سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :47
بازدید دیروز :53
کل بازدید :232591
تعداد کل یاداشت ها : 171
100/3/22
4:11 ع
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[244]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

صورتش را پورد زد و به آرامی رژه لب به لبهایش مالید. شال روی سر انداخت و چند شاخه از موهایش را آبشار روی پیشانی اش ساخت. چشمانش هنوز سرخ بود؛ گریه پشت مردمک هایش گودالی درست کرده بود و آب شور از آن می جوشید.
عینک دودی به دست گرفت و کیف قرمزش را روی شانه انداخت. حتا به خود مهلت نداد مثل هر روز گونه ی مادر را ببوسد و بعد برود.
در را محکم بست. پایش را روی سپر ماشین مادر گذاشت و بند کفش هایش را محکم کرد. قدم ها را تندتر کرد. موبایل را از کیفش در آورد. اس ام اس ها را از دیشب تا حالا چندین بار خوانده بود. «خیابان گاندی، کافی شاپ همیشگی. ساعت دو.  فراموش نکنی خانومی! دوستت دارم».
با خواندن آن برق به چشمانش می افتاد ولی این بار امواج برق از بدنش می گذشت و دوست داشت همانجا جانش را بدهد.
مثل همیشه او زودتر آمده بود. روی صندلی مقابل پسر نشست.
قبل از آمدن می خواست حلقه را از دستش در بیاورد ولی بهترین کار این بود همان اول ماجرای دیشب را برایش تعریف کند.
نگاهشان به هم گره خورد و دستهایشان با یکدیگر جفت شد... .
آب یخ روی بدن پسر ریخته شد. دستانش را از بین دستان دختر بیرون کشید. سیگارش را از روی میز برداشت. عینک دودی اش را به چشم زد و چشمها را پشت آن مخفی ساخت. بدون هیچ کلامی از دختر دور شد. قلب خسته اش را باز هم در کوله بار تنهاییش گذاشت و خیابان گاندی را برای همیشه مقبره ی معشوقه و نامزدش کرد.

دختر لاک ناخن هایش را می خورد و زیر لب تکرار می کرد:« لعنت بر آن کسی که عقد پسر عمو و دختر عمو را به زور در آسمانها برای هم بست».