آمار و اطلاعات

بازدید امروز :11
بازدید دیروز :26
کل بازدید :172168
تعداد کل یاداشت ها : 171
96/11/4
2:28 ع
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[245]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

بعضی چیزها برام خیلی ارزش دارند. گاهی در حین این که شاید خیلی ها هم خوششان نیاد ولی باز هم ارزش کارها یا چیزهای باارزش برام کم نمی شود!
این که بعضی ها خیلی ساده و بی اعتنا از کنار ارزش ها می گذرند آزارم میده. شاید در نظر خیلی ها اصلا مهم نباشه ولی بالاخره چیزی که با دل ساخته میشه رو نباید به راحتی زیرپا گذاشت... چقدر گفتن بعضی چیزها سخته...
این که برای انجام بعضی کارها تنها می مونم در حالی که کسانی زیادی را هم دارم، نشون دهنده ی اینه که...هیچی، بهتره نگم، چون شک دارم فرضم درست باشه!

یادمه اس ام اسی خونده بودم که محتواش این بود:" اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی". نمی دونم چرا چند وقته این پیامک تو ذهنم مرور میشه؛ با دیدن رفتارهایی از دوستام توی دانشگاه، یا حتا دختر همسایمون! در حالی که یادم نمی یاد رفتاری باهاشون کرده باشم که ناراحتشون کرده باشه.
دوستم می گه:« بهتره بیخیال بعضی هاشون بشی. دوستی لیاقت می خواد که هر کسی لیاقتش رو نداره».(اون هم دوستی با من:)
به بعضی ها که زیاد محبت بشه خودشون رو گم می کنند، در واقع خط دوستی رو گم می کنند. شاید از این به بعد تصمیماتی که در ذهنم است را عملی کردم!

پ.ن: چیزهایی که نوشتم، چندین موضوع مختلف بود که چند روزیه دست به دست هم دادن و...


  

دیگه از سازمان فنی و حرفه ای توقع چنین رفتارهایی نداشتم!
حدوده یک سال و چند ماه پیش من و دو تا دیگه از دوستام تصمیم گرفتیم کلاس مونتاژ و سخت افزار کامپیوتر ثبت نام کنیم. شنیده بودیم که فنی و حرفه ای این کلاس رو ثبت نام می کنه، رایگان هم هست. از دوستای قدیمیمون هم خیلی رفته بودند و این دوره رو گذرونده بودند....
پارسال رفتیم و ثبت نام کردیم و گفتند:« دو ماه دیگه کلاستون شروع میشه». ولی بعد از دوماه خبری نشد. رفتیم و خودمون خبر گرفتیم! گفتند:« کلاس ها شروع شده و به شماها زنگ زدیم، گوشی رو بر نداشتید».!!! از تعجب سه تاییمون نزدیک بود شاخ در بیاریم! آخه یعنی هم سه تامون گوشی رو برنداشته بودیم؟! و....

خلاصه دوباره ثبت نام کردیم و دوباره بعد از چند ماه خبری نشد. چهار ماه پیش دوباره رفتیم ثبت نام کردیم!(خدایا می بینی ناامید نشدن بندگانت رو و اذیت کردن دیگر بندگانت رو؟)
پریشب زهره پیامک داد که فنی و حرفه ای بهش زنگ زده و گفته کلاسمون از شنبه شروع میشه.عجــــــــــــب! دوباره به من و زهرا خبر نداده بودند. گفتم این جوری نمیشه. دیروز صبح رفتم فنی و حرفه ای(مثل رستم:دی!).فقط یک کلام گفتم:« خانم ما یک سال و نیمه ثبت نام کردیم ولی شما به ما خبر نمی دید. چجوریه؟ دیروز به دوستم خبر دادید ولی به ما دو نفر نه، در حالی که اسم سه تامون رو با هم و کنار هم نوشتید!». گفت: «صبر کن دفتر رو ببینم». ما هم مثل همیشه صبر کردیم:) دفتر رو دیدند و بوی... سوخته به مشام ها رسید:دی! خلاصه اسم من رو در برگه ی اصلی نوشت ولی اسم زهرا رو ننوشت. کنار اسم زهرا توی دفتر ثبت نام نوشته شده بود"انصراف داده".

بار دیگر علامت تعجب بالای سرم ظاهر شد که چی شده زهرا انصراف داده ولی به ما نگفته بود. همون لحظه زنگ زدم به زهرا گفتم:«چرا انصراف دادی؟». فکر کنم یک علامت تعجب به بزرگی برج میلاد اومد بالای سرش:دی!
گفت انصراف نداده ولی دیروز به خونشون زنگ زدند و وقتی از مامانش تحقیقات ویژه! به عمل آورند و فهمیدند که زهرا دانشجو هست و تقریبا هر روز کلاس داره گوشی را قطع کرده و بدون هیچ حرف دیگری، کنار اسم زهرا نوشتند"انصراف داده"....(واقعا که! آدم شرمش میاد از بعضی رفتارهای سازمان های شناخته شده). درسته ما هر روز کلاس داریم ولی صبح ها که نداریم. تقریبا همه اش از ظهر به بعد شروع میشه. اون هم روزی دو ساعت یا چهار ساعت!

به زهرا گفتم:«خیالت راحت خودم درستش می کنم....». رفتم به مسئول آموزشگاه گفتم:« خانم زهرا... انصراف ندادند و ما یک سال و نیمه ثبت نام کردیم لزومی نداره انصراف بدیم». یه نگاهی(الکی) به دفترها و برگه ها کرد و تسلیم شد و پرسید:« چه ساعتی بنویسم؟» گفتم:«همون ساعت منو و زهره...، ساعت هفت و نیم صبح لطف کنید.»

بالاخره سه تامون بعد از مدتی طولانی به زیارت این کلاس نائب آمدیم. از شنبه به مدت چهل و پنج روز باید زنبیل ببندیم:دی! به زهرا هم زنگ زدم و بهش خبر دادم. تا شب قبلش واقعا ناامیدش کرده بودند. خیلی خوشحال شد که برای اون هم درست کردم و گفت....( ابراز علاقه و حرفهای خودمونی....)

پ.ن: اگر سازمانی دیگه چنین رفتاری رو می کرد شاید اینقدر ناراحت نمی شدیم. ولی سازمان فنی و حرفه ای کشور! که دیگه واقعا مدرکی معتبر داره و اسم و رسمی، باید بهتر برنامه ریزی و برخورد شایسته تری داشته باشند. البته میگن یحتمل به خاطر رایگان بودن کلاس هاش هست!


  

توی این چند سال دانشگاه (شما همون یک سال و نیم رو در نظر بگیرید)، این ترم اولین بار هست که کلاسی واقعا به دلم می چسبه! بیشتر دانشجوهای کلاس ترم بالایی هستند و بحث و سوال و جواب خیلی خوبه.
اولین جلسه ی کلاس، همه مثل گربه سر حجله کشته شدیم! استاد خیلی جدی وارد کلاس شد و برگه ای داد تا همه اسمامون رو بنویسم. اولین تعجب در ذهن ها شکفت. آخه درسی مثل ریاضی مهندسی اصلا برای استاد حضور در کلاس مهم نیست. آخه آزمایشگاه یا درسی عملی که نبود. به هر حال سوالی شد در ذهن همه!

وقتی کوچکترین صدایی اومد، استاد گفت:« یادم نمی یاد وقت استراحت داده باشم!» تقریبا همه چشماشون از تعجب باز مونده بود؛ یحتمل.
آقایی هم یواشکی داشت با تلفن حرف می زد ولی استاد مثل بقیه ی استادهایی که دیده بودم، نبود و طرف رو حسابی رسوا کرد.
نیم ساعت آخر کلاس بعضی ها طبق عادت همیشگیشون گفتند:« استاد! خسته نباشید!». ولی گفتند و بلا گفتند. فکر می کردند مثل همیشه استاد هم دستاش رو به هم می ماله و ماژیک رو می زاره کنار وایت برد و میگه:«به سلامت!»...

استاد نیم ساعت آخر کلاس، چندین تمرین روی تخته نوشت و گفت همین الان حل کنیم! درخت بید رو دیدید؟ یک کلاس با آدم های توش رو یک جنگل بید فرض کنید در این لحظه، لطفا! لیست اسم ها رو هم گرفت به دست. ما که تا حالا توی دانشگاه جلوی این همه پسر و دختر پای تخته نرفته بودیم. خلاصه اولین اسم خونده شد. آقایی رفتند و تمرین رو حل کردند. اون روز دو نفر آقا و دو خانم رفتند پای تخته. خدا رو شکر خطر از بیخ گوش ما گذشت:دی! البته ترس نداره ولی خب.... برای جلسه ی بعد هم حدود ده سوال گفت حل کنیم و بیاریم. همون روز بعد از کلاس چند تا از دوستام و بچه های کلاس گفتند ما این درس رو حذف می کنیم. جلسه ی بعد هم اصلا ازشون خبری نشد. فکر کنم تا یک کیلومتری دانشگاه هم اثری ازشون پیدا نمی شد.

خلاصه این طوری شد که تو دهن ها افتاد: استاد جلسه اول گربه رو دم حجله کُشت.

جلسه بعد همه به فکر تمرین ها بودیم که حتما استاد امروز ما رو می بره پای تخته و ما هم که هیچی تمرین ننوشته بودیم...
استاد تشریف آوردند. برخلاف اون چیزی که فکر می کردیم خیلی خوش اخلاق و خنده رو شده بودند و از همه در مورد شیوه ی درس دادنشون سوال پرسیدند و... از تمرین و پای تخته رفتن هم خبری نشد که نشد.... البته از جلسه های بعد هم خدا خبر داره!
ولی از همون جلسه ی اول از محیط کلاس و شیوه ی درس دادن و جدی بودن استاد واقعا لذت بردم. من آرزو می کردم کاش همه کلاس ها و استادهامون این جوری بودن. نمی دونم چرا بعضی ها ترسیدند!

افطاری امسال هم گذشت. عکس ها تازه به دست من رسید. به قول دوستم، کاش آخریش نباشه....
از گلدختر هم بابت عکس ها ممنونیم. از طرف اعضای انجمن.


  

*خواهی که رسی به کام، بردار دو گام!
یک گام ز دنیا و دگر گام ز کام
                                                     نیکو مثلی شنو ز پیر بسطام
                                                      از دانه طمع ببُر! که رستی از دام
*(بایزید بسطامی)

پ.ن: کامروائی واقعی در گرو طمع بریدن از کام است. نظر عارفان بر این بوده که باید نخواست، تا به آن خواست بزرگ رسید.
آب کم جو، تشنگی آور به دست! (مولوی)


  

آخرین نگاه تو در دادگاه آسمان عشق نشسته است. همه ی دادگاه با پارچه های سیاه شب پوشیده شده. من شاکی ام و ماه قاضی، ستاره ها عکس می گیرند، فرشتگان خبرنگارند و می خواهند در قیامت، محشر را از مظلومیت من خبر دار کنند. دادگاه چون قصر قدیمی سقف بسیار بلندی دارد. آسمان طاقت شنیدن حرف های من را ندارد و قطره های اشکش از سقف دادگاه آسمانی چکه می کند.

اشک هایم را شاهد گرفته ام و می خواهند به داغی چشمانم شهادت دهند. از قاضی تقاضا می کنم تا اجازه دهد ابری ترین شعرهایم را با غریب ترین لهجه بخوانم؛ این عادت من بود که هر غروب بر ایوان دلتنگیم بنشینم و روزهایی که با تو داشتم مرور کنم. و تو.... باید باید برگردی، در دادگاه از نگاهت دفاع کنی و از من رضایت بگیری. شاید من به رسم و عادت همیشگی ام برای شادی و خوشبختی باغ آرزوهایت دعا کردم.