سفارش تبلیغ
صبا
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :33
بازدید دیروز :16
کل بازدید :177134
تعداد کل یاداشت ها : 171
97/4/28
9:32 ع
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[244]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

عاشورا

«عاشورا»در متن زندگى شیعه و در عمق باورهاى پاک او جریان داشته و«نهضت کربلا»،در طول چهارده قرن،با کوثرى زلال و عمیق،سیراب کننده‏جانها بوده است.

هم اکنون نیز عاشورا،کانونى است که میلیونها دایره ریز و درشت از ارزشها،احساسها،عاطفه‏ها،خردها و اراده‏ها بر گرد آن مى‏چرخد و پرگارى است که‏عشق را ترسیم مى‏کند.

امام حسین(ع):

عده ای از روی طمع عبادت خدا می کنند، این عبادت سوداگران است.
جمعی از ترس بندگی خدا می کنند، این عبادت بردگان است.
برخی به انگیزه شکر، خدا را عبادت می کنند، این عبادت آزادمردان و بهترین عبادتهاست.

ثواب گریه کردن و اقامه ی مجلس عزا برای آقا ابا عبدالله الحسین(ع):

روایت است امام رضا (ع) فرمودند: اگرگریه کنی بر حسین (ع) تا انجایی که آب چشمان تو جاری شودحق تعالی جمیع گناهان صغیره و کبیره ی تو را خواهد بخشید.

شیخ طوس روایت کرد: نَفَس کسی که به جهت مظلومیت ما مهموم است تسبیح است و اندوه او عبادت و پوشیدن اسرار ما از بیگانگان در راه خدا جهاد است.

امام رضا فرمودند:بر حسین (ع) باید گریه کنند گریه کنندگان، همانا گریه بر آن حضرت تمامی گناهان را فرو می ریزد.


  

قلبی برفی با گرمایی خدایی

بعد از دوهفته؛ که سرمای سخت و برفِ تا حدودی شدید؛ مرا از دیدارش باز داشته بود، قلبم را سخت دلتنگش کرده بود...... امروز باید می رفتم.
نباید اینقدر بی وفا در عهد خود باشم.

از صد متری به نزدیک شدنش ناگهان نگاهم که به سر درش افتاد، اشک از چشمانم جاری شد.
از در وارد شدم. همه جا سفید شده بود ولی روحی خدایی جاری بود.

همه در زیر برفها پنهان شده بودند ولی چهره هایشان به من لبخند میزد و خوش آمد گفتند.
خیلی سردم بود. دستانم یخ زده بوند. صورتم را به شدت سرما گرفته بود...
رفتم نسشتم، او را از میان لابلای برفها پیدا کردم...برفی حدودی بیش از 20 سانت روی آن را مستور کرده بود.

با دستانم برفهای خدایی را کنارشان زدنم. هیچ مرا آزار نمی داد وقتی با عشق، قبرش را در میان برفها و سرمای شدید جستجو می کردم.
بالاخره موفق شدم. گویی در آسمانها بودم. مکان و زمانی غیر قابل وصف است که نمی توانم این جا بیان کنم.

آنها را در این شدت سرما زیارت کردم و قلبی که گرمایش از عشق و پاکی؛ سرشار بود بر سینه ام نشست.

آری؛ قلب عاشق و نورانی، روی شاخه ی تنهایی برایم شکل گرفت؛در این هوای سرد که گرمایش برفها را آب می نمود و مرا به سویش خواند تا شاید...


  

دل بی احساس

دیگر راهی برای اعتماد ندارم....
حتی به چشمان خودم هم نمی توانم اعتماد داشته باشم....

و در آن لحظه که می نشینی در پای صحبت های یک دلِ گرفته و می شنوی آن چه را که از ضمیر باطنش فوران می کند و با شوری سر شار از عشق حرفهایش را به یاد می سپاری...
تو خود نیز شاید در این لحظه به این فکر فرو روی که آری...من هم بنده ای از مخلوقات او هستم که تنهایی و ....در ما جای ندارد....و من هم کسی را راز دار می خواهم که بگویم آنچه را که در من نهفته است و بر من فشار می آورد.
در آن لحظه که به حرفهای زیبایش مثل همدم گوش فرا می دادی آیا در آن فکر بودی که شاید روزی بیاید که تو برای گفتن دردهایت هیچ مامنی نداشته باشی؟....آه...

به این فکر بودی که شاید روزی بیاید که بخواهی غم هایت را برای راز دار و گوش شنوایی بگویی ولی...
ولی چه کسی می تواند درک کند.....چه کسی می تواند نگه دارد در باطن پاکش آنچه را که دیده یا شنیده است؟

نمی دانم...نمی دانم.....فقط این را می دانم که شاید خیلی زود تصمیم بگیریم....
نباید هر کسی را شریک کنیم در آنچه را که در سینه داریم...بعضی از دلها خیلی سنگ اند، احساسی ندارند مثل گلهای یخ زده، شاید مانند بازیگری فقط نقش یک گل را بازی کنند...شاید هم...

این دنیا خیلی کوچکتر از آن است که ما در رویاهایمان داریم و فکر می کنیم که افرادی بزرگ در جای جای آن لانه کرده اند....من منکر این نمی شوم که چنین بزرگانی نیستند...نه..نه...
وجود دارند عزیزانی که می توانیم در کنارشان آرامش یابیم....ولی...
ولی باید صد در صد مطمئن شویم و بعد دل بزرگ آنان را برای صحبتهای دل ِ کوچک خود شریک کنیم.

پ.ن: شخصیت مذکور، من نبودم. فقط یک دل نوشته بود.همین....

خط آخر: چه در این دنیای حقیقی پروردگار، چه در این دنیای مجازی ساخته شده ی دست بشر، به هیچ کس و هیچ چیز به این راحتی ها اعتماد نکنیم....
و باشد که این حرفها را از زبان یک تنهای پشیمان از این کار، خواندید.


  

آمدم که بنویسم آنچه را در دل داشتم، با خود گفتم در این یک هفته که نبودم، چقدر حرف برای گفتن دارم. ولی وقتی...

وقتی دیدم پیاده تا عرش آن گونه راضی است به رضای خدا و نیامدن به قم را، حکمت خدا بیان می کند.
وقتی خانم ناظم این چنین از عصبانیت خود جلوگیری می کند حتی با زدن گلوله ی برف به چهره اش.
وقتی مادرانه با اقتدار تمام و تفکر بالا، خنده را به خانه می آورد و بسیار دلنشین با مهمان ها و خانواده عکس می گیرد در حالی که همه از ته دل شاد هستند.
وقتی می بینم فاتح آروزی زیبای شعر گفتن را بسیار ساده به زبان می آورد و از طرفی هم از شورای نگهبان حرفها دارد.

وقتی خودنوشت بهانه ای برای نوشتن را در ذهن می پروراند و حتی با حضور کم در این دنیای مجازی بسیار راهنمایی می کند کسانی هم چون من را.
وقتی ندا به حکمت دعای همگانی بندگان، در درگاه خدا پی می برد.
وقتی تهانی بیشتر، همه چیز را در عشق پاک می بیند و حتی...نان و آب و هوا را.
وقتی جناب مدیر با تجربیاتش، مشکل اصلی ما جوانان را بیان می کند و ما را رهنمود می کند به آن
وقتی صبا نقشه ی قتل الهه رو طرح ریزی می کنه تا بره سر وقتش کله شو بکنه:دی!!! خب حق داره دیگه!

وقتی نقد ملس درست می گوید و مهم است، آنچه را که بیان کرد و همیشه حرفهایش برایم آموزنده بوده و بر دلم می نشیند.
وقتی آهستان حاج آقا ابطحی را با ویژگی هایش نشان می دهد و از هوچی گران می گوید.
وقتی حرفهای خودمونی من بسیار زیبا از آیات الهی استفاده می کند و از ذوق کردن های مردم( کم برف دیده) ی قم سخن ها می گوید.
وقتی رند مقاله اش را در مورد فرزند کمتر( ترجیحا دو فرزند) تمام می کند که چه بسیار درست می گوید.
وقتی مینا غروبی با احساس را از پشت پنجره ی ماشین که گویا در حقیقت از پنجره ی دلش آن زیبایی را می بیند ولی اطرافیان...

وقتی داداش طفل طریق و داداش کلبه ی احزان سخنان خود را در یک زندگی جدید بیان می کنند.
وقتی دم مسیحایی با بیان ادبی زیبا به من می آموزد ناگفته ها را...و با تبریک همگانی تولد من، احساس عشق را می فهمم.
وقتی لعل این نویسنده ی جوان، حقایق را بیان می کند و دوست دارد که امانتدار نوشته هایش باشیم. و می گردد و گمشده را در درون خودش می بیند.
وقتی خط شکن آواره دست به چنین کار باارزشی می زند برای نوشته های پرارزشش، و دوست دارد خیلی آسمانی با روضه ی امام حسین، حال کند.

وقتی اسماء می خواهد آنچه را که هست، تغییر دهد، اول از خودش شروع می کند.
وقتی کوثر در دالان بهشت، در همه حال همراهی خدا را می بیند و حتی در سخت ترین، لحظه ها خدا را با ما می بیند.
وقتی در هوای دوست دیوانه وار کلمه ها را در کنار یکدیگر می چیند، و اشک ها را باعث سبک تر شدن و نزدیکی به او می داند.
وقتی پری برای پریدن دلم را به پاکی به لرزه در می آورد و با بیان دردها و چهره ی مادر شهید....مرا آسمانی تر می کند.
وقتی مکتب وحی سنی مذهب و تصوف مولانا را با تفکر کامل رد می کند.

 

 

وقتی.....وقتی....وقتی.....
و هزاران وقتی و وقتیه دیگر....و هزاران وبلاگ و نوشته های باارزش دیگر....را در این صبح دل انگیز دیدم، افکارم یک لحظه باقی ماند. نمی دانم در میان این همه حرفهای عقلانی، آیا حرفی برای گفتن من باقی مانده است؟ اگر همان هایی را که می خوانم در ذهنم بپرورانم، بهتر از گزافه گویی است!

ولی نه..نه نه...این تفکر درستی نیست. من نیز باید در کنار آنان، بیان کنم آنچه را که می دانم درست است. ومن زمان می خواهم...زمان....ولی دارم آنرا...هم اکنون در اختیار من است....می خواهم مفید از آن استفاده کنم. نمی خواهم این جا را مکانی برای کامنت گذاری تبدیل کنم......

برای دل خودم می نویسم و برای دیگران....و می خواهم طوری باشد که حتی خود  من هم از آنچه را که نوشته ام درس های زیادی بگیرم و یاد بگیرم آنچه را که نمی دانستم تا هم اکنون....

پ.ن: تا دوهفته نوشتن را در خود نمی دیدم، ولی خدای من، گویی دستانم را بر قلم می فشارد، و مرا به سوی خودش می کشاند حتی با نوشتن.

و او جاری کرد نعمت آسمانیش را که در طی این چند سال که به این شهر مقدس آمده بودیم، آرزویش را داشتم.
آری برف زیبایی آسمانی با همه ی رویایی بودنش برایمان حقیقی گشت....و حالا به میمنت آن، تعطیلی دانشگاه را نیز برای اولین بار تجربه می کنم.


  

در زمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار، هر سخن، هر رفتار
دانه هایی است که می افشانیم
برگ و بارانی است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش مهر است
گر بدان گونه که بایست، به بار آید
زندگی را به دل انگیر ترین چهره بیاراید
..........
........

پ.ن: امروز بهترین کادوی عمرم را با تمامی وجود احساس کردم و می دانم که تا ابد نیز بهترین خواهد بود....نه از لحاظ مادی...نه نه....بلکه از لحاظ....آری...

پ.ن: به دلیل مشکلات فراوان و کارهای بی شمار، تا دو هفته، کمی در این جاده ی مجازی، متوقف می شوم. و حرکت در ادامه ی جاده ی حقیقی زندگی را ترجیح می دهم. در این راه پر از دغدغه و....دعایم کنید.

پ.ن: دلم برای نوشتن و ....همچنین همه ی دوستان پاک و خدایی تنگ می شود....به امید دیداری دوباره در این دنیای مجازی....

یا حق....خدانگهدار...


  
   1   2      >