سفارش تبلیغ
صبا ویژن
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :31
بازدید دیروز :53
کل بازدید :232575
تعداد کل یاداشت ها : 171
100/3/22
3:4 ع
مشخصات مدیروبلاگ
فرشته[244]
سپاس خدایی را که آفریننده آسمانها و زمین است و فرشتگان را رسولان خود گردانید و دارای دو و سه و چهار بال و پر قرار داد و هر چه بخواهد در آفرینش می افزاید که خدا بر هر چیز قادر است.(سوره فاطر، آیه 1)

قبل از این که به موضوع مورد ذهنم! بپردازم، خواستم ببینم با این که من کدهای کامنت رو از وبلاگم برداشتم، چجوریاس که دوستان برای من کامنت میزارن؟ (خب من الان دارم ازتون سوال می پرسم کجا می خوایید جواب بدید؟:دی)

با احترام به حرفای دوستم از وبلاگ تارنما اگه بشه این پست رو واضح تر بنویسم.

خب بریم سر اصل مطلب!
چند وقته توی شهرمون مغازه ها رو هم دارن سانسور می کنن! من موندم یعنی دیگه اینقدر عامل های محرک ساز! از جامعه مون کم شده که دست به دامن مانکن ها شدند! اگه ساسی مانکن! رو ببین چه کار می کنن؟ انگار فراموش کردن این همه عامل تحریک ساز رو!

مغازه هایی که لباس عروس تبلیغ! می کنن یا پیراهن های بلند و شیک و مجلسی... از قسمت گردن تا روی سینه، روی شیشه ی مغازه شطرنجی شده. البته خیلی کم دیده بودم قبل ترها، ولی تازگی ها تقریبا همه ی مغازه ها همین جورن! به نظر من این جوری یک پسر خیلی کنجکاوتر میشه که پشت این شیشه ی شطرنجی چه خبره! مواجه شدن با چنین لباس هایی که بالاخره پایین پاها پیداست در هر صورت می تونه برای بعضی ها وسوسه انگیز باشه ولی با این کار بیشتر.

از طرفی هم منِ نوعی که میخوام لباسی رو بپسندم مواجه شدن با چنین نوع نشون دادن اصلا خوشایند نیست و دارن مشتریشون رو می پرونن. البته من(با توجه به اخلاقم) هیچ وقت جلوی چنین مغازه هایی اصلا نمی ایستم تا لباس ها رو بررسی کنم، اینایی رو هم که گفتم چیزایی بود که شنیدم.

خودم به شخصه اصلا از این طرح خوشم نیومده، هر چند می دونم که بیشتر افراد توی شهرمون با این کار موافق هستند. شاید دلیل های منطقی زیادی هم وجود داشته باشه ولی فعلا وقتی چنین مغازه هایی رو می بینم فقط می تونم سر تکون بدم و تاسف بخورم به تفکر بعضی ها!

پ.ن:
خودم رو چشم زدم. من که وقت نداشتم پست بزارم، چجوری امروز دو تا نوشتم؟
حالم خیلی خیلی بهتر شده.
راستی یادم نبود. روزم هم مبارک!

  
بالاخره بعد از حدوده یک ماه ونیم، کلاسمون تموم شد. خسته نباشم!
امروز امتحان داشتیم. با همه ی اتفاق هایی که این چند روز برام افتاده بود و خیلی کم جزوه ام رو خونده بودم، امتحانم رو خوب دادم. الکی الکی مهندس سخت افزار هم شدیم واسه خودمون!

هفته ی پیش یک جشن کوچیک هم برای استادمون گرفتیم. با بچه ها پول روی هم گذاشتیم و با سلیقه ی من و دوستم، یک کادوی خوب براش گرفتیم. شیرینی هم گرفتم که دیگه حسابی کیفور بشن همه!
حالا اگه خدا کمک کنه کلاس premiere رو هم تموم کنیم. چه کار کنیم دیگه می خواییم میکس و مونتاژ کار هم بشیم.

این روزها خیلی کار دارم. خیلی اتفاق های عجیبی برای می افته. خودم رو به دست امواج زمان سپردم. می خوام باهاش حرکت کنم ببینم چی برام می خواد. از هیچی هم نمی ترسم. اون هفته اصلا فکر نمی کردم بتونم کارهایی رو انجام بدم ولی اینقدر قشنگ خدا جفت و جورش کرد که هنوزم باورم نمیشه تموم شد! یکی از دوستام جا زد و رفت. گفت:« تو هم نمی تونی!». ولی خب من به حرفش گوش ندادم و الان از خدا ممنونم.

چند ماه پیش سایتی رو خوندم که تا یک هفته حالم بود. چند شب پیش با یکی که اصلا فکرش رو نمی کردم، درباره ی موضوعی بحث کردیم که هنوز باورم نمیشه. خوشحالم که تونستم کمکی بکنم ولی امیدوارم زود بتونم فراموش کنم. البته عقل خیلی چیزای خوبی رو حکم می کنه ولی بالاخره احساسات نمیزاره چیزایی رو نادیده بگیرم.
بعضی وقتا می بینم چقدر سنگ دلم. یکی باهات همدلی کنه و به فکرت باشه ولی تو نزاری و بد برخورد کنی!
اینجا فکرم به احساسم غلبه کرد. خوشحالم؛ هم برای خودم و هم برای... .

پ.ن: اتفاق های زیادی برام می افته که دوست دارم همه شون رو ثبت کنم ولی اصلا وقت نمی کنم.
این پست موضوع های مختلفی رو داشت. می ترسم چند سال دیگه خودم بخوام بخونم، گیج بشم!

  
تقریبا از یک هفته پیش فهمیدیم که اردو می خواهیم بریم. ما هم که پایه واسه این چیزا...
اردو الکامپ که تقریبا خیلی ها هم ازش خبر داشتند.
امسال خیلی به من خوش گذشت. پارسال هم خوب بود ولی امسال وجود دوستانی خیلی اردو رو قشنگ تر کرد.

سالن های بزرگ و درندشتی داشت که حسابی از پا افتادیم تا چند تاش رو ببینیم. یه چیزی که خیلی جالب بود این بود که وقتی توی سالن ها می رفتیم طبقه ی بالا، موقع برگشت از در خروجی، بدون این که از پله ای پایین بیاییم خارج می شدیم. البته دلیلش هم معلوم بود ولی به هر حال جالب بود.

serverهایی رو دیدیم که 70 تا دستگاه توش کار گذاشته بود.
لپ تاپ هایی که ضد آب بودند. دوربینی که وقتی جلوش لبخند می زدی ازت عکس می گرفت. مادربردهایی که با فناوری خنک کننده ی نیتروژن کار می کردند و همچنین مادربردهایی که سیستم لوله کشی داشتند. دستگاههایی برای کارهای مدار و برق...

امسال هم دو تا اتوبوس بودیم. آقایون و خانم ها جدا! دیگه بماند اتوبوس چی بود که فکر کنم نسل زغالی رو هنوز پشت سر نگذاشته بود.
صبحونه رو بین راه و توی مسیر حرکت خوردیم. خیلی چسبید. نهار هم همه با هم بودیم. روبروی مسجد و زیر سقفی از سقف های خدا!
البته این یکی اصلا به من نچسبید. اصلا نفهمیدم چی خوردم. زهرم شد اساسی. این هم بماند.
ولی خداییش دست مسئول های اردو درد نکنه. واقعا زحمت کشیدند تا به همه خوش بگذره.

موقع برگشت طبق معمول چند نفری از خانم ها جا موندند و دیر اتوبوس خانم ها حرکت کرد.
وسط راه داشتیم فیلمی به اسم انتخاب رو می دیدیم که ناگهان برق ها رفت:دی البته برق که نه! ولی خاموش شد. راننده زد کنار... آقا تازه متوجه شدن که گازوئیل ماشینشون ته کشیده.
ماهم خوش خیال، فکر می کردیم الان گازوئیل زاپاس می زنند و حرکت می کنیم. امان از دل قافل! گوشه ی خیابون ایستادند و گازوئیل درخواست کردند. خلاصه ما یک ساعت و نیم دیرتر از آقایون به قم رسیدیم.

هفتاد و دو تن پیاده شدیم. مونده بودم چجوری بر گردم تا خونه. حداقل اگه داداشم بود می یومد دنبالم:(
ولی خب پدر محبوبیت بسوزه! چون چند باری دوستم رو با ماشین رسونده بودم دانشگاه، دیشب حسابی جبران کردند و وقتی داداشش اومده بود تا برسوندش، من رو تا جلوی در خونمون رسوندند. دست آقا داداش زهرا خانم هم درد نکنه.

پ.ن:
دوران دانشگاه بهترین دوران در طول دوران تحصیلم بوده در کنار دوستان خوب.... امیدوارم در آینده هم همین جور بمونه، البته بهتر هم شد که دیگه خدایا کرمت رو شکر.

  
آدم ها تا وقتی کنار هم هستند قدر یکدیگر رو نمی دونند.(از این کلیشه ای تر داریم؟)
منو و داداشم هر موقع که کنار هم هستیم سر موضوعی بحث می کنیم و دعوا و اینا! ولی امروز داره خیلی بهم سخت می گذره.
کنکور رو که قبول نشد فکرایی به ذهنش خطور کرد. شوهر خالم ارتشی هست و حفاظت اطلاعات و خطرناک و خفن ناک و این جور چیزا:دی!
داداشم عاشق نیرو هواییه. از چند ماه پیش از شوهر خالم در مورد استخدام و بقیه ی جزپیات پرسیده بود. قرار شد هر وقت موقع ثبت نام شد خبر بدن به دادشم.
بعد از کلی رفت و آمد و قرار و مدار! امروز داداشم عازم تهران شد.
تا ظهر هم که خونه بود هنوز توجهی بهش نداشتم. امروز که با ماشین آوردمش 72 تن(اینجا می خوام ویرگول بزارم ولی توی لینوکس هنوز نمی دونم ویرگولش کجاس!) توی راه بهم گفت:« امروز دوم آذر هستا» گفتم:« آره دوم آذره». چقدر من بدم:(
گفت:« امروز 19 ساله میشم.» پشت فرمون بودم. هیچ کاری نمی تونستم بکنم. فقط گفتم:« آره راستی. شانسی امروز هم داری میری» و....حرفهایی دیگه.
حتا تا وقتی هم که از ماشین پیاده شد و وسایل هاشو برداشت هیچی نگفتیم. دیگه داشت در رو می بست گفتم: «رضا! دیگه داری میری؟ انشاالله که قبول میشی. خوب حواست رو جمع کن!». گفت:« دعام کن!»....
زیاد شده بود که دوتایی تو ماشین بودیم و سر موضوع های مختلف حرف می زدیم ولی امروز... با همه ی روزا فرق داشت.
پ.ن: می دونم هیچ وقت وبلاگم رو نمی خونه ولی نافرم دوست دارم بهش تولدش رو تبریک بگم و براش دعای خوشبختی و موفقیت می کنم.

  
<      1   2