خودم خيلي به طرز زشت و وحشتناکي مورد امر و نهي بعضي ها قرار گرفتم کلا نمي دونم چرا از اين دوتا فروع دين وحشت دارم). هوا هم داشت تاريک مي شد بايد زود مي رفتم. البته اينا همش بهانه س...بهانه هاي عاشقانه س، اما تو کوه درد باش، طاقت بيار و مرد باش...اه، علي ول کن نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا برسم اون طرف ميدون فکرم پيشش بود. ناراحت بودم که چرا مثلا نهي از منکر نکردم. از طرفي با خودم مي گفتم همون لحظه با دوتا لبخند و اينا ميگه چشم و کمي لباسش رو ميده پايين تر. وقتي دوباره دور شدم سانسور بي سانسور.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt; معلوم بود مسافر بود. از اين چيزا توي شهرهاي بزرگ زياد ديده مي شود. البته اينجا هم هست، شايد ما به ضوح نمي بينيم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;* &lt;/STRONG&gt;غم ها و ناراحتي هايم را پشت ديوار کاهگلي و لرزانِ خنده هاي زيبايم پنهان مي کنم.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;*&lt;/STRONG&gt; گفتم تنهايم بگذاريد و مرا فراموش کنيد، ولي من چگونه فراموششان کنم؟! بعضي از دوستان واقعا شايسته پرستش مي شوند. مثل هر روز با لبخند نزديکم شد و دستانم را گرفت. گفت: «چرا پکري؟» فقط در آغوشش گريه کردم و ديگر هيچ نگفت.&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/583607.htm" title="امر و نهي" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/582695.htm</id>
<updated>Tue, 15 Jul 2008 20:18:00 GMT</updated>
<title type="text">خجالت يا خاطره؟</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;بوسه ي دل انگيز&quot; src=&quot;http://fereshte.im.googlepages.com/bose-be-pedar.jpg&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;BR&gt;اين کاري که من کردم، مطمئنم اگر در مورد خودم بود تا آخر عمر فراموش نمي کردم.&lt;BR&gt;شايد شش سالم بود شايد هم هفت. ولي همون سالها بود. حرفهاي بزرگترها رو هم خوب يادم نيست. ولي مي دونم در مورد اينکه براي پدربزرگ چي بخرند، حرف مي زدند. خيلي دوست داشتم براي پدرم و براي اولين بار کادويي بخرم و چون پروانه دور پدر بگردم. ديگه هيچي از اون سالها يادم نمي ياد که چه کردم و چجوري گذشت.&lt;BR&gt;ولي تا همين الان هم هر سال اين حرف يادآوري ميشه و شب ولادت امام علي(ع) بايد جلوي خانواده رنگ عوض کنم و خجالت رو سر بکشم. البته باعث خنده ي بسيار هست و اين شب رو خاطره انگيزتر مي کنه.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;يادم نيست ولي ميگن يه سالي همون سالها يک شيشه ي عطر به پدر هديه کردم. آن هم با چه کاغذ کادوي قشنگي! ولي عطر همان و بوي خوش همان. گويا در شيشه ي عطر چيزي جز آب ديده و کشف نشده و اينجانب اولين کادو به پدر را يک شيشه ي عطر خوشگل و کاغذ کادويي ناز و آب! در کارنامه ي هديه هايم ثبت نُماندم!&lt;BR&gt;حرف و خنده يشان هم از اين است که مبادا اولين کادو را براي اولين بار به شخصي ديگر، به مناسبت روز مرد، از همان کادوها بدهم! جوابي ندارم بهشان بدهم جز، خيلي هم دلش بخواد، با سر قبول مي کند:دي!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;پ.ن:&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; اين شب عزيز و مبارک شده به قدوم امام دوست داشتنيم سرشار از عشق باشد؛ براي همه ي پدران و مخصوصا پدران و پدربزرگان! وبلاگ نويسي که مي شناسم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/582695.htm" title="خجالت يا خاطره؟" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/571922.htm</id>
<updated>Sat, 05 Jul 2008 14:08:00 GMT</updated>
<title type="text">فراسو</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته.&lt;BR&gt;شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت.&lt;BR&gt;فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.&lt;BR&gt;خدا گفت:« ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتايتان دشوار مي شود. زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه ي عشق را بچشد، آسمان برايش کوچک».&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt; شاعر، دل فرشته را ربود و او را عاشق کرد.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt; شبها وقتي خواب به چشم هايم نمي آيد، زير نور کم چراغ، دفتر شعرم را ورق مي زنم و ساعتها محو دنياي ديگر مي شوم. دنيايي فراسوي اين دنياي مادي و خستگي هايش.&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/571922.htm" title="فراسو" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/564986.htm</id>
<updated>Sun, 29 Jun 2008 12:35:00 GMT</updated>
<title type="text">او نمي دانست</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خودش را به زور روي سنگهاي صخره ي افکار او مي کشيد و زخم هاي تنش بيشتر دهان باز مي کرد. بيشتر تشنه ي خون او مي شد و او را طلب مي کرد. سعي مي کرد هر چه زودتر بتواند به زمين سبزي که برايش آغوش باز کرده بود، برسد. هر چه مي دويد ولي باز هم به پاي حرفهاي او نمي رسيد. گاهي کنار چشمه ي آبي به هم مي رسيدند ولي خيلي زود خشک مي شد و دوباره دستشان از هم جدا مي شد. چشمه ي آب را سرچشمه ي گناه قرار داده بودند و کاش همان چند لحظه هم از زمين نمي جوشيد و سر حرف باز نمي شد. افکارش سطحي بود يا به قول او حفظ کرده بود آنچه را که ادعا مي کرد. به عمق آنچه در ذهن داشت نرسيده بود. ولي اشتباه مي گفت. او در دل ديگري نيست و نمي دانست که چه ها مي گذرد در اين تيکه گوشت. فقط به خاطر دوست داشتن بود که خودش را گهگاهي به لب چشمه مي رساند و او را مي ديد. ولي بعدها در خلوت خود ساعت ها اشک مي ريخت و از گناهش توبه مي کرد. خدا را قسم مي داد که ديگر کسي را اينگونه دوست نداشته باشد که به خاطر خوشحالي و ناراضي نبودن او، ديگر دست به گناه نزند. چه روزهايي را که پشت سر مي گذاشت و کنار گل هاي چيده شده مي خوابيد. ولي افسوس که او خيلي گذرا اينها را مي ديد و قلاب طناب را روي صخره مي انداخت و خودش را بالاتر مي کشيد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/564986.htm" title="او نمي دانست" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/561584.htm</id>
<updated>Thu, 26 Jun 2008 01:39:00 GMT</updated>
<title type="text">تابستون؛ بيكاري يا پُركاري؟</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;هنوز امتحانات تموم نشده و عرق خستگي! از روي جبين به زمين نيفتاده بايد به فکر کلاس هاي مفرح تابستوني و کلاس کامپيوتر و ترم تابستوني واسه دانشگاه و شايد کلاس زبان و اين چيزا باشم. البته نه اين که بگم اجباري در کاره يا حوصله ي اين کارها رو ندارم، اتفاقا من سرم درد مي کنه واسه اين کارها؛ خدا رو شکر.&lt;BR&gt;اول از همه به فکر يک کتابخونه ي خوب بودم که کتابهاي از پايه دلنشين! داشته باشه و حسابي غني باشه. بنده خدا کتابخونه ي دانشگاه که کفاف اينجانب را نداشت. آخرين امتحان رو که دادم چند ساعت بعدش، آستين ها رو بالا زدم و عزم رو حسابي جزم و اينا، رفتم دنبال تابستون بازي!&lt;BR&gt;يک کتابخونه ي معروف و بزرگ در شهر مبارکمان مي باشد که به اسم آيت الله خامنه اي هم مبارک تر شده است. از در که وارد ميشي شکوه و عظمتش چشمت رو خيره مي کنه؛ مثلا ديگه ترکونده! خلاصه عاليجنابان پانزده هزار تومان مي گرفتند براي ثبت نام و اين حرفا. پولي نبودا ولي براي من که تازه دست تو جيب بروي خودمون شده بوديم و چند ماهي هم بيشتر به درازا نکشيد و دوباره دستمون لباسهاي بابا رو بوسيد، ديدم نمي صرفه. اينم با اين همه برنامه ريزي که من واسه تابستون دارم و شهريه ي ترم تابستون دانشگاه هم روش.&lt;BR&gt;از دوستم شنيده بودم کتابخونه اي هست که رايگان ثبت نام مي کنه اونم جوونا رو. ديگه گفتم چون جوون پسندن هر جور شده بايد اونجا ثبت نام کنم.(نه واسه رايگان بودنش:دي!) وقتي زنگ زدم به دوستم و دقيق پرسيدم گفت: سازمان ملي جوانان انتهاي خيابان...&lt;BR&gt;اولين چيزي که به يادم اومد وقتي اين اسم رو گفت، به ياده مثلث شيشه اي و رشيدپور و يک حاج آقا و سازمان ملي جوانان اون شب و مامانم اينا و اونا افتادم. بعد از چند ثانيه يه چيز ديگه هم از ذهنم خطور کرد. يادم افتاد وقتي مي خواستيم بريم جنوب براي سوار شدن به اتوبوس و پياده شدن از آن، در آنجا اطراقي چند دقيقه اي داشتيم. فقط همين و بيشتر در موردش نمي دانستم. همان طور که در برنامه ي مردميِ مثلث شيشه اي هم گفته شد خيلي تبليغات در مورد اين سازمان صورت نگرفته و فعاليتهايش براي اکثريت مشخص نيست.&lt;BR&gt;رفتم تا از نزديک خودم ببينم ديگه چه کارا و چه کلاس هايي دارند. اول از همه رفتم طبقه ي بالا و واسه کتابخونه ثبت نام کردم. رمان هاي خارجي و فارسي فراون بود ولي اصلا کتابهاي معروف و جديد نداشتند و اگر هم کتابي با نويسنده اي شناخته شده داشتند(تا آنجا که به ذهنم مي آمد) هر چه مي پرسيدم يا مي گفتند مفقود شده يا اين که نيست و بردند.&lt;BR&gt;کلاس هاي تابستوني ورزشي و علمي و قرآني هم زياد بود ولي فکر کنم اسمش رو مي گذاشتند سازمان ملي نوجوانان يا مثلا کودکان بهتر بود. کلاس هاي کامپيوترش که از ICDL2&amp;nbsp;انگار نمي خواست جلوتر بره. حالا با ورد هم روش. ولي در هر صورت منتظريم تا بخش نامه ي جديد بياد. ولي براشون خيلي دعا کردم تا انشاالله روز به روز پيشرفت داشته باشند تا مخاطباشون هم بيشتر شود.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;*&lt;/STRONG&gt;اگه از دانشگاهمون ناراضي بوديم خدا رو شکر با فعاليت دانشجوها و مخصوصا کامپيوتري ها، قراره تابستون کلاس هاي خيلي پيشرفته ي کامپيوتر رو داشته باشيم. &lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://qomelecom.parsiblog.com/&quot;&gt;وبلاگ انجمن علمي کامپيوتر&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt; هم که ديگه سرور همه شون.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt; انشاالله همه تابستون خوبي داشته باشند. براي خودم دعا نمي کنم ولي اميدوارم با يک چشم به هم زدن تابستون تموم نشه و عقب افتادگي هاي گذشته ام را بتوانم جبران بنُمايم.&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/561584.htm" title="تابستون؛ بيكاري يا پُركاري؟" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/558878.htm</id>
<updated>Mon, 23 Jun 2008 17:00:00 GMT</updated>
<title type="text">روز عشق</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 236px; HEIGHT: 323px&quot; height=367 alt=عزيزترين src=&quot;http://fereshte.im.googlepages.com/madar.jpg&quot; width=250 align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;BR&gt;چند وقت پيش در نماز جماعت بودم. خانمي کنار من توي صف بود و دوتا بچه داشت. قبل از شروع شدن نماز سر حرف باز شد و با هم دوست شديم. خانمي جوان بودند؛ تقريبا همسن من! يک بچه ي دو ساله و يکي هم چهار ساله داشت. خيلي برام جالب بود که با اين سن بچه هايي به اين سن داره! خيلي مهربان و صبور بود. قشنگ از چهره اش پيدا بود که مادري دلسوز براي بچه هايش است.&lt;BR&gt;نماز شروع شد. وسط نماز اين دوتا بچه از سروکول مادر بالا مي رفتند و بازي مي کردند و مادر بدون هيچ حرکتي که بخواهد آنها را دور کند نمازش را ادامه مي داد. حتا گاهي مجبور مي شد سجده هايش را طولاني کند. بچه هاي شيطوني داشت. از بس اين ور و اون ور پريدند من داشت اعصابم خورد مي شد. چند بار هم وسط نماز جلوي من ظاهر شدند!&lt;BR&gt;بعد از نماز گفتم:« واقعا شما چه صبري داريد!». بچه کوچکترش را بغل کرد و بوسيد و دستي به سر و رويش کشيد و گفت:« مادر&lt;IMG alt=&quot;تقديم به عزيزترين ها&quot; src=&quot;http://fereshte.im.googlepages.com/golbeshomaha.gif&quot; align=left&gt; نشدي و اين احساسات رو نمي دوني. درک نمي کني شيطنتهاي بچه را روي بدنت؛ حتا سر نماز». گفتم:« کاشکي همه ي مادرها مثل شما بودند. ديدم مادرهايي که بچه يشان را بدون هيچ صبوري اي، با کتک آروم مي کنند». فقط خنده به لب داشت و با طمانينه جواب حرفهايم را مي داد. گفتم:« انشاالله که همه ي مادرها اين گونه باشند. دعا کنيد مادرهاي آينده مان دست کم اين گونه شوند و...». تا چند دقيقه با هم مي خنديديم... .&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن:&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; حضرت فاطمه زهرا(س) را در چشمان مادرهاي صبور و مهربان به وضوح مي توان ديد. الگوهاي رفتاري درست را تا آخر عمر از بانوي عزيز به ارث برده اند.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن:&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; دوستان مادر شده ي! زيادي دارم؛ مخصوصا نتي. تقديم به همه ي اين عزيزان...&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;پ.ن:&lt;/B&gt; همه ي مادرها و مادربزرگ ها! چه واقعي و چه نتي و مجازي، روزتان گره خورده به روز فاطمه باشد. دست همگي تان بوسيدني است. &lt;FONT color=#008080&gt;&lt;STRONG&gt;يا علي!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-size: 9.0pt&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/558878.htm" title="روز عشق" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/557421.htm</id>
<updated>Sun, 22 Jun 2008 12:36:00 GMT</updated>
<title type="text">بايد باور كنم</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تخت چوبي زيبايي آنجا بود. زير درختي که شاخه هايش تلاش مي کردند زانو بزنند تا خودشان را به لبهاي زمين برسانند. واي که چقدر سخت است بوسيدن معشوق با اين وضع، در حالي كه&amp;nbsp;او اصلا تلاش نمي کند. نمي دانم چشمان من تار شده بود يا هواي مه آلود آن فضا را بغل کرده بود. دوست داشتم واضح تر ببينم. رفتم جلو. روي تخت يک قاليچه ي قرمز رنگ انداخته شده بود. يک ديس پر از ميوه هاي خوش رنگ گوشه ي آن بود. شخصي روي تخت نشسته بود. با پيراهني بلند و سفيد رنگ. يک شال سبز رنگ هم قسمتي از سر و دور گردنش را گرفته بود. پاهايش برهنه بود و از کفش و اين چيزا خبري نبود. حالت درونيم براي خودم هم عجيب بود. سعي کردم صورتش را خوب ببينم ولي ديده نمي شد. تقريبا نزديک تخت شده بودم ولي باز هم صورتش در برابر چشمانم تار بود. با من حرف مي زد. او همه چيز را مي دانست. انگار ساعتها بود جلويش ايستاده بودم و او حرف مي زد و من گوش مي دادم. خوب يادم است که گفت:« هميشه اميدوار باش. ديگر نترس. تو به مراد دلت رسيدي. ما براي تو مشکل را حل کرديم». از خوشحالي گريه ام گرفته بود و تا جايي که مي توانستم از ايشان تشکر کردم. درست مثل وقتي که از دوستانم حتا براي کوچکترين کاري چندين بار تشکر مي کنم!&lt;BR&gt;از خواب بيدار شدم. اصلا باور نمي کردم خواب ديده باشم. همه ي بدنم خيس عرق شده بود. انگار صورتم را با آب شسته بودند. سريع از رختخواب بيرون آمدم و به حياط رفتم. مهتاب ناز، سياهي آسمان را پوشانده بود. ماه از نيمه بيشتر به نظر مي رسيد. بعد از اين که کاملا به خود آمدم يادم آمد روز قبلش، جمعه ظهر، نماز امام علي(ع) را با دلي شکسته خوانده بودم و هنوز يک روز نگذشته جوابم را داد، آن هم خودش، نه به گونه اي ديگر. هنوز قلبم به شدت مي زند وقتي به ياد مي آورم کسي را که عاشقش هستم ساعتها در کنارش بودم و با من حرف مي زد.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;پ.ن:&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; مي دانم مي خواستي مرا به ياد گناهها و اشتباهاتم بياوري و بگويي هنوز مرا تنها نگذاشتي. خدا را شاكر هستم. كاش اينقدر فراموش كار نمي شدم و به راحتي راه اشتباه نمي رفتم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: teal; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;يا علي!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/557421.htm" title="بايد باور كنم" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/543118.htm</id>
<updated>Tue, 10 Jun 2008 13:15:00 GMT</updated>
<title type="text">كوچه ي مخروب</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ديروز رفتيم ملاقات مادربزرگم. حالش بهتر شده بود. رنگ صورتش پريده تر از هميشه خود نمايي مي کرد. دستانش را گرفتم و صورتش را بوسيدم. از اتفاقات اين چند روز که نبود برايش گفتم. حتا با آن حالش که هنوز بدنش بوي اتاق عمل مي داد، نگران حال بقيه بود. نگران مشکلات يکي از آشناها. از آنها مي پرسيد و من خيالش را با گفتن &quot;همه چيز رو به راه است&quot; راحت مي کردم. وقت ملاقات تمام شده و بايد مي رفتيم. با اين که بايد مي آمدم خانه و خودم را براي امتحان آماده مي کردم آنقدر اصرار کردم تا امشب را به عنوان همراه من کنارش بمانم. ولي مادربزگ نگذاشت و گفت: مادر جون، عزيزم تو برو. دوست داشتم بغلش کنم و همون لحظه تا چند ساعت گريه کنم ولي اصلا نمي شد. فقط خنده مصنوعي روي لب داشتم و با شوخي هايم لبهاي مادربزگ را به خنده باز مي کردم. پدرم دستم را گرفت و بي رحمانه مرا از آغوش عزيزم جدا کرد. داشتيم از اتاق بيرون مي آمديم، برگشتم تا يک بار ديگر صورت عزيز را ببينم، ديدم چشمانش خيس اشک شده. واي خدا! اين چه کاري است مي کني با بندگانت؟ برگشتيم و همه سر به سر مادر بزرگ گذاشتيم تا ناراحتي از يادش برود. «خانم ها و آقايون اتاق را خالي کنند. به سلامت». سنگدل ها با دور کردن ما مريض ها را دلتنگ مي کنند. چاره اي نبود. خداحافظي کرديم و آمديم. سرم درد گرفته بود. سوئيچ را دادم دست بابا. ماشين را روشن کرد. کاش روشن&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 215px; HEIGHT: 388px&quot; height=466 alt=&quot;مادربزگ يا عزيز!&quot; src=&quot;http://fereshte.im.googlepages.com/aziz.jpg&quot; width=182 align=left&gt; نمي شد و ما مجبور مي شديم چند ساعت ديگر بمانيم؛ حتا بيرون بيمارستان هم غنيمت بود. با اولين استارت روشن شد. تا برسيم خونه فكرها و خاطرات زيادي از ذهنم عبور مي كرد.&lt;BR&gt;به ياد جووني هاي مادربزرگ افتاده بودم. روز اولي که نگاهش به آقاجون افتاده چه برخوردي داشته؟ حتما يک دختر چهارده ساله ي خجالتي بوده. حتما يک گوشه تنها نشسته. ولي نه! قربونش برم زرنگ و تودل برو بوده.&lt;BR&gt;خونه اي با حياط تقريبا بزرگ. حياطي با ديوارهاي کاهگلي. حوضي کوچک وسط آن. آب انباري که چقدر بي رحمانه مادربزرگم را به آوردن آب مجبور مي ساخته. با آن پله هاي ترسناکش. پشه بندي که شبها رختخواب را دوست داشتني مي کرده. انباري اي که شيشه هاي ترشي سفره را زيباتر مي کرده. خانه اي که در آن بزرگ شده و زحمتها کشيده. ولي الان در کوچه پس کوچه هاي شهر قم بين ساختمان هاي قد بلند! مخفي شده.&lt;BR&gt;هيچ وقت فراموش نمي کنم حرفهايي را که شنيدم و مي دانم چه اتفاقاتي افتاده آن موقع که من نبودم و وقتي که آمدم و تا بزرگ بشوم. که با چه سختي اي در زمان جنگ از شهر قم دو روز راه پشت سر مي گذاشت و مي آمد به شهر ما. چرا؟ چون بابا خبر مي داده که «مادر بيا! دخترت فارغ شده. اينجا تنهاست. اميدش به شماست. يک دخمل خوشگل برات هديه داره. اسمش ا...فرشته ست». مادر بزرگ هم سريع لباس هاي بچه رو بقچه اي مي کرد و دو روزه بالاي سر دختر و نوه اش بود. چه آمدني! اول مصيبت و کار کردنش مي شد....&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &quot; EN-US? mso-fareast-language: EN-US; mso-ansi-language: Roman?; New Times&gt;پ.ن:&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: &quot; EN-US? mso-fareast-language: EN-US; mso-ansi-language: Roman?; New Times&gt; اتفاقات خيلي زيادي مي افتاده و خاطره هاي زيادي دارم. هميشه دوست داشتم زندگاني مادربزرگم و آنچه را که سرگذشت من به او پيوند خورده، بنويسم. شايد همين جا براي ثبت هميشگيش نوشتم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/543118.htm" title="كوچه ي مخروب" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/540274.htm</id>
<updated>Sun, 08 Jun 2008 12:53:00 GMT</updated>
<title type="text">گسترش ايمان يا شايعات؟</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هيچ وقت به خرافات اعتقاد نداشتم. از اين اس ام اس هايي که ميدن مثلا اگه به ده نفر ديگه نفرستي تا فردا يه اتفاقي برات مي افته. مثلا سوره ي آيه الکرسي را کامل در يک اس ام اس مي نويسند و ميگن اگه به سي نفر نفرستي زندگيت متلاشي ميشه و از اين مزخرفات. صلوات رو مي نويسند و ميگن با فرستادن صلوات و فرستادن اون براي بقيه از چنين حادثه اي جلوگيري کنيد. من که تا صلوات رو زير لب تموم کنم، اس ام اس پاک شده و گوشيم هم رفرش شده. (درسته که سوره و صلوات بهتر از اس ام اس هاي طنز و جک و سرکاري هست و حداقل يه ثوابي مي بريم ولي از اين کارا و گسترس چنين تفکرات و شايعات خوشم نمي ياد). تازه شخصا از اون سرکاري ها و شعرها و جکهاش بيشتر خوشم مياد! و اونا رو بيشتر سند تو آل مي کنم.(دوستام شاهكارهاي&amp;nbsp;بنده را خوب&amp;nbsp;مي دانند:دي!)&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چند وقت مُد شده بود و کاغذهايي رو چاپ مي کردند و مي گفتند از زمان پيامبر هست و نمي دونم چنين اراجيفي که شخصي اينها را در خواب ديده و حالا بايد صد تاش رو چاپ کني و هزار دينار! تا آخر هفته بهت مي رسه. و اگه چاپ نکني عزيزترينت تا فردا به قبله دراز کش شده و فاتحه مع الصلوات:دي! تازه جالب ترش اينجاست که قشنگ نرخ بندي هم کرده بودند. مثلا اگه هفتادتاش رو چاپ مي کرديم ماشين ماکسيما بهمون مي رسيد. و اگه دويست تا چاپ مي کرديم يک خانه ي ويلايي با تمام وسايل.(خب اينا رو حتما پيامبر به اون شخص در خواب گفته که آره بنده ي عزيز از بانک پارسيان توي قرعه کشي زانتيا و ماکسيما ميدن. حالا بدو برو اينا رو چاپ کن و بده به مردم. تبليغ و اينا ديگه). خودم با چشم خودم ديدم چند نفر که نشسته بودند يک گوشه و داشتند اين همه مي نوشتند.(بعضي ها تفکراتشون به درد لاي جرز مي خوره. کوته بيني هم حدي داره).&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هيچ وقت به خرافات اعتقاد نداشتم. اين که مثلا ميگن فلان ماه به اين دليل نحس شده. يا به اين دليل طلسم شده و مهم ترين آدمها در اين ماه مي ميرند.&lt;BR&gt;يکيش همين ماه خرداد. يکي هست هر وقت اتفاقي مي افته سريع ميگه:« ببين! ديدي گفتم ماه خرداد اين جوري شده. امام خميني در اين ماه فوت کردند. آيت الله لنکراني هم. مهستي خدا بيامرز(!) توي اين ماه بود که بقيه ي عمرش رو داد به ما! و...(هستند هنوز)...يا يکي از دوستاي مهربونمون که جوون هم بودند؛ پارسال همين موقع بود که در آبهاي شمال غرق شدند».&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;B&gt;پ.ن:&lt;/B&gt; در اين چند روز اتفاق هاي بدي برايم اتفاق افتاده که ايشون مي خواد دوباره ربطش بده به همون خرافات.(کو گوش شنوا به اين خزعبلات)!&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;عزيزترين هايم در بيمارستان هستند. تا ماه پيش حالشون خوب بود.(نه خيلي خوب!) ولي الان مادربزگم در اتاق عمل و عمه ام در سي سي يو. اين مريضي ها را نمي گذارم به حساب نحس بودن اين ماه. و به جاي حرفهاي بيهوده و رواج خرافات براي شفاي همه ي مريض ها دعا مي کنم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/540274.htm" title="گسترش ايمان يا شايعات؟" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:aghazerah.ParsiBlog.com/538427.htm</id>
<updated>Fri, 06 Jun 2008 18:24:00 GMT</updated>
<title type="text">جاي تعجب هم داشت!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #ff6600; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;گرگي که به من شير دهد ميش من است&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;بيگانه اگر وفا کند خويش من است!&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هميشه وقتي نگاهم به خاور يا اسكانيا يا خلاصه ماشين بزرگا مي افته سريع حواسم به قسمت داخل يا پشتش جلب ميشه. مخصوصا شعرهاش رو خيلي دوست دارم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;در حال دست و پنجه نرم کردن با امتحانهاي نرم و ولرم(!) هستم. گاهي حرف براي گفتن زياد دارم ولي وقت کم است و تمرکز براي نوشتن در حوالي مدار صفر درجه.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;حسني به مکتب نمي رفت وقتي مي رفت جمعه مي رفت...حافظا...حافظا! در تمام عمرم اين مَثل را زياد شنيده بودم ولي عملا نديده بودم. و هميشه مي گفتم عجب جناب حسني خر تشريف دارد که عقلش براي ايام هفته قد نمي دهد. ولي خب الان نواده هاي&amp;nbsp;حسني را هم ديدم که ....تشريف دارد.&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تا جايي که يادم مي آيد هميشه از شنبه تا پنج شنبه مدرسه مي رفتيم و جمعه ها را به عنوان فيتيله و تعطيله و اين چيزا مي شناختم. ولي خب ديگه بايد اين قانون نقض بشه. امروز &lt;B&gt;جمعه&lt;/B&gt; 17 خرداد ماه اولين امتحانم را دادم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هميشه از تقلب کردن بدم مي يومد و هيچ وقت هم خدا رو شکر احتياج به اين کار نداشتم و نخواهم داشت. امروز يک اتفاق جالب برام افتاد که نمي دونستم بخندم يا عصباني باشم.&lt;BR&gt;صندلي کناري من دختر خانمي نشسته بود که تو دانشگاه زياد ديده بودمش ولي باهاش دوست نيستم. کلا از پايه صورتش استرس بارونه. زمان امتحان براي سوال هاي تستي تموم شد و از آنجا که مثلا قانون را زياد رعايت مي کنند از آنهايي که هنوز تموم نکردند برگه را به زور نمي گيرند. اين خانم محترم کنار من، از دادن برگه اش خودداري کرد و هنوز وقت خواست. حالا من موندم و خانم استرس و دوتا آقاي مراقب و يک کلاس دانشجو دختر و پسر. داشتم سوال هاي تشريحي رو حل مي کردم که خانمِ ترس و لرزش، همش برگه اش رو نشونم مي داد و مي گفت سوال 18...20...1...24...30... من تمرکز کرده بودم روي سوالهاي سخت درس ساختمان، و اين خانم جفت پا مي زد روي حواسم. دوتا سوال رو بهش گفتم ولي ديدم خيلي داره خوش به حالش ميشه و من از بقيه ي سوالهام عقب مي مونم.(اون دوتا رو هم واسه اين بهش رسوندنم که گفتم آدميزاده ديگه. پس فردا چشمم مي افته توي چشمش و يه وقت هوس مي کنه بياد تو بغلم و زخم زبون و کتک و اينا و اونا...) که خب البته از طرفي هم به دليل حواس جمعي مراقب ها و قوانين و ضوابط و مامانم اينا... اصلا هيچ نمي فهميدند و هيچ نگفتند و هيچ نشنيدند و ماسيدند و...&lt;BR&gt;ديدم دارم قات مي زنم و تمركز براي حل سوالها ندارم. آقاي مراقب رو صدا کردم و گفتم:«ببخشيد ميشه جاي من رو عوض کنيد!». بيچاره داشت شاخ در مي آورد. آخه ديده بوديم وقتي کسي تقلبي مي کنه جاش رو عوض مي کنند و مي برنش مثلا کنار يک آقا پسر مي شونن! ولي اين مدل را نديده بوديم که کسي خودش را به خاطر تقلب و اين چيزا جايش را عوض کند. توي کل کلاس يک صندلي خالي بود و اون هم جاي آقا پسري بود که احتمالا زياد خونده بود و سه سوته جوابها رو طي بيست دقيقه حل كردند&amp;nbsp;و تشريف بردند.(البته ايشون ماجراها زياد دارد و دليل زود بلند شدنشان هم واضح...که در اين مقال نمي گنجد).&lt;BR&gt;رفتم اونجا نشستم و يک نگاهي به استرس خانم انداختم. با يه نگاه خشمگونانه اي بدرقم کرد. سرم رو انداختم پايين و سکوت...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt; انشالله همه ي دانشجوها اين مراحل رو به درستي بگذرونيم و از خدا مي خوام روز به روز عقلمون رو بيشتر کنه و يه عقل درست و حسابي بده به بعضي ها تا ديگه کسي جمعه به مکتب و دانشگاه نره.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://aghazerah.ParsiBlog.com/538427.htm" title="جاي تعجب هم داشت!" type="text/html" />
<author><name>فرشته</name></author>
</entry>

</feed>