سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :14
بازدید دیروز :54
کل بازدید :212075
تعداد کل یاداشت ها : 171
99/7/1
4:37 ص
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[244]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

گرگی که به من شیر دهد میش من است
                                                                 بیگانه اگر وفا کند خویش من است!
همیشه وقتی نگاهم به خاور یا اسکانیا یا خلاصه ماشین بزرگا می افته سریع حواسم به قسمت داخل یا پشتش جلب میشه. مخصوصا شعرهاش رو خیلی دوست دارم.

در حال دست و پنجه نرم کردن با امتحانهای نرم و ولرم(!) هستم. گاهی حرف برای گفتن زیاد دارم ولی وقت کم است و تمرکز برای نوشتن در حوالی مدار صفر درجه.
حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت...حافظا...حافظا! در تمام عمرم این مَثل را زیاد شنیده بودم ولی عملا ندیده بودم. و همیشه می گفتم عجب جناب حسنی خر تشریف دارد که عقلش برای ایام هفته قد نمی دهد. ولی خب الان نواده های حسنی را هم دیدم که ....تشریف دارد.
تا جایی که یادم می آید همیشه از شنبه تا پنج شنبه مدرسه می رفتیم و جمعه ها را به عنوان فیتیله و تعطیله و این چیزا می شناختم. ولی خب دیگه باید این قانون نقض بشه. امروز جمعه 17 خرداد ماه اولین امتحانم را دادم.

همیشه از تقلب کردن بدم می یومد و هیچ وقت هم خدا رو شکر احتیاج به این کار نداشتم و نخواهم داشت. امروز یک اتفاق جالب برام افتاد که نمی دونستم بخندم یا عصبانی باشم.
صندلی کناری من دختر خانمی نشسته بود که تو دانشگاه زیاد دیده بودمش ولی باهاش دوست نیستم. کلا از پایه صورتش استرس بارونه. زمان امتحان برای سوال های تستی تموم شد و از آنجا که مثلا قانون را زیاد رعایت می کنند از آنهایی که هنوز تموم نکردند برگه را به زور نمی گیرند. این خانم محترم کنار من، از دادن برگه اش خودداری کرد و هنوز وقت خواست. حالا من موندم و خانم استرس و دوتا آقای مراقب و یک کلاس دانشجو دختر و پسر. داشتم سوال های تشریحی رو حل می کردم که خانمِ ترس و لرزش، همش برگه اش رو نشونم می داد و می گفت سوال 18...20...1...24...30... من تمرکز کرده بودم روی سوالهای سخت درس ساختمان، و این خانم جفت پا می زد روی حواسم. دوتا سوال رو بهش گفتم ولی دیدم خیلی داره خوش به حالش میشه و من از بقیه ی سوالهام عقب می مونم.(اون دوتا رو هم واسه این بهش رسوندنم که گفتم آدمیزاده دیگه. پس فردا چشمم می افته توی چشمش و یه وقت هوس می کنه بیاد تو بغلم و زخم زبون و کتک و اینا و اونا...) که خب البته از طرفی هم به دلیل حواس جمعی مراقب ها و قوانین و ضوابط و مامانم اینا... اصلا هیچ نمی فهمیدند و هیچ نگفتند و هیچ نشنیدند و ماسیدند و...
دیدم دارم قات می زنم و تمرکز برای حل سوالها ندارم. آقای مراقب رو صدا کردم و گفتم:«ببخشید میشه جای من رو عوض کنید!». بیچاره داشت شاخ در می آورد. آخه دیده بودیم وقتی کسی تقلبی می کنه جاش رو عوض می کنند و می برنش مثلا کنار یک آقا پسر می شونن! ولی این مدل را ندیده بودیم که کسی خودش را به خاطر تقلب و این چیزا جایش را عوض کند. توی کل کلاس یک صندلی خالی بود و اون هم جای آقا پسری بود که احتمالا زیاد خونده بود و سه سوته جوابها رو طی بیست دقیقه حل کردند و تشریف بردند.(البته ایشون ماجراها زیاد دارد و دلیل زود بلند شدنشان هم واضح...که در این مقال نمی گنجد).
رفتم اونجا نشستم و یک نگاهی به استرس خانم انداختم. با یه نگاه خشمگونانه ای بدرقم کرد. سرم رو انداختم پایین و سکوت...

پ.ن: انشالله همه ی دانشجوها این مراحل رو به درستی بگذرونیم و از خدا می خوام روز به روز عقلمون رو بیشتر کنه و یه عقل درست و حسابی بده به بعضی ها تا دیگه کسی جمعه به مکتب و دانشگاه نره.