خب انگار امسال میخواد سال خیلی خوبی بشه انشالا.
اون از روز پنجم عید که عروسی دوستمون بود.
این هم از نهم عید که یکی دیگه از دوستان عقد کرد. دوستی از همین جمع چهار نفره. خیلی از این خوشحال شدم که مردی یکسان با احساسات دوستم هست. مهربان و خوش اخلاق.
یک اتفاق شغلی هم برای خودم وجود داره که در صورت قطعی شدن دوست دارم بنویسم.
این بالا رفتن آمار وبلاگ خاک گرفته ی ما نشان از چه دارد؟
نویسنده » فرشته » ساعت 9:9 عصر روز سه شنبه 22 فروردین 91
بعد از مدت ها دوباره دوستان دانشگاه دور هم جمع شدیم. البته فقط جمع خودمون چهار نفر.
پنجم عید عروسی دوستمونه. کلی خوشحال شدیم. کارت عروسیش قراره متفاوت باشه. عکسی رو که روی کارتشون می خوره برامون آورد. عکسی از خودش و شوهرش! که در یکی از عکاس خانه های به سبک قدیم در تهران گرفتند. جناب داماد یک لباس محلی با تفنگی در دست و چکمه ای به پا نشسته بود و عروس خانم هم با لباسی محلی میان دری ایستاده بود. من فقط از این که موهاش هم کمی بیرون بود خوشم نیومد.
دوستم پیشنهاد می داد شماها هم این طور کارت عروسیتان را چاپ کنید. یکی از دوستان گفت: «تو قم نمیزارن اسم عروس در کارت عروسی نوشته بشه و فقط فامیلیش رو می نویسن، چه برسه عکس عروس هم روی کارت باشه!». خندم گرفته بود.
دیگه صحبت از رای دادن برای فردا شد که حالا بماند بحث خفن شد!
نویسنده » فرشته » ساعت 7:6 عصر روز پنج شنبه 11 اسفند 90
چند وقت پیش یکی از دوستام بهم زنگ زد و گفت: «فلانی گفته چرا خبری ازش نیست؟ چرا مثل جن می مونه و هر چند وقت یکبار غیب میشه و پیداش نیست؟»
منو می گفته که مثل جن می مونم و اینا. یه کم به گذشتم فکر کردم و دیدم واقعا راست می گه!
دوباره فکر کردم و خواستم راه چاره ای پیدا کنم. اما در آخر تصمیم به همان جن ماندن گرفتم:دی!
نویسنده » فرشته » ساعت 7:4 عصر روز یکشنبه 7 اسفند 90
آن روز در آرایشگاه قلبم به شدت می زد. برای اولین بار قرار بود موهای خرمایی رنگم، رنگی دیگر به خود بگیرد. ورق به ورق مدل های ژورنال از نظرم رد میشد و لحظه به لحظه دو دلی ام بیشتر. قرار بود فقط ابرو مدل به خود بگیرد اما با پیشنهاد مادرشوهر گرام موهایم نیز تغییر کرد. بعد از چهار ساعت "بکشم خوشگلم کن" آب در گلویم ماند. باور نمی کردم این همه تغییر را. تنها نظر او برای من مهم بود. و اکنون انگار لحظه ها هم شاد تر شده است.
نویسنده » فرشته » ساعت 8:22 عصر روز سه شنبه 2 اسفند 90
یک بار تو تلویزیون این حرف ها رو شنیده بودم. الان هم تو یک کتاب خوندم.
خداوند فرمود: زمانی که زن و شوهر دست همدیگر را می گیرند گناهانشان از میان انگشتانشان فرو می ریزد.
خداوند نشستن مرد را در کنار همسرش از اعتکاف در مسجدالنبی بیشتر دوست دارد.
پیامبر فرموده اند: زمانی که مرد به همسرش توجه می کند دو فرشته در کنار او پهلو می گیرند و ثواب جهاد در راه خدا را دارد.
وقتی با هم آمیزش جنسی دارند گناهانشان مانند برگهای درخت می ریزد.
و وقتی غسل می کنند تمام گناهان از ایشان جدا می شود.

کاش همسران بیشتر قدر یکدیگر را بدانند....
نویسنده » فرشته » ساعت 4:15 عصر روز پنج شنبه 27 بهمن 90
آخه این چه خصلتیه بین دخترا ؟!
توی یک کار مشخص به هم جنس خودشون حسادت می کنند اما دقیقا توی همون کار با جنس مخالف ریلکسه ریلکس!
پ.ن: توی همین یک جمله کلی درد نهقته بود.
نویسنده » فرشته » ساعت 8:17 عصر روز پنج شنبه 15 اردیبهشت 90
سربازی خوبه یا بده؟ میگن اونایی که سربازی میرن، یا سیگاری میشن یا ...! پس خوب بودنش به چیه؟
اونایی که سربازی رفتن با اونایی که نرفتن چه فرقی دارن؟ یعنی اونا دیگه قدر زندگی و خانواده رو نمیدونن؟ یعنی اونا واسه جنگ آماده نیستن؟ یعنی اونا سیگاری یا... نمیشن؟
هر چی مقایسه می کنم تو ذهنم، بیشتر تناقض می بینم. یعنی مضرات سربازی بیشتر آشکار میشه. چیزی جز عقده ای شدن و اعصابی داغون و بد شدن با نظام و فحش و این چیزا نیست.
درسته صبرشونو بیشتر میکنه. اما این صبر به چه قیمتی؟
نویسنده » فرشته » ساعت 6:8 عصر روز جمعه 9 اردیبهشت 90
آب قم شیرین میشه مردم هیچی نمیگن.
یارانه به حساب ریخته میشه؛ مردم هیچی نمیگن. موقع برداشتن یارانه، همه ی عابر بانک ها شلوغ و هیچ کس صداش هم در نمیاد. تو صف پولو میگیرن و میرن حالشو می برن.
ولی حالا که پول قبض گاز و برق و این چیزا یه کم رفته بالا، تو صف که ایستادن یکی یکی فحش میدن به دولت و ... دلیل این بالا رفتن هم خودشون میدونن واسه چیه. تو تی وی(تلویزیون:دی) هم هزار بار گفتن هرچی بیشتر مصرف کنین بیشتر میاد.
دنیاس دیگه بیخیال.
نویسنده » فرشته » ساعت 8:15 عصر روز دوشنبه 5 اردیبهشت 90
تو بچگی بود که فقط خوشی فراوان داشتیم. بازی کردن و بیخیال بودن.
خبر نداشتن از مشکلات روزمره و همیشگی زندگی. مدرسه رفتن و مشق نوشتن و بعدش بازی کردن و تلویزیون دیدن.
ما سه نفر عالمی داشتیم که تا آخر عمر بهترین خاطرات رو تو ذهنمون میاره. شبهای زمستون طولانی و سیزده بدر رویایی.
اما حالا هر کدوم دنبال زندگی و بخت خودمون رفتیم و با این دنیا و زندگی دست و پنجه نرم می کنیم.
همه ی اون روزا گذشت و عمر بهم یاد داد اندکی بیشتر باید صبر کرد.
نویسنده » فرشته » ساعت 12:57 عصر روز جمعه 2 اردیبهشت 90