سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :22
بازدید دیروز :11
کل بازدید :179418
تعداد کل یاداشت ها : 171
97/7/28
12:24 ع
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[244]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

                                            

آخه چرا؟.....چرا باید اینجوری بشه؟....
چرا باید این همه آدم نامرد توی این دنیای به این قشنگی که خدا برامون آفریده وجود داشته باشه؟...

آخه چرا؟...

چرا باید این همه  دلسوزی و مهربونی که براش انجام میدی، در آخر قلبت رو باحرفاش و کارهاش بشکنه؟...

چراباید به یک نفر اعتماد بکنی ولی اون مثل یک خنجر از پشت بهت ضربه بزنه؟...

آخه چرا؟...
چرا باید به یک نفر این همه کمک بکنی ولی اون اینجوری جوابت رو بده؟...
چرا وقتی دوست داری دردی از روی دل مسلمونی برداری ولی اون از یک راهی که حتی فکرش رو نمی کنی قلبت رو بشکنه؟...

چرا وقتی در اوج دوستی هستی بهت نامردی می کنه، مگه چه کارش کردم جز مهربونی به اون؟...
آخه چرا؟.....چرا باید دنیای به این زیبایی رو آدم های....خرابش کنند؟...
چرا باید اون بلا رو سر خاله بهارم بیارن تا حدی که از این دنیای هم شیرین، هم تلخ خداحافظی کنه؟

آخه چرا؟...
چرا باید من مجبور بشم کامنت های وبلاگم رو خصوصی کنم....آخه چرا؟....
همه ی دوستان چه مجازی، چه واقعی، چه در این دنیای وبی، چه در دانشگاه و چه در....خلاصه...از من می پرسند چرا کامنت های وبلاگم رو خصوصی کردم. آخه چی بگم؟...
وقتی این همه گرگ های....در اطرافم وجود دارند و با حرفهای زننده ی خود تمام روحم را به شدت آزار می دهند چطور کامنت هایم رو خصوصی نکنم؟ در حالی که همیشه از این کار بدم می یومده ولی الان چاره ای ندارم!!!!!

چطور می توانم طاقت بیاورم؟....
چه کسی است جواب من را بدهد؟...

مرا تا حدی می برند که من هم آرزو می کنم ای کاش این راه رو آغاز نکرده بودم!!!
آخه این راه به چه درد من میخوره، وقتی این صفحه های دردناک رو می بینم؟ من چطور می توانم این دوریه بهترین دوستم خاله بهار، رو تحمل کنم که بدون هیچ هیچ قصد و غرضی دچار چنین ضربه ای بشه؟...

آخه من چطور می توانم این راهی رو که با یک دنیا شور و علاقه ی فراوان آغاز کردم را به پایان ببرم در حالی که روز به روز در من این ترس بیشتر میشه که .....اگر من هم روزی مثل خاله بهار....
آخه چرا باید این دنیایی رو که می تونیم بسیار شیرین در کنار هم باشیم به کام بعضی از عزیزان تلخ بشه؟....

آخه چرا من هم باید خودم رو در شرایطی ببینم که از ترس اون، کامنت هامو ...
آخه چرا؟....
آخه چرا؟...
کیست که جواب این دل آزرده خاطره منو بده؟...
آیا اینجا کسی هست که....


  

این روزا، خیلی با روزای دیگه ی عمرم فرق داره. نمی دونم.....منی که گاهی چند ماه هم می گذشت ولی به خونش نمی رفتم حالا روزی دوبار از جلوی خونش رد میشم. از ته قلبم و با چه شور و هیجانی بهش سلام می کنم و حسش می کنم و با تمام وجودم درک می کنم که اون هم با لبانی خندان جواب سلامم رو میده( نمی دونم شاید فقط یک حس بچه گونه باشه یا شاید هم.....)
آری من خیلی اشتباه کردم. چرا....چرا باید این قدر به این دنیای مادی مشغول میشدم که حتی روزی چند دقیقه از روزهای زندگیم را برای دیدنش نگذاشتم. ولی با این وجود باز هم مرا به سوی خودش کشاند. و این اشتباهات رو بر من ندید گرفت و با رویی گشاده مرا به سوی خودش کشاند. شاید اینها واسطه ای بوده. شاید جشنواره ی کریمه ی اهل بیت واسه من یک واسطه ای شد تا خودم رو از خواب غفلت بیدار کنم و کمی بیشتر خانم حضرت معصومه(س) را به پیش چشمانم ببینم و درکش کنم.هنوز هم باورم نمی شود من که چند وقت یک بار به دیدنش می رفتم حالا هم نماز ظهرو عصر و هم نماز مغرب و عشاء را در خانه اش می خوانم.

 خب شاید این یک هفته هم تمام شود ولی دیگه نمی گذارم دیگر آن روزهای گذشته بر من اثر کند. حالا که این جشنواره بهانه ای برای این کاره من شد نمی گذارم با تمام شدنش رفتن من هم تموم شود. آری همه چیز دست خودمان است. نباید بگویم که او مرا نطلبیده. پس چرا حالا که به خاطره جشنواره است روزی دو بار می بینمش. پس همه چیز دست خودمه ....پس طلبیدن هم دست خودمه...آری می خواهم همیشه در کنار او بودن را جز این یک هفته ی باقیمانده نیز تجربه کنم.نمی دانم تجربه نه...احساس کنم با تمام وجودم آری....

جای همه ی دوستان این جا خیلی خالی است. این جشنواره از ولادت خانم معصومه(س) تا ولادت امام رضا(ع) برقرار است. دوستان همه به من گفتند التماس دعا! ولی آیا من....به من می گویند التماس دعا...آیای دعاهای مرا...آیا صدای مرا...نمی دانم؟! وقتی نگاهم به آن گنبد طلاییش می افتد ناخداگاه یاد دوستانی که از من التماس دعا خواستند می افتم. اصلا توی اون حال و هوا به یاد خودم نیستم آخه من که دیگه چیزی نمی خوام وقتی تو منو خواستی و حالا من در کنارتم...

ولی آنقدر برایش دعا می کنم تا روزی ببینم که دوستم در کنار این خانم احساس آرامش می کند و از همه ی اون سر در گمی ها خارج شو....که دوستم که مریض بود با پای خودش به کنار ضریحش اومده.....که دوستم که آرزو داره تا بیاد قم، حالا روبروی گنبد طلاییه ی حرم ایستاده و زیارتنامه اش رو می خونه....که دوستم که قلبش مالامال از اندوه و درد بود و با چشمانی اشک بار به من گفت التماس دعا، خودش با چشمانی اشک بار که اشک شوق باشد، بیاید پابوس این خانم.....که دوستم که.....آری من به دره رحمت او بسیار امید دارم و او نیز ما را خواهد دید و دست ما را خواهد گرفتخب، دیگه دل نوشته نوشتن بسه، من نمی خوام دل کسی بگیره. حالا یه کم از نمایشگاه بگم.

اونجا غرفه های مختلفی از جمله: ادبی، سفال گری، کودکان،..... بقیه اش هم یادم نیست:دی!!!....
خلاصه...یک غرفه هم هست برای وبلاگ ها می باشد یعنی وبلاگ هایی که واسه حضرت معصومه(س) و امام رضا(ع) پست داشتند رو ما به همه ی عزیزان بازدید کننده نشون میدیم که خیلی جالب و دیدنیه!!!
البته عکس هم گرفتیم. من نه، ولی بعضی از دوستان خیلی زیرکانه شکار صحنه ها می کردند که خدا رو شکر هیچ وقت هم موفق نمی شدند:دی!!! برای دیدن عکس ها می تونید به وبلاگه یکی از دوستان وبلاگی رند مراجعه کنید که ایشون زحمت تهیه شو کشیدند.
جای همه ی وبلاگ نویسان که ما دست پرورده ی این بزرگان هستیم بسیار خالی می باشد.


  

سلام دوست عزیزم. امروز روی سخنم با تو است . تو که از پوشش اسلامی خود غفلت کرده ای . با تو که فرمان خدا را نادیده گرفته ای . با تو که از فرمان خدا و اهل بیت (ع) سر پیچی کرده ای و خودت را گم کرده ای . با تو که چادرت را کنار گذاشته ای و روسری ات را بالا برده ای و موهایت را نمایان کرده ای با تو که جوراب نازک پوشیده ای و یا کفش صدادار به پا کرده ای . با تو که این مد لباس گشتن و با بالا زدن پارچه های شلوارت و با مانتوهای تنگ و کوتاه چرا خودت را گول می زنی ، آخر تا کی ؟

آیا میدانی که فطرت خدادادی و عقل سلیم همان امام درونت را سرکوب کرده ای ؟
آیا می دانی فرمان آفریدگارت را زیر پا گذارده ای ؟
آیا میدانی که به تمدن ملی خود پشت کرده ای ؟
آیا میدانی که پرچم اسلام را بر زمین گذاشته ای و به لباس بیگانگان در آمدی ؟
آیا میدانی که بنیان خوانواده ات را سست و بیماری های جسمی و روانی بیشماری را برای خود و دیگران ایجاد کرده ای ؟
آیا میدانی که اسیر مد و لباس و نمایش تن گشته ای و آزادیت را فروخته ای ؟
آیا می دانی که شخصیت خود را باچشم های هوس آلود هرزه به مسخره گرفته ای ؟
آیا میدانی که به رسالت تاریخی زن در طول تاریخ خیانت کرده ای ؟
آیا میدانی که بیماری روانی خود را به این وسیله به نمایش گذارده ای ؟
آیا میدانی که دشمنان همان را می خواهند که تو می خواهی ؟
آیا میدانی که دل امام زمان را با این کارهایت خون کرده ای ؟

حجت و عفت نعمت واهب بود
ستر موها و تنت واجب بود
آنچه مستثنای از پوشش بگشت
قرص صورت باشد و کفین دست

پس بیدار شو و به اصالت خویش بازگرد . پوشش خود را کامل کن و خود و جامه ات را از فواید حجاب بهره مند گردان .
پس عزیزم ، تقوای الهی پیشه کن ، که تقوای الهی پادزهر بیماری دلهاست که حجاب های تاریک جان را غرق می کند ولانه های هوس را بر می اندازد .  پس آن را به کام جان خود ریز تا عالم جانت گلستان گل های سالم و طاعت و تسلیم گردد . و خیمه ی حجابت را برافراشته دار تا حافظ گلستان ارزش هایت شود .

 


  

یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن. آب، آیینه ی عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است. باش فردا که دلت باد گران است.
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن.

با تو گفتم: حذر از عشق؟؟ ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم.
روز اول که دل به تمنای تو پر زد، چون کبوتر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نگسستم.
باز گفتم: که تو صیادی و من آهوی دشتم. تا به دام تو در افتم همه جا، گشتم و گشتم.
حذر از عشق ندانم، سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم.

اشکی از شاخه فروریخت، مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت.
اشک در چشم تو لرزید، ماه بر عشق تو خندید.
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم، نگسستم، نه رمیدم.

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.