سفارش تبلیغ
صبا
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :30
بازدید دیروز :16
کل بازدید :177131
تعداد کل یاداشت ها : 171
97/4/28
9:21 ع
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[244]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

خواستم زندگی کنم راهم را بستند!

خواستم از مرگ پیش روم گفتند:مرگ هیچ کس دست خویش نیست!

به راستی سخن گفتم،گفتند:دروغ است!

به شانس روی آوردم،گفتند:خرافات است!

توبه کردم،گفتند:توبه ی گرگ مرگ است!

وقتی خندیدم،گفتند:دیوانه است!

حال که حرف نمی زنم،می گویند:عاشق است!

می گفتند:عشق مقدس است،ولی وقتی عاشق شدم آن را گناه نمودند!

خواستم خود را از قید عشق آزاد سازم قلبم را اسیر کردند!

خواستم عشق را از قلبم دور سازم قلبم را شکستند!

خواستم شکسته های قلبم را پیوند بزنم،دستهایم را اسیر کردند!

خواستم خود را با آرزوهایم بلند سازم،نهال آرزوهایم را شکستند!

خواستم نشاط زندگی تو باشم،قدرت زندگی کردن را از من گرفتند!

خواستم...

ای کاش...!


  

یه روزی عشق ،دیوونگی، محبت و فضولی داشتند قایم موشک بازی می کردند تا این که نوبت به دیوونگی رسید.اون همه رو پیدا کرد،اما هرچی گشت اثری از عشق نبود.فضولی متوجه شد که عشق پشت یک بوته ی گل سرخ قایم شده،رفت و دیوونگی رو خبر کرد.دیوونگی یه خار بزرگ برداشت ودر بوته فرو کرد،صدای فریاد عشق بلند شد.وقتی همه به سراغش رفتند دیدند چشم های عشق کور شده،دیوونگی که خودش رو مقصر می دونست تصمیم گرفت که همیشه عشق رو همراهی کنه و از اون روز به بعد:

 وقتی که عشق به سراغ کسی می ره چون کوره،بدی های معشوقش رو نمی بینه و دیوونگی هم همیشه در کنارشه.


  

گاهی سکوت بیان کننده هزاران معناست که با گفتن بدست نمی آید.

فقط کافیه خودت باشی اون وقت می تونی دنیا رو فتح کنی.

فاصله ی میان افراد مهم نیست،مهم دلهاست که باید به یکدیگر نزدیک باشه.

زندگی با عشق گمشده،شیرین تر از زندگی بدون عشق است.

بدترین شکل دلتنگی برای کسی،آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

دوست واقعی کسی نیست که دستهای تورا بگیرد ولی قلب تورا لمس نکند.

وقتی داری تو جاده میری و چشمت به تابلویی می افته که روش نوشته«این راهش نیست»برگرد و سماجت نکن.

هرگز دنبال کسی نباش که با او زندگی کنی بلکه به دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زنده بمونی.

سکوت بلندترین فریاد معرفت است.

وقتی سرنخ زندگی را گرفتی تا آخرش برو.

قدر جوانی را بدان چون زودگذر است.

در قلب خود بنویسید که هر روز بهترین روز سال است.


  

دیگران خاطرات گذشته ی خود را گرامی می شمارند و در ساعات تنهایی ساعت ها با به یاد آوردن گذشته ی شیرین خود در عالم رویا فرو می روند و چه بسا که لذت فراوان از این یادآوری، در خود احساس می کنند.

من همیشه از خاطرات گذشته ی خود فراری و بیزارم زیرا هیچ کدام از خاطره های من با خوشی و مسرت آمیخته نیست و گذشته ی من جز با درد و رنج حاصل دیگری نداشته است.با تمام این احوال از یاد کردن خاطرات دماوند که لذت آن را نیک بیشتر احساس می کنم باکی ندارم وهمیشه دماوند را به خاطر روزها و شب هایی که با او در آنجا گذرانده ام از دل و جان دوست دارم ! ای کوه بلند پا برجا،تو ای دماوند زیبا و عروس کهنسال گیتی که شاهد روزها و شب هایی هستی که من در زیر دامنه ی تو در میان درختان تنومندی که بر بسترت آرمیده اندو شب ها و روزها درسایه ی عظمت تو در سکوت و تنهایی بسرمی برند با او به رازونیاز گذرانده ام و اینک آه های دل من آنقدر از دامنه ی تو بالا رفته که به قله ی بلند و بی نظیرت رسیده است.حال تو می دانی آه ها ی آتشین دل مرا با گرمی حرارت داخل خود مقایسه کنی ....آن وقت است که به خوبی خواهی توانست شدت آتش دل مرا با گرمی حرارت خود مقایسه کنی ...دریابی و بدانی آن کسی که دل ناتوان و کوچک مرا در چنان آتش بزرگ و سوزان چگونه به خاکستر کشانید .من به خاطر این گذشته تو را دوست دارم ولی جرئت نمی کنم برای بار دیگر به دیدارت بشتابم زیرا می ترسم نتوانی احساسی را که از تماشای من برتو ایجادمیشود تحمل کنم.با این همه دریک روز هنگامی که سپیده ی صبح می درخشد،با قدم های  لرزان ولی پراز تپش به اتفاق او به دیدارت خواهم شتافت!

تعجب نکن او گرچه در کنار من نیست ولی روح او تا ابدیت نمی تواند از کنار کسی که دوستش دارد دور شود،به اتفاقش به دامنه های دل پذیر تو خواهیم شتافت و در آنجا پرتشگاهی که کلیه ی عاشقان جهان در پی آنند بنا خواهیم ساخت و در آن پرتشگاه که جز ستاره ها چراغ های دیگری ندارد و به پرستش یارم خواهم پرداخت تا جان در کنارش از بدنم خارج شود و در همان فضای لایتناهی که تو را احاطه کرده است برای ابد خادم پرتشگاهی که خود ساخته ام بشوم .

حال دریافتی که چرا از خاطرات خود بیزارم!


  

تقدیم به ذات پاک بی نهایت احدیت!

خدایا دلم به وسعت آسمان بی کرانت گرفته است،دلم به وسعت صد برابر اینجا گرفته است.نیاز شدیدی دارم به این که با تو خلوت کنم و نگفته های دل را که چون غباری بر روی دلم نشسته است با خلوت کردن با تو غبار را بزدایم.پروردگارا در کوچه ی سر در گمی ها بارها به دیوار خورده ام و کاش توانی برای بلند شدن مجدد داشتم.خدایا از شهر مترسک ها بیزارم و می خواهم سفر کنم به شهر عروسک ها.هرچند آسمان بین من و تو فاصله انداخته است .می خواهم نردبانی بسازم تا آسمان،هر چند که بالا رفتن کار من نیست ولی پروردگارا خودت دستم را بگیر و مرا در این جاده ی پرپیچ و خم زندگی یاری کن.من همیشه این جمله را به یاد دارم :در دنیا هیچ چیز ارزش آن را ندارد که انسان به خاطرش زنده بماند مگر عشق به خدا!