بعضی ها با کارهایشان آدم را به غلط کردن می اندازن. می خوام کمک کنم. مثلا همدردی کنم. ولی بعدش. گاهی اوقات می خوام آنقدر سنگ دل بشم که حتا...هیچی. تا حالا چند بار شده بود به خاطر این که در خواست کمک کردند...نمی دونم شاید همدردی که سر حرف باز شده ولی بعدش به خاطر رابطه ها و صحبتهایی که در ادامه اش به وجود میاد، مجبور میشم هزار باز به خودم فحش بدم که چرا خواستم کمکش کنم. آخه تا جایی که تونستم من کمکم رو کردم تو رو خدا دیگه دست بردارید. بعضی حرفها رو کاش می شد اینجا گفت. کاش به کسی.... ولی افسوس که باید در خود بریزم.
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی... وقتی درست در مورد این نوشته فکر می کنم می بینم گاهی اوقات اصلا درست نیست. می تونم قسم بخورم که درست نیست. آخه چطور می تونیم چهره ی واقعی ِ این انسانهای هزار رنگ را شناخت. آن عاقل ترینش هم در کارهای این موجود عجیب خلقت در شگفت می ماند. با درست کردن درد سر برای همدگیر چه چیز را می خواهیم ثابت کنیم؟ که چی؟ که آیا واقعا ما انسان ها همان حیواناتی هستیم که فقط قدرت تکلم داریم؟ پس یک پاره عقلی را که خدا داده چه می شود؟ تو رو خدا بهتر فکر کنیم و بهتر عمل کنیم.
آدم ها را از قرار گرفتن در موقیعت های زیبا پشیمان نکنید!
پ.ن: این پست مخاطب های خاص خودش را داشت و احتمال صد در صد هم می دهم که اینجا را نخواهند خواند. خواهشا کسی به خودش برندارد! فقط برای سبک شدن خودم و ثبت خاطرات تلخ و شیرینم در دفتر اینترنیم اینها را ثبت می کنم. شاید دهها سال آینده اگر عمری باشد با خواندن اینها، به یاد بیاورم که به دلیل همدردی، از چه کسانی چه ضربه های بی رحمانه ای خوردم.
نویسنده » فرشته » ساعت 7:18 عصر روز شنبه 29 تیر 1387
رسیدم به یک میدون بزرگ در شهرمون. ترجیح میدم از وسط این میدون بگذرم تا این که دور میدون رو طی کنم و ماشین ها بوق بوق کنند. مطابق معمول سرم پایین بود ولی خب! باز هم مطابق معمول کمی چشم و گوشم می جنبید:دی! که یوهو نگاهم افتاد به یک نیکمت و صحنه های جذاب و فیلم خارجی و اونم از نوع سانسور نشده و اینا!
بچه ای شاید یک ساله خوابونده شده بود روی نیمکت. خانمی هم نشسته بود پایین نیکمت، دکمه های مانتو اش را باز کرده بود و خیلی ریلکس و با حالتی حرفه ای لباس و به دنبال آن بقیه ی مخلفات رو بالا داده بود. سینه ی مبارکشان را بیرون آورده بودند. با کمی سعی و تلاش خیلی خوب و مستقیم سینه روی نیمکت و از اون ور هم خیلی زیبا و مادرانه! دهان بچه به شیر مادر مبارک شد و صــــــــــــــــــــلوات.
آقایون و پسرها هم فراوون در حال رفت و آمد و دید و بازدید از این فیلم مجانی بودند.
از کنارش رد شدم. خواستم بگم:« عزیزم اگه این پستونک!!!( این ک از نوع تصغیر نه؛ چیزی فراتر از بزرگ) رو بزاری یه جا دیگه بهش بدی یا مثلا از زیر چادر، شیر دهی کنی! ثواب مادر بودن و این زحمت ها رو بیشتر می بری و باعث هوس رانی چند نفر هم نمیشی».
یه حالتی نگاهمان با هم تلاقی شد که از خشم می خواست منو بخوره. دیدم کاملا یس به گوش خر خوندن هست اگه بایستم و وقت بزارم باهاش حرف بزنم. از طرفی هم نمی خواستم اون وسط کماندو بازی در بیارم( چون خودم خیلی به طرز زشت و وحشتناکی مورد امر و نهی بعضی ها قرار گرفتم کلا نمی دونم چرا از این دوتا فروع دین وحشت دارم). هوا هم داشت تاریک می شد باید زود می رفتم. البته اینا همش بهانه س...بهانه های عاشقانه س، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش...اه، علی ول کن نیست.
تا برسم اون طرف میدون فکرم پیشش بود. ناراحت بودم که چرا مثلا نهی از منکر نکردم. از طرفی با خودم می گفتم همون لحظه با دوتا لبخند و اینا میگه چشم و کمی لباسش رو میده پایین تر. وقتی دوباره دور شدم سانسور بی سانسور.
پ.ن: معلوم بود مسافر بود. از این چیزا توی شهرهای بزرگ زیاد دیده می شود. البته اینجا هم هست، شاید ما به ضوح نمی بینیم!
* غم ها و ناراحتی هایم را پشت دیوار کاهگلی و لرزانِ خنده های زیبایم پنهان می کنم.
* گفتم تنهایم بگذارید و مرا فراموش کنید، ولی من چگونه فراموششان کنم؟! بعضی از دوستان واقعا شایسته پرستش می شوند. مثل هر روز با لبخند نزدیکم شد و دستانم را گرفت. گفت: «چرا پکری؟» فقط در آغوشش گریه کردم و دیگر هیچ نگفت.
نویسنده » فرشته » ساعت 4:40 عصر روز چهارشنبه 26 تیر 1387

این کاری که من کردم، مطمئنم اگر در مورد خودم بود تا آخر عمر فراموش نمی کردم.
شاید شش سالم بود شاید هم هفت. ولی همون سالها بود. حرفهای بزرگترها رو هم خوب یادم نیست. ولی می دونم در مورد اینکه برای پدربزرگ چی بخرند، حرف می زدند. خیلی دوست داشتم برای پدرم و برای اولین بار کادویی بخرم و چون پروانه دور پدر بگردم. دیگه هیچی از اون سالها یادم نمی یاد که چه کردم و چجوری گذشت.
ولی تا همین الان هم هر سال این حرف یادآوری میشه و شب ولادت امام علی(ع) باید جلوی خانواده رنگ عوض کنم و خجالت رو سر بکشم. البته باعث خنده ی بسیار هست و این شب رو خاطره انگیزتر می کنه.
یادم نیست ولی میگن یه سالی همون سالها یک شیشه ی عطر به پدر هدیه کردم. آن هم با چه کاغذ کادوی قشنگی! ولی عطر همان و بوی خوش همان. گویا در شیشه ی عطر چیزی جز آب دیده و کشف نشده و اینجانب اولین کادو به پدر را یک شیشه ی عطر خوشگل و کاغذ کادویی ناز و آب! در کارنامه ی هدیه هایم ثبت نُماندم!
حرف و خنده یشان هم از این است که مبادا اولین کادو را برای اولین بار به شخصی دیگر، به مناسبت روز مرد، از همان کادوها بدهم! جوابی ندارم بهشان بدهم جز، خیلی هم دلش بخواد، با سر قبول می کند:دی!

پ.ن: این شب عزیز و مبارک شده به قدوم امام دوست داشتنیم سرشار از عشق باشد؛ برای همه ی پدران و مخصوصا پدران و پدربزرگان! وبلاگ نویسی که می شناسم.
آقایون وبلاگ نویس زیادی می شناسم که خیلی صمیمانه دوست دارم این شب را بهشان تبریک بگویم. این گل تقدیم به همه ی مردانِ علی دل!
نویسنده » فرشته » ساعت 8:18 عصر روز سهشنبه 25 تیر 1387
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت.
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت:« دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتایتان دشوار می شود. زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک».
پ.ن: شاعر، دل فرشته را ربود و او را عاشق کرد.
پ.ن: شبها وقتی خواب به چشم هایم نمی آید، زیر نور کم چراغ، دفتر شعرم را ورق می زنم و ساعتها محو دنیای دیگر می شوم. دنیایی فراسوی این دنیای مادی و خستگی هایش.
نویسنده » فرشته » ساعت 2:8 عصر روز شنبه 15 تیر 1387
خودش را به زور روی سنگهای صخره ی افکار او می کشید و زخم های تنش بیشتر دهان باز می کرد. بیشتر تشنه ی خون او می شد و او را طلب می کرد. سعی می کرد هر چه زودتر بتواند به زمین سبزی که برایش آغوش باز کرده بود، برسد. هر چه می دوید ولی باز هم به پای حرفهای او نمی رسید. گاهی کنار چشمه ی آبی به هم می رسیدند ولی خیلی زود خشک می شد و دوباره دستشان از هم جدا می شد. چشمه ی آب را سرچشمه ی گناه قرار داده بودند و کاش همان چند لحظه هم از زمین نمی جوشید و سر حرف باز نمی شد. افکارش سطحی بود یا به قول او حفظ کرده بود آنچه را که ادعا می کرد. به عمق آنچه در ذهن داشت نرسیده بود. ولی اشتباه می گفت. او در دل دیگری نیست و نمی دانست که چه ها می گذرد در این تیکه گوشت. فقط به خاطر دوست داشتن بود که خودش را گهگاهی به لب چشمه می رساند و او را می دید. ولی بعدها در خلوت خود ساعت ها اشک می ریخت و از گناهش توبه می کرد. خدا را قسم می داد که دیگر کسی را اینگونه دوست نداشته باشد که به خاطر خوشحالی و ناراضی نبودن او، دیگر دست به گناه نزند. چه روزهایی را که پشت سر می گذاشت و کنار گل های چیده شده می خوابید. ولی افسوس که او خیلی گذرا اینها را می دید و قلاب طناب را روی صخره می انداخت و خودش را بالاتر می کشید.
نویسنده » فرشته » ساعت 12:35 عصر روز یکشنبه 9 تیر 1387
هنوز امتحانات تموم نشده و عرق خستگی! از روی جبین به زمین نیفتاده باید به فکر کلاس های مفرح تابستونی و کلاس کامپیوتر و ترم تابستونی واسه دانشگاه و شاید کلاس زبان و این چیزا باشم. البته نه این که بگم اجباری در کاره یا حوصله ی این کارها رو ندارم، اتفاقا من سرم درد می کنه واسه این کارها؛ خدا رو شکر.
اول از همه به فکر یک کتابخونه ی خوب بودم که کتابهای از پایه دلنشین! داشته باشه و حسابی غنی باشه. بنده خدا کتابخونه ی دانشگاه که کفاف اینجانب را نداشت. آخرین امتحان رو که دادم چند ساعت بعدش، آستین ها رو بالا زدم و عزم رو حسابی جزم و اینا، رفتم دنبال تابستون بازی!
یک کتابخونه ی معروف و بزرگ در شهر مبارکمان می باشد که به اسم آیت الله خامنه ای هم مبارک تر شده است. از در که وارد میشی شکوه و عظمتش چشمت رو خیره می کنه؛ مثلا دیگه ترکونده! خلاصه عالیجنابان پانزده هزار تومان می گرفتند برای ثبت نام و این حرفا. پولی نبودا ولی برای من که تازه دست تو جیب بروی خودمون شده بودیم و چند ماهی هم بیشتر به درازا نکشید و دوباره دستمون لباسهای بابا رو بوسید، دیدم نمی صرفه. اینم با این همه برنامه ریزی که من واسه تابستون دارم و شهریه ی ترم تابستون دانشگاه هم روش.
از دوستم شنیده بودم کتابخونه ای هست که رایگان ثبت نام می کنه اونم جوونا رو. دیگه گفتم چون جوون پسندن هر جور شده باید اونجا ثبت نام کنم.(نه واسه رایگان بودنش:دی!) وقتی زنگ زدم به دوستم و دقیق پرسیدم گفت: سازمان ملی جوانان انتهای خیابان...
اولین چیزی که به یادم اومد وقتی این اسم رو گفت، به یاده مثلث شیشه ای و رشیدپور و یک حاج آقا و سازمان ملی جوانان اون شب و مامانم اینا و اونا افتادم. بعد از چند ثانیه یه چیز دیگه هم از ذهنم خطور کرد. یادم افتاد وقتی می خواستیم بریم جنوب برای سوار شدن به اتوبوس و پیاده شدن از آن، در آنجا اطراقی چند دقیقه ای داشتیم. فقط همین و بیشتر در موردش نمی دانستم. همان طور که در برنامه ی مردمیِ مثلث شیشه ای هم گفته شد خیلی تبلیغات در مورد این سازمان صورت نگرفته و فعالیتهایش برای اکثریت مشخص نیست.
رفتم تا از نزدیک خودم ببینم دیگه چه کارا و چه کلاس هایی دارند. اول از همه رفتم طبقه ی بالا و واسه کتابخونه ثبت نام کردم. رمان های خارجی و فارسی فراون بود ولی اصلا کتابهای معروف و جدید نداشتند و اگر هم کتابی با نویسنده ای شناخته شده داشتند(تا آنجا که به ذهنم می آمد) هر چه می پرسیدم یا می گفتند مفقود شده یا این که نیست و بردند.
کلاس های تابستونی ورزشی و علمی و قرآنی هم زیاد بود ولی فکر کنم اسمش رو می گذاشتند سازمان ملی نوجوانان یا مثلا کودکان بهتر بود. کلاس های کامپیوترش که از ICDL2 انگار نمی خواست جلوتر بره. حالا با ورد هم روش. ولی در هر صورت منتظریم تا بخش نامه ی جدید بیاد. ولی براشون خیلی دعا کردم تا انشاالله روز به روز پیشرفت داشته باشند تا مخاطباشون هم بیشتر شود.
*اگه از دانشگاهمون ناراضی بودیم خدا رو شکر با فعالیت دانشجوها و مخصوصا کامپیوتری ها، قراره تابستون کلاس های خیلی پیشرفته ی کامپیوتر رو داشته باشیم. وبلاگ انجمن علمی کامپیوتر هم که دیگه سرور همه شون.
پ.ن: انشاالله همه تابستون خوبی داشته باشند. برای خودم دعا نمی کنم ولی امیدوارم با یک چشم به هم زدن تابستون تموم نشه و عقب افتادگی های گذشته ام را بتوانم جبران بنُمایم.
نویسنده » فرشته » ساعت 1:39 صبح روز پنجشنبه 6 تیر 1387

چند وقت پیش در نماز جماعت بودم. خانمی کنار من توی صف بود و دوتا بچه داشت. قبل از شروع شدن نماز سر حرف باز شد و با هم دوست شدیم. خانمی جوان بودند؛ تقریبا همسن من! یک بچه ی دو ساله و یکی هم چهار ساله داشت. خیلی برام جالب بود که با این سن بچه هایی به این سن داره! خیلی مهربان و صبور بود. قشنگ از چهره اش پیدا بود که مادری دلسوز برای بچه هایش است.
نماز شروع شد. وسط نماز این دوتا بچه از سروکول مادر بالا می رفتند و بازی می کردند و مادر بدون هیچ حرکتی که بخواهد آنها را دور کند نمازش را ادامه می داد. حتا گاهی مجبور می شد سجده هایش را طولانی کند. بچه های شیطونی داشت. از بس این ور و اون ور پریدند من داشت اعصابم خورد می شد. چند بار هم وسط نماز جلوی من ظاهر شدند!
بعد از نماز گفتم:« واقعا شما چه صبری دارید!». بچه کوچکترش را بغل کرد و بوسید و دستی به سر و رویش کشید و گفت:« مادر
نشدی و این احساسات رو نمی دونی. درک نمی کنی شیطنتهای بچه را روی بدنت؛ حتا سر نماز». گفتم:« کاشکی همه ی مادرها مثل شما بودند. دیدم مادرهایی که بچه یشان را بدون هیچ صبوری ای، با کتک آروم می کنند». فقط خنده به لب داشت و با طمانینه جواب حرفهایم را می داد. گفتم:« انشاالله که همه ی مادرها این گونه باشند. دعا کنید مادرهای آینده مان دست کم این گونه شوند و...». تا چند دقیقه با هم می خندیدیم... .
پ.ن: حضرت فاطمه زهرا(س) را در چشمان مادرهای صبور و مهربان به وضوح می توان دید. الگوهای رفتاری درست را تا آخر عمر از بانوی عزیز به ارث برده اند.
پ.ن: دوستان مادر شده ی! زیادی دارم؛ مخصوصا نتی. تقدیم به همه ی این عزیزان...
پ.ن: همه ی مادرها و مادربزرگ ها! چه واقعی و چه نتی و مجازی، روزتان گره خورده به روز فاطمه باشد. دست همگی تان بوسیدنی است. یا علی!
نویسنده » فرشته » ساعت 5:0 عصر روز دوشنبه 3 تیر 1387
تخت چوبی زیبایی آنجا بود. زیر درختی که شاخه هایش تلاش می کردند زانو بزنند تا خودشان را به لبهای زمین برسانند. وای که چقدر سخت است بوسیدن معشوق با این وضع، در حالی که او اصلا تلاش نمی کند. نمی دانم چشمان من تار شده بود یا هوای مه آلود آن فضا را بغل کرده بود. دوست داشتم واضح تر ببینم. رفتم جلو. روی تخت یک قالیچه ی قرمز رنگ انداخته شده بود. یک دیس پر از میوه های خوش رنگ گوشه ی آن بود. شخصی روی تخت نشسته بود. با پیراهنی بلند و سفید رنگ. یک شال سبز رنگ هم قسمتی از سر و دور گردنش را گرفته بود. پاهایش برهنه بود و از کفش و این چیزا خبری نبود. حالت درونیم برای خودم هم عجیب بود. سعی کردم صورتش را خوب ببینم ولی دیده نمی شد. تقریبا نزدیک تخت شده بودم ولی باز هم صورتش در برابر چشمانم تار بود. با من حرف می زد. او همه چیز را می دانست. انگار ساعتها بود جلویش ایستاده بودم و او حرف می زد و من گوش می دادم. خوب یادم است که گفت:« همیشه امیدوار باش. دیگر نترس. تو به مراد دلت رسیدی. ما برای تو مشکل را حل کردیم». از خوشحالی گریه ام گرفته بود و تا جایی که می توانستم از ایشان تشکر کردم. درست مثل وقتی که از دوستانم حتا برای کوچکترین کاری چندین بار تشکر می کنم!
از خواب بیدار شدم. اصلا باور نمی کردم خواب دیده باشم. همه ی بدنم خیس عرق شده بود. انگار صورتم را با آب شسته بودند. سریع از رختخواب بیرون آمدم و به حیاط رفتم. مهتاب ناز، سیاهی آسمان را پوشانده بود. ماه از نیمه بیشتر به نظر می رسید. بعد از این که کاملا به خود آمدم یادم آمد روز قبلش، جمعه ظهر، نماز امام علی(ع) را با دلی شکسته خوانده بودم و هنوز یک روز نگذشته جوابم را داد، آن هم خودش، نه به گونه ای دیگر. هنوز قلبم به شدت می زند وقتی به یاد می آورم کسی را که عاشقش هستم ساعتها در کنارش بودم و با من حرف می زد.
پ.ن: می دانم می خواستی مرا به یاد گناهها و اشتباهاتم بیاوری و بگویی هنوز مرا تنها نگذاشتی. خدا را شاکر هستم. کاش اینقدر فراموش کار نمی شدم و به راحتی راه اشتباه نمی رفتم.
یا علی!
نویسنده » فرشته » ساعت 12:36 عصر روز یکشنبه 2 تیر 1387
دیروز رفتیم ملاقات مادربزرگم. حالش بهتر شده بود. رنگ صورتش پریده تر از همیشه خود نمایی می کرد. دستانش را گرفتم و صورتش را بوسیدم. از اتفاقات این چند روز که نبود برایش گفتم. حتا با آن حالش که هنوز بدنش بوی اتاق عمل می داد، نگران حال بقیه بود. نگران مشکلات یکی از آشناها. از آنها می پرسید و من خیالش را با گفتن "همه چیز رو به راه است" راحت می کردم. وقت ملاقات تمام شده و باید می رفتیم. با این که باید می آمدم خانه و خودم را برای امتحان آماده می کردم آنقدر اصرار کردم تا امشب را به عنوان همراه من کنارش بمانم. ولی مادربزگ نگذاشت و گفت: مادر جون، عزیزم تو برو. دوست داشتم بغلش کنم و همون لحظه تا چند ساعت گریه کنم ولی اصلا نمی شد. فقط خنده مصنوعی روی لب داشتم و با شوخی هایم لبهای مادربزگ را به خنده باز می کردم. پدرم دستم را گرفت و بی رحمانه مرا از آغوش عزیزم جدا کرد. داشتیم از اتاق بیرون می آمدیم، برگشتم تا یک بار دیگر صورت عزیز را ببینم، دیدم چشمانش خیس اشک شده. وای خدا! این چه کاری است می کنی با بندگانت؟ برگشتیم و همه سر به سر مادر بزرگ گذاشتیم تا ناراحتی از یادش برود. «خانم ها و آقایون اتاق را خالی کنند. به سلامت». سنگدل ها با دور کردن ما مریض ها را دلتنگ می کنند. چاره ای نبود. خداحافظی کردیم و آمدیم. سرم درد گرفته بود. سوئیچ را دادم دست بابا. ماشین را روشن کرد. کاش روشن
نمی شد و ما مجبور می شدیم چند ساعت دیگر بمانیم؛ حتا بیرون بیمارستان هم غنیمت بود. با اولین استارت روشن شد. تا برسیم خونه فکرها و خاطرات زیادی از ذهنم عبور می کرد.
به یاد جوونی های مادربزرگ افتاده بودم. روز اولی که نگاهش به آقاجون افتاده چه برخوردی داشته؟ حتما یک دختر چهارده ساله ی خجالتی بوده. حتما یک گوشه تنها نشسته. ولی نه! قربونش برم زرنگ و تودل برو بوده.
خونه ای با حیاط تقریبا بزرگ. حیاطی با دیوارهای کاهگلی. حوضی کوچک وسط آن. آب انباری که چقدر بی رحمانه مادربزرگم را به آوردن آب مجبور می ساخته. با آن پله های ترسناکش. پشه بندی که شبها رختخواب را دوست داشتنی می کرده. انباری ای که شیشه های ترشی سفره را زیباتر می کرده. خانه ای که در آن بزرگ شده و زحمتها کشیده. ولی الان در کوچه پس کوچه های شهر قم بین ساختمان های قد بلند! مخفی شده.
هیچ وقت فراموش نمی کنم حرفهایی را که شنیدم و می دانم چه اتفاقاتی افتاده آن موقع که من نبودم و وقتی که آمدم و تا بزرگ بشوم. که با چه سختی ای در زمان جنگ از شهر قم دو روز راه پشت سر می گذاشت و می آمد به شهر ما. چرا؟ چون بابا خبر می داده که «مادر بیا! دخترت فارغ شده. اینجا تنهاست. امیدش به شماست. یک دخمل خوشگل برات هدیه داره. اسمش ا...فرشته ست». مادر بزرگ هم سریع لباس های بچه رو بقچه ای می کرد و دو روزه بالای سر دختر و نوه اش بود. چه آمدنی! اول مصیبت و کار کردنش می شد....
پ.ن: اتفاقات خیلی زیادی می افتاده و خاطره های زیادی دارم. همیشه دوست داشتم زندگانی مادربزرگم و آنچه را که سرگذشت من به او پیوند خورده، بنویسم. شاید همین جا برای ثبت همیشگیش نوشتم.
نویسنده » فرشته » ساعت 1:15 عصر روز سهشنبه 21 خرداد 1387
هیچ وقت به خرافات اعتقاد نداشتم. از این اس ام اس هایی که میدن مثلا اگه به ده نفر دیگه نفرستی تا فردا یه اتفاقی برات می افته. مثلا سوره ی آیه الکرسی را کامل در یک اس ام اس می نویسند و میگن اگه به سی نفر نفرستی زندگیت متلاشی میشه و از این مزخرفات. صلوات رو می نویسند و میگن با فرستادن صلوات و فرستادن اون برای بقیه از چنین حادثه ای جلوگیری کنید. من که تا صلوات رو زیر لب تموم کنم، اس ام اس پاک شده و گوشیم هم رفرش شده. (درسته که سوره و صلوات بهتر از اس ام اس های طنز و جک و سرکاری هست و حداقل یه ثوابی می بریم ولی از این کارا و گسترس چنین تفکرات و شایعات خوشم نمی یاد). تازه شخصا از اون سرکاری ها و شعرها و جکهاش بیشتر خوشم میاد! و اونا رو بیشتر سند تو آل می کنم.(دوستام شاهکارهای بنده را خوب می دانند:دی!)
چند وقت مُد شده بود و کاغذهایی رو چاپ می کردند و می گفتند از زمان پیامبر هست و نمی دونم چنین اراجیفی که شخصی اینها را در خواب دیده و حالا باید صد تاش رو چاپ کنی و هزار دینار! تا آخر هفته بهت می رسه. و اگه چاپ نکنی عزیزترینت تا فردا به قبله دراز کش شده و فاتحه مع الصلوات:دی! تازه جالب ترش اینجاست که قشنگ نرخ بندی هم کرده بودند. مثلا اگه هفتادتاش رو چاپ می کردیم ماشین ماکسیما بهمون می رسید. و اگه دویست تا چاپ می کردیم یک خانه ی ویلایی با تمام وسایل.(خب اینا رو حتما پیامبر به اون شخص در خواب گفته که آره بنده ی عزیز از بانک پارسیان توی قرعه کشی زانتیا و ماکسیما میدن. حالا بدو برو اینا رو چاپ کن و بده به مردم. تبلیغ و اینا دیگه). خودم با چشم خودم دیدم چند نفر که نشسته بودند یک گوشه و داشتند این همه می نوشتند.(بعضی ها تفکراتشون به درد لای جرز می خوره. کوته بینی هم حدی داره).
هیچ وقت به خرافات اعتقاد نداشتم. این که مثلا میگن فلان ماه به این دلیل نحس شده. یا به این دلیل طلسم شده و مهم ترین آدمها در این ماه می میرند.
یکیش همین ماه خرداد. یکی هست هر وقت اتفاقی می افته سریع میگه:« ببین! دیدی گفتم ماه خرداد این جوری شده. امام خمینی در این ماه فوت کردند. آیت الله لنکرانی هم. مهستی خدا بیامرز(!) توی این ماه بود که بقیه ی عمرش رو داد به ما! و...(هستند هنوز)...یا یکی از دوستای مهربونمون که جوون هم بودند؛ پارسال همین موقع بود که در آبهای شمال غرق شدند».
پ.ن: در این چند روز اتفاق های بدی برایم اتفاق افتاده که ایشون می خواد دوباره ربطش بده به همون خرافات.(کو گوش شنوا به این خزعبلات)!
عزیزترین هایم در بیمارستان هستند. تا ماه پیش حالشون خوب بود.(نه خیلی خوب!) ولی الان مادربزگم در اتاق عمل و عمه ام در سی سی یو. این مریضی ها را نمی گذارم به حساب نحس بودن این ماه. و به جای حرفهای بیهوده و رواج خرافات برای شفای همه ی مریض ها دعا می کنم.
نویسنده » فرشته » ساعت 12:53 عصر روز یکشنبه 19 خرداد 1387
گرگی که به من شیر دهد میش من است
بیگانه اگر وفا کند خویش من است!
همیشه وقتی نگاهم به خاور یا اسکانیا یا خلاصه ماشین بزرگا می افته سریع حواسم به قسمت داخل یا پشتش جلب میشه. مخصوصا شعرهاش رو خیلی دوست دارم.
در حال دست و پنجه نرم کردن با امتحانهای نرم و ولرم(!) هستم. گاهی حرف برای گفتن زیاد دارم ولی وقت کم است و تمرکز برای نوشتن در حوالی مدار صفر درجه.
حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت...حافظا...حافظا! در تمام عمرم این مَثل را زیاد شنیده بودم ولی عملا ندیده بودم. و همیشه می گفتم عجب جناب حسنی خر تشریف دارد که عقلش برای ایام هفته قد نمی دهد. ولی خب الان نواده های حسنی را هم دیدم که ....تشریف دارد.
تا جایی که یادم می آید همیشه از شنبه تا پنج شنبه مدرسه می رفتیم و جمعه ها را به عنوان فیتیله و تعطیله و این چیزا می شناختم. ولی خب دیگه باید این قانون نقض بشه. امروز جمعه 17 خرداد ماه اولین امتحانم را دادم.
همیشه از تقلب کردن بدم می یومد و هیچ وقت هم خدا رو شکر احتیاج به این کار نداشتم و نخواهم داشت. امروز یک اتفاق جالب برام افتاد که نمی دونستم بخندم یا عصبانی باشم.
صندلی کناری من دختر خانمی نشسته بود که تو دانشگاه زیاد دیده بودمش ولی باهاش دوست نیستم. کلا از پایه صورتش استرس بارونه. زمان امتحان برای سوال های تستی تموم شد و از آنجا که مثلا قانون را زیاد رعایت می کنند از آنهایی که هنوز تموم نکردند برگه را به زور نمی گیرند. این خانم محترم کنار من، از دادن برگه اش خودداری کرد و هنوز وقت خواست. حالا من موندم و خانم استرس و دوتا آقای مراقب و یک کلاس دانشجو دختر و پسر. داشتم سوال های تشریحی رو حل می کردم که خانمِ ترس و لرزش، همش برگه اش رو نشونم می داد و می گفت سوال 18...20...1...24...30... من تمرکز کرده بودم روی سوالهای سخت درس ساختمان، و این خانم جفت پا می زد روی حواسم. دوتا سوال رو بهش گفتم ولی دیدم خیلی داره خوش به حالش میشه و من از بقیه ی سوالهام عقب می مونم.(اون دوتا رو هم واسه این بهش رسوندنم که گفتم آدمیزاده دیگه. پس فردا چشمم می افته توی چشمش و یه وقت هوس می کنه بیاد تو بغلم و زخم زبون و کتک و اینا و اونا...) که خب البته از طرفی هم به دلیل حواس جمعی مراقب ها و قوانین و ضوابط و مامانم اینا... اصلا هیچ نمی فهمیدند و هیچ نگفتند و هیچ نشنیدند و ماسیدند و...
دیدم دارم قات می زنم و تمرکز برای حل سوالها ندارم. آقای مراقب رو صدا کردم و گفتم:«ببخشید میشه جای من رو عوض کنید!». بیچاره داشت شاخ در می آورد. آخه دیده بودیم وقتی کسی تقلبی می کنه جاش رو عوض می کنند و می برنش مثلا کنار یک آقا پسر می شونن! ولی این مدل را ندیده بودیم که کسی خودش را به خاطر تقلب و این چیزا جایش را عوض کند. توی کل کلاس یک صندلی خالی بود و اون هم جای آقا پسری بود که احتمالا زیاد خونده بود و سه سوته جوابها رو طی بیست دقیقه حل کردند و تشریف بردند.(البته ایشون ماجراها زیاد دارد و دلیل زود بلند شدنشان هم واضح...که در این مقال نمی گنجد).
رفتم اونجا نشستم و یک نگاهی به استرس خانم انداختم. با یه نگاه خشمگونانه ای بدرقم کرد. سرم رو انداختم پایین و سکوت...
پ.ن: انشالله همه ی دانشجوها این مراحل رو به درستی بگذرونیم و از خدا می خوام روز به روز عقلمون رو بیشتر کنه و یه عقل درست و حسابی بده به بعضی ها تا دیگه کسی جمعه به مکتب و دانشگاه نره.
نویسنده » فرشته » ساعت 6:24 عصر روز جمعه 17 خرداد 1387