سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :40
بازدید دیروز :53
کل بازدید :232584
تعداد کل یاداشت ها : 171
100/3/22
3:47 ع
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[244]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

هنوز امتحانات تموم نشده و عرق خستگی! از روی جبین به زمین نیفتاده باید به فکر کلاس های مفرح تابستونی و کلاس کامپیوتر و ترم تابستونی واسه دانشگاه و شاید کلاس زبان و این چیزا باشم. البته نه این که بگم اجباری در کاره یا حوصله ی این کارها رو ندارم، اتفاقا من سرم درد می کنه واسه این کارها؛ خدا رو شکر.
اول از همه به فکر یک کتابخونه ی خوب بودم که کتابهای از پایه دلنشین! داشته باشه و حسابی غنی باشه. بنده خدا کتابخونه ی دانشگاه که کفاف اینجانب را نداشت. آخرین امتحان رو که دادم چند ساعت بعدش، آستین ها رو بالا زدم و عزم رو حسابی جزم و اینا، رفتم دنبال تابستون بازی!
یک کتابخونه ی معروف و بزرگ در شهر مبارکمان می باشد که به اسم آیت الله خامنه ای هم مبارک تر شده است. از در که وارد میشی شکوه و عظمتش چشمت رو خیره می کنه؛ مثلا دیگه ترکونده! خلاصه عالیجنابان پانزده هزار تومان می گرفتند برای ثبت نام و این حرفا. پولی نبودا ولی برای من که تازه دست تو جیب بروی خودمون شده بودیم و چند ماهی هم بیشتر به درازا نکشید و دوباره دستمون لباسهای بابا رو بوسید، دیدم نمی صرفه. اینم با این همه برنامه ریزی که من واسه تابستون دارم و شهریه ی ترم تابستون دانشگاه هم روش.
از دوستم شنیده بودم کتابخونه ای هست که رایگان ثبت نام می کنه اونم جوونا رو. دیگه گفتم چون جوون پسندن هر جور شده باید اونجا ثبت نام کنم.(نه واسه رایگان بودنش:دی!) وقتی زنگ زدم به دوستم و دقیق پرسیدم گفت: سازمان ملی جوانان انتهای خیابان...
اولین چیزی که به یادم اومد وقتی این اسم رو گفت، به یاده مثلث شیشه ای و رشیدپور و یک حاج آقا و سازمان ملی جوانان اون شب و مامانم اینا و اونا افتادم. بعد از چند ثانیه یه چیز دیگه هم از ذهنم خطور کرد. یادم افتاد وقتی می خواستیم بریم جنوب برای سوار شدن به اتوبوس و پیاده شدن از آن، در آنجا اطراقی چند دقیقه ای داشتیم. فقط همین و بیشتر در موردش نمی دانستم. همان طور که در برنامه ی مردمیِ مثلث شیشه ای هم گفته شد خیلی تبلیغات در مورد این سازمان صورت نگرفته و فعالیتهایش برای اکثریت مشخص نیست.
رفتم تا از نزدیک خودم ببینم دیگه چه کارا و چه کلاس هایی دارند. اول از همه رفتم طبقه ی بالا و واسه کتابخونه ثبت نام کردم. رمان های خارجی و فارسی فراون بود ولی اصلا کتابهای معروف و جدید نداشتند و اگر هم کتابی با نویسنده ای شناخته شده داشتند(تا آنجا که به ذهنم می آمد) هر چه می پرسیدم یا می گفتند مفقود شده یا این که نیست و بردند.
کلاس های تابستونی ورزشی و علمی و قرآنی هم زیاد بود ولی فکر کنم اسمش رو می گذاشتند سازمان ملی نوجوانان یا مثلا کودکان بهتر بود. کلاس های کامپیوترش که از ICDL2 انگار نمی خواست جلوتر بره. حالا با ورد هم روش. ولی در هر صورت منتظریم تا بخش نامه ی جدید بیاد. ولی براشون خیلی دعا کردم تا انشاالله روز به روز پیشرفت داشته باشند تا مخاطباشون هم بیشتر شود.
*اگه از دانشگاهمون ناراضی بودیم خدا رو شکر با فعالیت دانشجوها و مخصوصا کامپیوتری ها، قراره تابستون کلاس های خیلی پیشرفته ی کامپیوتر رو داشته باشیم. وبلاگ انجمن علمی کامپیوتر هم که دیگه سرور همه شون.
پ.ن: انشاالله همه تابستون خوبی داشته باشند. برای خودم دعا نمی کنم ولی امیدوارم با یک چشم به هم زدن تابستون تموم نشه و عقب افتادگی های گذشته ام را بتوانم جبران بنُمایم.


  

عزیزترین


چند وقت پیش در نماز جماعت بودم. خانمی کنار من توی صف بود و دوتا بچه داشت. قبل از شروع شدن نماز سر حرف باز شد و با هم دوست شدیم. خانمی جوان بودند؛ تقریبا همسن من! یک بچه ی دو ساله و یکی هم چهار ساله داشت. خیلی برام جالب بود که با این سن بچه هایی به این سن داره! خیلی مهربان و صبور بود. قشنگ از چهره اش پیدا بود که مادری دلسوز برای بچه هایش است.
نماز شروع شد. وسط نماز این دوتا بچه از سروکول مادر بالا می رفتند و بازی می کردند و مادر بدون هیچ حرکتی که بخواهد آنها را دور کند نمازش را ادامه می داد. حتا گاهی مجبور می شد سجده هایش را طولانی کند. بچه های شیطونی داشت. از بس این ور و اون ور پریدند من داشت اعصابم خورد می شد. چند بار هم وسط نماز جلوی من ظاهر شدند!
بعد از نماز گفتم:« واقعا شما چه صبری دارید!». بچه کوچکترش را بغل کرد و بوسید و دستی به سر و رویش کشید و گفت:« مادرتقدیم به عزیزترین ها نشدی و این احساسات رو نمی دونی. درک نمی کنی شیطنتهای بچه را روی بدنت؛ حتا سر نماز». گفتم:« کاشکی همه ی مادرها مثل شما بودند. دیدم مادرهایی که بچه یشان را بدون هیچ صبوری ای، با کتک آروم می کنند». فقط خنده به لب داشت و با طمانینه جواب حرفهایم را می داد. گفتم:« انشاالله که همه ی مادرها این گونه باشند. دعا کنید مادرهای آینده مان دست کم این گونه شوند و...». تا چند دقیقه با هم می خندیدیم... .

پ.ن: حضرت فاطمه زهرا(س) را در چشمان مادرهای صبور و مهربان به وضوح می توان دید. الگوهای رفتاری درست را تا آخر عمر از بانوی عزیز به ارث برده اند.
پ.ن: دوستان مادر شده ی! زیادی دارم؛ مخصوصا نتی. تقدیم به همه ی این عزیزان...
پ.ن: همه ی مادرها و مادربزرگ ها! چه واقعی و چه نتی و مجازی، روزتان گره خورده به روز فاطمه باشد. دست همگی تان بوسیدنی است. یا علی!

 


  

تخت چوبی زیبایی آنجا بود. زیر درختی که شاخه هایش تلاش می کردند زانو بزنند تا خودشان را به لبهای زمین برسانند. وای که چقدر سخت است بوسیدن معشوق با این وضع، در حالی که او اصلا تلاش نمی کند. نمی دانم چشمان من تار شده بود یا هوای مه آلود آن فضا را بغل کرده بود. دوست داشتم واضح تر ببینم. رفتم جلو. روی تخت یک قالیچه ی قرمز رنگ انداخته شده بود. یک دیس پر از میوه های خوش رنگ گوشه ی آن بود. شخصی روی تخت نشسته بود. با پیراهنی بلند و سفید رنگ. یک شال سبز رنگ هم قسمتی از سر و دور گردنش را گرفته بود. پاهایش برهنه بود و از کفش و این چیزا خبری نبود. حالت درونیم برای خودم هم عجیب بود. سعی کردم صورتش را خوب ببینم ولی دیده نمی شد. تقریبا نزدیک تخت شده بودم ولی باز هم صورتش در برابر چشمانم تار بود. با من حرف می زد. او همه چیز را می دانست. انگار ساعتها بود جلویش ایستاده بودم و او حرف می زد و من گوش می دادم. خوب یادم است که گفت:« همیشه امیدوار باش. دیگر نترس. تو به مراد دلت رسیدی. ما برای تو مشکل را حل کردیم». از خوشحالی گریه ام گرفته بود و تا جایی که می توانستم از ایشان تشکر کردم. درست مثل وقتی که از دوستانم حتا برای کوچکترین کاری چندین بار تشکر می کنم!
از خواب بیدار شدم. اصلا باور نمی کردم خواب دیده باشم. همه ی بدنم خیس عرق شده بود. انگار صورتم را با آب شسته بودند. سریع از رختخواب بیرون آمدم و به حیاط رفتم. مهتاب ناز، سیاهی آسمان را پوشانده بود. ماه از نیمه بیشتر به نظر می رسید. بعد از این که کاملا به خود آمدم یادم آمد روز قبلش، جمعه ظهر، نماز امام علی(ع) را با دلی شکسته خوانده بودم و هنوز یک روز نگذشته جوابم را داد، آن هم خودش، نه به گونه ای دیگر. هنوز قلبم به شدت می زند وقتی به یاد می آورم کسی را که عاشقش هستم ساعتها در کنارش بودم و با من حرف می زد.
پ.ن: می دانم می خواستی مرا به یاد گناهها و اشتباهاتم بیاوری و بگویی هنوز مرا تنها نگذاشتی. خدا را شاکر هستم. کاش اینقدر فراموش کار نمی شدم و به راحتی راه اشتباه نمی رفتم.

یا علی!


  
<      1   2